تبليغاتX
دكتر صادق طباطبایی
سخنرانیها مصاحبه ها و مقالات دکتر صادق طباطبایی در اینترنت

توضیح ضروری

این وبلاگ به دست یکی از دوستداران دکتر صادق طباطبایی راه اندازی شده است. احتمالا تا امروز هنوز خود دکتر طباطبایی از این وبلاگ اطلاعی نداشته باشند. 

کار این وبلاگ جمع آوری سخنرانیها مقالات و نوشته های ایشان در روزنامه ها و سایتهای اینترنتی است تا کسانی که تمایل دارند بیشتر با وی آشنا شوند، همیشه بتوانند از این مطالب استفاده کنند.

اگر کسی سوال یا نظری داشته باشد می تواند در قسمت نظر بدهید بنویسد یا به ایمیل:   tabatabai_blogfa@yahoo.com  بفرستد.

 سوال یا نظربرای دکتر صادق طباطبایی فرستاده خواهد شد. ایشان  در صورت تمایل پاسخ را برای شخص سوال کننده خواهند فرستاد.

+ نوشته شده در  84/07/21ساعت 22  توسط دوستدار  | 

چمران یک وجود کامل و مظهر انسان نمونه بود

چمران ذوب در خداوند بود و طبیعی است که کسی با این خصوصیات با هر چیزی که غیر الهی و ارزش های ضد خدائی داشته باشد در می آمیزد و با آن به نبرد می پردازد .

سید صادق طبا طبا ئی در گفت و گوی اختصاصی با گروه دفاع مقدس خبرگزاری مهر گفت : آشنائی من با دکتر چمران به سالهای خیلی دور بر می گردد. در اواخر دهه 1960 میلادی امام موسی صدر، دائی من، انستیتو تکنولوژی  جبل عامل را در شهر صورلبنان تاسیس کرده بود. من در آن زمان اروپا بودم ایشان از من خواستند مدیری برای این مدرسه معرفی کنم که هم صاحب فضل و هم برخودار از فضیلت باشد . هم معلم باشد و هم مروج اخلاق . هم مدیر قاطعی باشد و هم در برخورد با دیگران نرم خو. من نیز به جزدکتر مصطفی چمران کسی رابا این خصوصیات نیافتم .

وی افزود : دکتر چمران در آن زمان از جایگاه علمی بسیار بالائی برخوردار و در هاروارد و ناسا  به کار مشغول بود. او یک زندگی آرام و نسبتا مرفهی داشت . در عین حال نیز آدمی بسیار سیاسی و مبارز بود . که از اوایل نهضت ملی شدن صنعت نفت فعالیت سیاسی داشت و در پی تحولات سال 1338 به خارج از کشور مهاجرت کرد .

طباطبائی گفت : چمران یک وجود کامل و مظهر انسان نمونه بود. دکتر شریعتی می گوید انسان کامل باید برخودار از سه بعد ، آزادی ، آگاهی و آفریننده گی باشد . این سه بعد در مصطفی به وضوح مشاهده می شد . در بعد آزادی و آزادی خواهی همین بس که در خلال نیم قرن علیه استبداد مبارزه  کرد . با ظلم جنگید . در صحنه لبنان هم علیه فئودال ها ، فالانژها و وابستگان اسرائیل تلاش می کرد و هم در جبهه مبارزه علیه رژیم پهلوی یاور دوستان بود . یاور کسانی که چه در لبنان آموزش کوتاه چریکی می دیدند و چه آنها یی که درایران فعالیت های سیاسی می کردند.

وی افزود : به نظر من ، مهمترین خصلت و بعد مصطفی خصلت آفریننده گی او بود . یک ذوق سرشار از هنر خداوندی در وجودش نهفته بود . یک انسان مومن خداباوری بود با تقوا و شجاع در میدان نبرد . می گویند هنر تجلی روح آفرید گاری انسان است و وقتی خداوند روح آفریننده گی را در وجود انسانی نهادینه کرد این روح به جلوه در می آید و مظهرش هنرمندی و هنر پروری می شود .

طباطبائی به ذوق هنری شهید چمران اشاره کرد و گفت : چمران در تمام زمینه های هنری صاحب ذوق و دارای آثار بود . در موسیقی ، نقاشی ، خطاطی و عکس و عکاسی . او به شدت در عین حال که طالب زیبایی و جمال بود فریفته جمال و کمال خداوندی نیز بود .

وی ضمن بیان خاطره ای از شهید چمران در مورد عطوفت وی یادآور شد : چمران از نظر عاطفه در حد بالائی قرار داشت . کسانی که مصطفی را می شناختند در تعجب بودند که یک مرد ، یک انسان با این درجه عاطفه چگونه می تواند در ستاد جنگ های نامنظم فرماندهی کند. آنهم با قاطعیت و شجاعت در برخورد با دشمن . البته همیشه با  دشمنان خود نیز با مروت برخورد می کرد و جنگ نابرابر را حتی برای دشمنانش هم  نمی خواست .

طباطبائی در ادامه افزود : اگرکسی عاطفه را با خصوصیات مبارزه چریکی با دشمن ، در تضاد تلقی کند و بگوید چگونه ممکن است این دو در وجود یک انسان جمع شود باید گفت ، اینها برخوردار از همان باوری است که او به خداوند داشت . به خداوندی که دارنده مجموع صفات ثبوتیه و سلبیه  است . این نیزاز همان مقوله زیبائی است.  یکی از جلوه های زیبائی مسئله عدالت ، حق و مبارزه با ظلم است . اینها در همان مقوله زیبائی می گنجند . نمی شود یک انسان به جلال و جمال خداوندی معتقد باشد ، هنر و هنرمند هم باشد ولی در مقابل زور و استبداد مقاومت نکند . این از صفات بارز چمران بود .


 سید صادق طباطبائی گفت : مصطفی چمران بسیار به نظم و انظباط اهمیت می داد . کسانی که زمان وزارت ایشان در وزارت دفاع بودند ، آن چیزی را که به عنوان نکته بارز از او یاد می کنند توانایی در مدیریت و نظم و انظباطی بود که اعمال می کرد . به شدت قاطع بود و قاطعیت را از لجبازی منفک می کرد . این خصوصیات از او یک انسان نمونه ای ساخته بود .

وی افزود : چمران ذوب در خداوند بود و طبیعی است که کسی با این خصوصیات با هر چیزی که غیر الهی ودارای ارزش های ضد خدائی باشد در می آمیزد و با آن به نبرد می پردازد .

 طباطبائی در مورد چگونگی رابطه چمران با امام موسی صدر گفت : وصیت نامه چمران به خصوص عبارات اولیه آن نشانگر رابطه این دو عزیز است . چمران به حدی فریفته و شیفته امام موسی صدر بود که نمی شود آن را وصف کرد . چه در اخلاق ، چه در دانش و بینش دینی و چه در نگرشی که آقای صدر به مسائل اجتماعی داشتند .

وی افزود :خصوصیا ت امام موسی صدر بشدت چمران را به خود جلب کرده بود . یکی از دلایلی که ایشان را در صحنه لبنان ماندگار کرد،  همین مسئله بود .به اعتقاد شهید چمران موسی صدر مظهر 14 قرن محرومیت و در عین حال مبارزه شیعه بود .

طباطبائی به تاسیس سازمان نظامی جنبش امل توسط امام موسی صدر و چمران اشاره کرد و گفت : بعد از قیام 15 خرداد 42 و سرکوب موقتی جنبش مردم ، تبعید امام (ره) ، عده ای از شخصیت های سیاسی و مذهبی ایران در آن دوران و نیز امام موسی صدر از لبنان، گرد هم آمدند . در این اجتماع با بررسی ابعاد متفاوت نهضت و شرایط ویژه ایران به این نتیجه رسیدند که اگر بخواهند شکست جنبش های گذشته تکرارنشود باید از نقطه صفر در سه بعد مکتب ، سیاسی و قهریه حرکتی را آغاز کنند.

وی افزود :  بعد اول مکتب است یعنی گردانندگان نهضت معتقد به مکتب اسلام و برخوردار از بینش مکتبی باشند و مدام پاسخ سولات مطرح شده در صحنه اجتماع را با یک اجتهاد خلاق وپویا ازمکتب استخراخ کنند . به این معنی که مکتب به روز و پویا باشد .

طباطبائی به بعد دوم اشاره کرد و یادآور شد : در تعریف کار سیاسی به کاری که عامه مردم را به طرف خود بکشاند یک حرکت سیاسی می گویند . پس در این بعد باید دلیل حرکت ، به حوزه خودآگاهی مردم برده شود . مردم سیاسی شده و اطلاعاتی را در برابر مشکلات روز کسب کنند . در طول این حرکت نیز باید مردم را  به عنوان عامل اصلی در نظر گرفت .

وی همچنین در مورد بعد سوم گفت : بعد سوم  بعد مقاومت و تدارک نیروی قهریه است . یعنی یک حرکت باید هر لحظه آماده باشد تا در هر مقطع که با دشمن مواجه شد بتواند با یک تشکیلات منسجم از خود دفاع کند .

طباطبائی ضمن بیان این مطلب که با این تئوری می شود علل شکست جنبش های گذشته را بررسی کرد افزود : جنبش های گذشته دردو بعد حرکت می کردند . بطور مثال جنبش مشروطیت بعد سیاسی و بعد قهریه را داشت اما  بعد مکتبی و اعتقادی را نداشت و یا جنبش جنگل بعد مکتبی و بعد نظامی را داشت ولی بعد مردمی و سیاسی را نداشت در نتیجه حرکت اینها در سطح انجام شده است نه در حجم . لذا جنبش است نه انقلاب . 

وی گفت : امام موسی صدر این تئوری را عینا در لبنان پیاده کرد . در بعد سیاسی و مردمی سازمان حرکت المحرومین که در برگیرنده محرومین لبنانی اعم از مسیحی ، یهودی و مسلمان بود را تاسیس کرد . در بعد مکتبی دارالافتاء و مدارس دینی را برای تربیت روحانیان به منظور اجتهاد پویا و خلاق تاسیس کرد . در بعد نظامی نیز سازمان امل را پی ریزی کرد و مصطفی چمران نیز رهبری و مدیریت آن را بر عهده گرفت .

سید صادق طباطبائی در پایان با بیان این مطلب که چمران از نظر جسمانی نیز بسیار تنومند و پر قدرت و از اندامی ورزیده برخورداربود گفت : چمران از هرلحاظ انسان کاملی بود . وقتی به شهادت رسیدند من در خارج از کشور بودم . وقتی خبر را شنیدم سه ، چهار روز مات و مبهوت بودم . باور نمی کردم این اتفاق افتاده باشد . هنوز هم شهادت ایشان برای من باور کردنی نیست .

گفت گوی اختصاصی با « مهر » ۳۰/۳۸۳

+ نوشته شده در  84/07/21ساعت 22  توسط دوستدار  | 

مصلحت نظام از روشن شدن سرنوشت امام صدر جدا نيست
نمي‌‏دانم چرا جمهوري اسلامي نسبت به موضوع ربودن امام صدر

اين قدر كوتاهي مي‌‏كند

تهران- خبرگزاري كار ايران

مراسم بزرگداشت امام "سيد موسي صدر"، رهبر ايراني شيعيان لبنان در بيست و هفتمين سالگرد ربوده شدن وي و دو همراهش به دست عمال حكومت ليبي و شهيد "مصطفي چمران"، وزير دفاع اسبق جمهوري اسلامي ايران و فرمانده جنگ‌‏هاي نامنظم برگزار شد.
در اين مراسم كه با حضور ده‌‏ها تن از علاقه‌‏مندان به اين دو شخصيت ايراني از سوي مؤسسه فرهنگي "موعود صالح" و هيأت شهداي گمنام شهر ري در "مقبره‌‏الشهداي" اين شهر برگزار شد "سيد صادق طباطبايي" خواهرزاده امام موسي صدر و دوست و همكار شهيد چمران، در سخناني به تشريح ابعاد ديني، سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اخلاقي اين دو شخصيت برجسته تاريخ معاصر پرداخت.
وي با تأكيد بر ضرورت پي‌‏گيري سرنوشت امام موسي صدر در همه سطوح، افزود: پي‌‏گيري سرنوشت امام صدر، حداقل وظيفه‌‏اي است كه دولت جمهوري اسلامي ايران بايد انجام دهد.
طباطبايي با ابراز اميدواري نسبت به اينكه دولت جديد، طبق برنامه‌‏هايي كه براي پي‌‏گيري اين مسأله اعلام كرده نسبت به روشن شدن سرنوشت امام صدر اقدام كند، گفت: دولت بايد در قضيه چهار ديپلمات ربوده شده ايراني نيز به همين طريق اقدام كند.
وي گفت: اگر قضيه ربودن امام موسي صدر به دست حكومت ليبي در همان زمان پي‌‏گيري و روشن مي‌‏شد آيا ديگر كسي به خود جرأت اين را مي‌‏داد كه چهار ديپلمات ما را با آن وضعيت بربايد و در برابر آن پاسخگو هم نباشد؟
طباطبايي با يادآوري ماجراي ميكونوس، اظهار داشت: اگرچه سه مقتول اين حادثه، تبعه آلمان نبوده‌‏اند اما دولت آلمان خود را موظف مي‌‏داند كه از حقوق آنها به دليل اينكه مورد تعرض قرار گرفته‌‏اند دفاع كند و تا امروز هم اين موضوع را رها نكرده است.
وي همچنين به حادثه هواپيماي "پان امريكن" اشاره و تصريح كرد: دولت آمريكا كه ما آن را حكومتي غير ارزشي مي‌‏دانيم اين موضوع را به قدري پي‌‏گيري كرد كه تا مرحله حمله نظامي به ليبي نيز پيش رفت تا حقيقت ماجرا روشن شود اما نمي‌‏دانم چرا جمهوري اسلامي ايران نسبت به موضوع ربودن شهروند برجسته‌‏اي چون امام موسي صدر، اين قدر كوتاهي مي‌‏كند.
رئيس سابق كميته تحقيق بين‌‏المللي پي‌‏گيري سرنوشت امام موسي صدر و همراهان وي، به ضعف ديپلماسي كشورمان در سال‌‏هاي گذشته اشاره كرد و ادامه داد: تا چند سال پيش برخي از دوستان وزارت امور خارجه مي‌‏گفتند «امام موسي صدر روي چشم ما جاي دارند. ما مي‌‏دانيم كه ايشان چه شخصيت مهمي بوده‌‏اند و حتي مي‌‏دانيم كه امام خميني(س) هنگام تقرير درس ولايت فقيه در نجف، امام موسي صدر را به عنوان مصداق عيني اين نظريه در آينده مدنظر داشته‌‏اند اما چه كار كنيم كه سير ديپلماسي و مصلحت جمهوري اسلامي راه خود را مي‌‏رود.»
وي به تاريخ روابط ديپلماتيك ايران با حكومت ليبي اشاره كرد و گفت: اين روابط در زمان حاكميت رژيم پهلوي قطع شده بود اما پس از انقلاب، طرفين در مقاوله نامه‌‏اي دوجانبه موارد متعددي را مطرح كردند كه بند هفدهم اين مقاوله‌‏نامه شامل تعهد طرابلس به روشن شدن وضعيت امام صدر بود.
وي افزود: ژنرال "القذافي" در آن زمان با طرح بهانه حضور اينجانب در كميته، مانع حضور اين كميته تحقيق بين‌‏المللي در ليبي شد.
طباطبايي گفت: به محض استعفاي اينجانب از رياست اين كميته و آمادگي كميته براي اعزام به ليبي، يكي از مراجع عاليقدر كه روابط خوبي با ليبي داشت و نماينده ژنرال القذافي را به مدت 40 روز در بيت خود مخفي كرده بود، به نزد امام خميني(س) شتافت و گفت كه اعزام اين كميته به مصلحت نظام نيست و به انقلاب ضربه مي‌‏زند.
وي افزود: پس از اين مداخله، اينجانب به امام(س) مراجعه كردم و ايشان فرمودند «من به اطرافيان اين آقا اطمينان ندارم. بهتر است براي جلوگيري از جنجال بيشتر، اين سفر انجام نشود.»
رئيس سابق كميته تحقيق بين‌‏المللي پي‌‏گيري سرنوشت امام موسي صدر گفت: فرداي همان روز، روزنامه كيهان سرمقاله‌‏اي با اين عنوان به چاپ رساند كه «مصلحت انقلاب يا مصلحت موسي صدر؟ كدام يك در صدرند؟»
وي با تأكيد بر اينكه مصلحت نظام از روشن شدن سرنوشت امام صدر جدا نيست، افزود: در اين هنگام امام خميني(س) تأكيد كردند كه «تا سرنوشت آقاموسي روشن نشده، القذافي حق ندارد به ايران بيايد.»
طباطبايي به ادعاي اخير "سيف الاسلام القذافي" اشاره و تصريح كرد: ادعاي دخالت "ابونضال" در قتل امام موسي‌‏صدر شايعه‌‏اي است كه حكومت ليبي پس از قتل ابونضال به آن دامن مي‌‏زند و اين در حالي است كه دفتر ابونضال با صدور بيانيه‌‏اي تأكيد كرده كه اصلاً وي از سال‌‏ها پيش از ربوده شدن امام صدر به ليبي نرفته بوده است.
وي اظهار داشت: حكومت ليبي به تازگي نيز با خرج كردن مقداري پول، افرادي را در ايتاليا اجير كرده تا به دروغ‌‏پردازي درباره اين پرونده دست بزنند اما آينده اين موضوع را روشن مي‌‏كند.
اين كارشناس امور اجتماعي سپس با اشاره به ابعاد شخصيتي امام صدر گفت: دو سال پيش يك خبرنگار لبناني كه به ايران آمده بود از اينكه بسياري از جوانان روشنفكر ايراني به رغم اينكه امام صدر هموطن آنهاست با شخصيت وي ناآشنا هستند شگفت‌‏زده شده بود.
طباطبايي، امام موسي صدر را يكي از 10 معمار بزرگ انقلاب اسلامي ايران برشمرد و افزود: امام صدر، شهيد بهشتي و شهيد مطهري به علاوه چند شخصيت انقلابي ديگر، پس از پانزدهم خرداد سال 1342، مباني انقلاب را پي‌‏ريزي كردند.
وي خاطرنشان كرد: پرسشي كه اين افراد، تئوري انقلاب را بر مبناي آن پايه‌‏ريزي كردند پرسشي بود كه پاسخ آن را مي‌‏توان در تئوري سه بعدي انقلاب جست‌‏وجو كرد.
خواهر زاده امام موسي صدر در توضيح اين مطلب تصريح كرد: پرسش آنها اين بود كه «چرا تمامي جنبش‌‏هاي ديني و مذهبي پس از جريان تحريم تنباكو وقتي به اوج رسيدند شكست خوردند؟»
وي افزود: امام صدر و دوستانش تئوري خود را بر سه پايه دين، سياست و قدرت تدافعي پي‌‏ريزي كردند.
طباطبايي توضيح داد: نظر معماران انقلاب اين بود كه با توجه به اينكه زعيم انقلاب يك مرجع مذهبي است و با عنايت به اين حقيقت تاريخي كه هيچ جنبشي در ايران بدون اتكا به دين نمي‌‏تواند به پيروزي برسد انقلاب بايد از يك نقطه مبتني بر اجتهاد، جهان بيني و ايدئولوژي اسلامي آغاز شود و گسترش يابد.
وي در توضيح عنصر سياست به عنوان دومين مبناي انقلاب اسلامي گفت: فكر و عمل سياسي براي پيروزي نياز به بازتاب يافتن در اذهان مردم دارد و بدون انتقال نتيجه فعاليت اجتهادي به مردم و سياسي نشدن اين انديشه‌‏ها، انقلاب، قابل تحقق نيست.
صادق طباطبايي، تجهيز به قوه تدافعي در برابر يورش‌‏هاي ناگهاني رژيم پهلوي را سومين عنصر مورد نظر معماران انقلاب دانست و ادامه داد: امام موسي صدر، براي جوانان اهميت خاصي قائل بود و اعتقاد داشت بايد با برخورد باز، بينش روشن، افق وسيع، احاطه به مسائل روز و دوري از تعصب و خشك‌‏مغزي، براي نيازهاي جوانان برنامه‌‏ريزي و افكار و عواطف مذهبي آنان را در راستاي آينده‌‏اي برنامه‌‏ريزي شده، جهت‌‏دهي كرد.
وي تأكيد كرد: اين‌‏گونه تربيت، جواناني را به جامعه لبنان تحويل داد كه امروز پس از 27 سال، در قالب نيروهاي حزب‌‏الله لبنان، به تنها قدرتي تبديل شده كه توانسته رژيم اسرائيل را به عقب‌‏نشيني از سرزمين‌‏هاي اشغالي وادار كند.
اين كارشناس مسائل فرهنگي يادآور شد: امام صدر گفت‌‏وگوي اديان و تمدن‌‏ها را 40 سال پيش در لبنان مطرح كرد كه اين موضوع امروز در عرصه جهاني مورد توجه قرار گرفته است.
وي در ادامه به شخصيت والاي شهيد "مصطفي چمران" اشاره و با بيان خاطراتي از زندگي وي در آمريكا، لبنان و ايران، ابعاد وجودي اين حماسه‌‏ساز تاريخ معاصر را تشريح كرد.
در ادامه اين مراسم كه اعضاي خانواده امام موسي صدر، كاركنان مؤسسه فرهنگي ـ تحقيقاتي امام موسي صدر، تعدادي از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي و نهاها و سازمان هاي فرهنگي، نمايندگان جنبش‌‏هاي امل و حزب‌‏الله لبنان و مسؤولان آستان مقدس حضرت عبدالعظيم الحسني حضور داشتند فيلمي درباره امام موسي صدر به نمايش درآمد و نماهنگي نيز درباره شهيدان انقلاب، براي حاضران پخش شد.
يكي از شاعران شهر ري نيز با قرائت اشعاري در رثاي شهيدان و جانبازان انقلاب اسلامي، به بزرگداشت ياد و خاطره دليرمردان و سلحشوران دوران دفاع مقدس پرداخت.
+ نوشته شده در  84/07/21ساعت 22  توسط دوستدار  | 

تحليل نتايج انتخابات آلمان: بن‌بست سياسي،نتيجه رقابت فشرده شرودر و مركل

دكتر صادق طباطبايي در گفت‌وگويي با «بازتاب»، نتايج رقابت تنگاتنگ «شرودر» و «مركل» در انتخابات آلمان و آينده قدرت گرفتن احزاب در اين كشور را تشريح كرد.

دكتر طباطبايي كه بخشي از ايام سال را در آلمان اقامت دارد، نتيجه انتخابات اين كشور را زمينه‌ساز يك بن‌بست سياسي در آلمان دانست و گفت: اين انتخابات به درخواست شرودر نه شش هفته زودتر از موعد مقرر، بلکه هجده ماه زودتر از موعد قانوني خود برگزار شد. علت درخواست شرودر براي جلو انداختن انتخابات پارلمان فدرال، که نتيجه آن سرنوشت قدرت مجريه و شخص صدراعظم و اعضاي کابينه فدرال ـ نه دولت‌هاي ايالتي ـ را تعيين مي‌کند به آخرين انتخابات ايالت بزرگ و صنعتي وستفال عليا بازمي‌گردد که پنج ماه پيش برگزار شد و در نتيجه حزب سوسيال دموکرات شروردر بعد از 39 سال قدرت را به رقيب واگذار کرد و در نتيجه با مشکل تصويب قوانين مربوط به اصلاحات خود در مجلسي مواجه شد که مرکب از نخست‌وزيران ايالت‌هاست و در آن اکثريت را رقباي او يعني نمايندگان حزب دموکرات مسيحي به رهبري خانم آنجلا مرکل در دست دارند. انجام اين امر يعني به جلو انداختن انتخابات از موعد مقرر ـ آن هم يک سال ونيم ـ هم کار چندان آساني نبود.حسب قوانين آلمان، رئيس‌جمهور زماني مي‌تواند فرمان انتخابات پارلمان فدرال را صادر کند که صدر اعظم از راي اعتماد اکثريت بي‌بهره شده باشد، و اين امر در شرايطي که دولت ائتلافي شرودر و فيشر در اين مجلس داراي اکثريت قاطع بودند، منطقي و قانوني به نظر نمي رسيد.

طباطبايي ادامه داد: از سوي ديگر مشکل شرودر، تصويب قوانين مربوط به اصلاح ساختار مالي و مالياتي کشور بود که گرچه به تصويب اين مجلس مي‌رسيد ولي در مجلس نمايندگان روساي ايالت‌ها که اکثريت آن در دست رقيب بود بلوکه مي‌شد. شرودر احساس کرد بايد يک سال و نيم با اين وضع نا مناسب ادامه حکومت دهد و اين مسئله او را در اجراي برنامه‌هايش ناکام مي‌گذارد. با در دست داشتن اکثريت کرسي‌ها در مجلس فدرال توسط دولت ائتلافي شرودر و فيشر، رئيس‌جمهور هم نمي‌توانست پارلمان را منحل و فرمان انتخابات زودهنگام صادر کند. در چنين حالتي شرودر به يک شگرد غيرمتعارف ولي قانوني دست زد و آن اين که با ارائه لايحه‌اي به مجلس که مي‌دانست مورد قبول حتي هم حزبي‌هاي خود قرار نخواهد گرفت، خود را در موضعي قرار داد که رأي اکثريت را به دنبال خود نداشته باشد. در پي اين امر بلافاصله درخواست رأي اعتماد کرد که البته رأي اکثريت را نياورد. با اين شگرد راه بر رئيس‌جمهور براي انحلال پارلماني که صدراعظم در آن از پشتيباني اکثريت براي تصويب لوايحـش برخوردار نيست، هموار گرديد.

وي افزود: در اين فاصله، تهاجم تبليغاتي دو حزب دموکرات مسيحي ـ به رهبري خانم مرکل ـ و ليبرال‌هاي آزاد ـ به رهبري گرهارد وستروله، جانشين‌هانس ديتريش گنشر ـ عليه شرودر و دولت ائتلافي او به شدت آغاز شد و به نظر مي‌رسيد تا حدود زيادي هم موفق باشد. نظرسنجي‌هاي تا چند روز پيش از انتخابات هم پيروزي قاطع خانم مرکل را نشان مي‌داد. به نظر من اين وضعيت و تغيير رأي مردم از زماني عوض شد که اين دو در يک دوئل تلويزيوني شرکت کردند.

وي اظهار داشت: من در آن زمان ـ يکشنبه پيش ـ در آلمان بودم و شاهد برتري واضح شرودر در پاسخ به سؤالات چهار مجري بسيار کارکشته بودم. در پايان همان دوئل يک نظرسنجي رسانه‌اي حکايت از تفوق 78 درصدي شرودر بر مرکل داشت. البته قريب به 30 در صد هم اظهار داشته بودند که مرکل را قوي‌تر از حدي که مي‌پنداشتند ديدند. به هر صورت نتيجه فعلي انتخابات گرچه خانم مرکل را به صدراعظمي نمي‌رساند ولي مشکلي هم از پيش پاي آقاي شرودر برنمي‌دارد. زيرا هيج کدام با حزب مؤتلف خود اکثريت پنجاه و اندي درصدي را ندارند و لذا بايد از نيروي ديگري براي ائتلاف استفاده کنند.اين نيرو‌ها و اين ائتلافات ممکن کدامند؟

طباطبايي در ادامه گفت: نخست نگاهي به ميزان درصد آراي هرکدام مي‌افکنيم:
البته بايد توجه داشت که ميزان مشارت مردم 77 در صد بوده که رقم بالائي مي‌باشد.
دموکرات مسيحي‌ها ـ خانم مرکل ـ 2/35 درصد
سوسيال دموکرات‌ها ـ شرودر ـ 3/34 ذرصد
حزب سبزها ـ فيشر ـ 19/8 در صد
دموکرات‌ها يا ليبرال‌هاي آزاد ـ وستر وله ـ 8/9 درصد
حزب چپ‌هاي جديد ـ که بيشتر در ايالات آلمان شرقي قديم نفوذ دارد و به رهبري آقايان گيزي و لافونتن هدايت مي‌شود 7/8 درصد و بالاخره کمونيست‌هاي قديم و جديد 7/8 درصد.

با اين ترتيب ائتلاف‌هاي سنتي: شرودر و فيشر ـ دولت حاکم ـ روي هم 49/42 درصد آرا را کسب کرده‌اند و خانم مرکل و آقاي وستروله روي هم 00/45 درصد آرا را به دست آورده‌اند که هيچ کدام کافي براي تشکيل دولت نمي‌باشد. مي‌ماند دخالت دادن احزاب ديگر يا شکل ديگر از ائتلاف: قبل از انتخابات خانم مرکل گفته بود که به هيچ وجه با حزب سبزها و به طريق اولي با چپ‌ها ائتلاف نخواهد کرد و اين يعني ائتلاف دموکرات مسيحي‌ها و ليبرال‌ها و سبز‌ها که روي هم 3/53 در صد خواهند شد عملي نخواهد شد، مگر اين که آفتاب از گوشه اي ديگر طلوع کند و مصالح قدرت اقتضاي ديگر داشته باشد.

وي ادامه داد: ائتلاف سوسيال دموکرات‌ها و سبز‌ها با کمونيست‌ها هم معقول به نظر نمي‌رسد چون اختلاف زيادي در مشرب با يکديگر دارند.
يک راه عملي و تا حدودي معقول امادشوار ، ائتلاف سوسيال دموکرات‌ها و سبزها با ليبرال‌هاي آزاد است که روي هم 29/53 در صدر کرسي‌ها را شامل مي‌شوند، ولي مشکل در تقسيم سمت‌هاي وزارتي بين سبزها و ليبرال‌ها مي باشد که بر اساس سنت، وزارت امور خارجه، معاونت صدراعظم، وزارت کشور، محيط زيست، وزارت دفاع، وزارت دارائي، وزارت کار و وزارت اقتصاد مي‌باشد. با توجه به برنامه‌هايي که شرودر براي اصلاح ساختار مالياتي و امور کار و نظام بازنشستگي و سياست معتدل خارجي ـ نا وابسته به آمريکا ـ دارد، دوران سختي را براي ايجاد تفاهم بين سران دو حزب ياد شده خواهد داشت.

طباطبايي در ادامه افزود: راه معقول و عملي و البته با دشواري کمتر، ائتلاف شرودر و فيشر ـ حزب حاکم ـ با چپ‌هاي جديد ـ به رهبري گيزي و لافونتن ـ است که روي هم 66/50 در صد خواهند شد که البته درصد شکننده‌اي است و اجراي حکومت را دشوار مي‌کند. به علاوه کار براي شرودر با آقاي لافونتن رقيب ديروزي و مخالف سرسخت امروزي خود بسيار دشوار و پر تنش هواهد بود.

مي‌ماند راه عاقلانه و با کمي مردانگي و از خود گذشتگي و به دست آوردن اکثريتي قاطع، و آن ائتلاف دو حزب بزرگ و رقيب يعني دموکرات مسيحي‌ها و سوسيال دموکرات‌ها مي‌باشد که روي هم 5/69 درصد کرسي‌ها را در اختيار خواهند داشت. اما در اين صورت کدام يک حاضرند از مقام صدراعظمي به نفع ديگري کنار بروند. هرکدام که صدراعظم شد، ديگري معاون او و وزير خارجه خواهد شد.

حال بايد ديد ديگر سران و اعضاي حزب هرکدام چه مي گويند.آيا تن به ائتلاف بزرگ مي‌دهند؟ و حاضرند سمت مهم صدراعظمي را به ديگري واگذار کنند، آن هم با اختلاف فقط سه کرسي که خانم مرکل بيش از شرودر دارد؟

طباطبايي در پايان گفت: يک راه آخر هم مي‌ماند و آن اين‌که آقاي شرودر و خانم مرکل هر دو به اتفاق به رئيس‌جمهور مراجعه کرده و با بيان و تشريح قانوني عدم امکان تشکيل دولتي نيرومند و بر خوردار از اکثريتي قابل اتکا، خواهان تجديد انتخابات شوند. تصميم آقاي کـوهـلر رئيس جمهور حرف آخر را مي‌زند.

+ نوشته شده در  84/07/08ساعت 12  توسط دوستدار  | 

تفكرجاودانه«يگانه دوران» درگفت‌وگوي‌ايسنا باصادق‌طباطبايي

دوست و دشمن همگي متفق‌القولند كه امام خميني (ره) احياگر تفكر ديني بودند و درشرايطي تفكر اسلام ناب محمدي را مطرح كردند كه اسلام قرباني دو نوع تفكر افراطي سنتي و متحجرانه وتفكرالتقاطي شده بود. كافيست وجه تمايز هر كدام از اين نوع تفكر را تبيين كنيم تا كارآمدي اسلام ناب محمدي (ص) و خطرات آن دو دسته را متوجه شويم.

عده‌اي هم بودند که به ظاهر مبناي مرامشان ليبراليسم بود و در عين حال مي‌کوشيدند آن را با آموزه‌هاي ديني درهم آميزند كه اين نوع تفكر در زمره اسلام التقاطي بوده و همچون اسلام قشري خطرناک و ناکارآمد مي‌باشد.

دكتر سيد صادق طباطبايي، در گفت‌وگو با خبرنگار تاريخ خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، با اشاره به مطلب فوق مي‌گويد: «متاسفانه امروز شاهد گسترش جلوه‌هايي از اسلام متحجرانه و سنتي در سطح جامعه هستيم. امام دقيقا اسلام ناب محمدي (ص) را در مقابل تفكر اسلام قشري و اسلام التقاطي مي‌دانست.»

نمونه‌هايي از برخورد امام (ره) با اسلام قشري

طباطبائي آميختگي دين و سياست را بارزترين شاخصه اسلام از ديدگاه امام خميني مي داند و در عين حال مي گويد : «در اين زمينه به اندازه کافي سخن گفته شده، به طوري که امروز خوشبختانه کمتر کسي در اين باره معترض است.»

وي در اين باره افزود: «البته در باب نقش مستقيم نهادهاي ديني نظير حوزه‌هاي علميه در امر دولت، ابهاماتي وجود دارد که در جاي ديگر بايد به آن پرداخته شود، چون اين مساله جداي از ابتناي سياست و قانون‌گذاري برپايه و مباني دين و ارزش‌هاي ديني است.»

طباطبايي مخالفت با حضور زن در صحنه اجتماع را يكي ديگراز شاخصه‌هاي تفكر اسلام قشري مي‌داند و مي‌گويد: «اكنون اين مخالفت به صراحت بيان نمي‌شود اما شواهدي از آن به چشم مي‌خورد.

وي يادآور شد : هيچ‌گاه نديديم بعد از رحلت امام خميني (ره) سخنران پيش از خطبه‌هاي نماز جمعه يك زن باشد، درحالي كه در زمان حيات ايشان بانوان در برخي موارد سخنراني پيش از خطبه‌ها را ايراد مي‌كردند.»

وي افزود: «امروز طرفداران اسلام قشري مطرح مي‌كنند كه تجربه کشورهاي پيشرفته و حتي لائيک نشان مي دهد که هم به صلاح زن و هم به صلاح جامعه است كه بانوان در محيط‌هاي عمومي از آقايان جدا شوند و حتي بهتر است در خانه بمانند و تنها به تربيت فرزندان و يا همسرداري بپردازند. جامعه نيز به اين ترتيب پيشرفت خواهد كرد؛ صرف نظر از اهميت و ارزش والاي تربيت کودکان و گرمي فضاي خانواده، بايد از اين افراد پرسيد در دنياي جديد كدام جامعه با اين روش به موفقيت و پيشرفت رسيده است كه ما بخواهيم برسيم؟ نگاه امام (ره) به زن كاملا با نگاه اين دسته متفاوت و با آن در تعارض است.»

طباطبايي به طرح تفكيك جنسيتي كلاس‌ها در دانشگاه‌ها در اوايل انقلاب اشاره كرد و گفت: «سال 62 يا 63 بود كه حجت‌الاسلام دكتر شيخ‌الاسلامي – استاد و رييس دانشكده الهيات - وارد كلاس شده و ديده بود پرده‌اي وسط كلاس كشيده شده است. وقتي ايشان به اين امر اعتراض كرد، يكي از دانشجويان گفته بود اين مصوبه انجمن اسلامي است. همان زمان خواهر من دانشجوي دكتر شيخ‌الاسلامي بود. ايشان با خواهرم تماس گرفتند و گفتند اين موضوع را با امام در ميان بگذاريد و نظر ايشان را اعلام نماييد.امام وقتي اين ماجرا را شنيدند، بسيار ناراحت شدند و گفتند به اين بازي‌ها سريعا خاتمه دهيد. مگر دختر و پسر در کلاس درس آن هم در حضور استاد چه مي‌خواهند بكنند كه بايد از ديد يکديگر مخفي باشند؟ اين جوانان در آينده‌اي نزديك قرار است وارد سطوح مديريتي شوند، چرا با اين كارها به مديران آينده كشور توهين مي‌كنيد؟»

اين مدرس دانشگاه اضافه كرد: «يكي ديگر از شاخصه‌هاي اسلام متحجرانه و قشري‌نگر ، مخالفت با هنر و مظاهر آن بطور عام در سطح جامعه است، در صورتي كه در سيره عملي امام خميني (ره) به هيچ وجه اين برخوردها ديده نمي‌شود.»

طباطبايي در مورد نظر امام (ره) در خصوص موسيقي گفت: «امام (ره) وقتي سرودي كه براي مرحوم مطهري خوانده شده بود را شنيدند بسيار پسنديدند و همان زمان بحث‌هايي راجع به پخش موسيقي در تلويزيون بين افراد مختلف درگرفت. نتيجه آن شد كه داوري در اين مورد به امام خميني (ره) سپرده شود و من نيز هفت سوال در باب موسيقي از ايشان پرسيدم كه در آرشيو روزنامه كيهان نيز بايد موجود باشد. بعضي از آن سوال‌ها عبارت بود از: حکم موسيقي بدون كلام چيست؟ يا اينکه اگر از کلام و يا صداي خواننده‌اي بهره گرفته شد، حتما بايد به صورت گروهي و به اصطلاح کر باشد يا اينکه با صداي تک خواننده نيز اشکالي ندارد و همچنين استفاده از صداي خواننده زن فقط بايد به شکل گروهي باشد؟ كه امام در تمامي اين موارد فرقي ميان صداي زن يا مرد و به صورت تک‌خواني و يا هم‌نوايي (کر) قائل نشده و حکم همه را يکسان دانسته بودند به شرط اينکه مفسده‌اي برآنها مترتب نباشد.»

طباطبايي اظهار داشت: «اوائل انقلاب پيش مي‌آمد که برخي افراد حساس در كميته‌ها به هنگام گشت‌هاي خياباني و يا کنترل اتوموبيل‌ها به بهانه بازرسي نوارها و شرعي بودنشان، سبب اذيت مردم مي شدند که اين حكم امام در باب موسيقي واقعا راهگشا بود.»

طباطبايي در ادامه به حكم فروش ادوات موسيقي و نظر امام در اين زمينه اشاره كرد و با اشاره به وقتي كه سازمان امور صنفي از ايشان راجع به حکم شرعي فروش ادوات وآلات و وسائل موسيقي سوال كرد، پاسخ امام را به اين مضمون نقل كرد: خوب مگر همان قطعه موسيقي‌اي كه براي مرحوم مطهري اجرا شد با پيت حلبي نواخته شده بود؟ خوب طبيعتا با ادوات موسيقي اجرا شده بود لذا خريد و فروش آلات موسيقي براي يك هنرآموز اشكالي ندارد. بخصوص‌ آنكه در راستاي رشد و تعالي شخص و جامعه قرارگيرد.»

وي اضافه كرد: «حتي يادم هست در بعضي از مناسبت‌ها، گروههاي موسيقي در جماران مي‌آمدند و سرود اجرا مي‌كردند و نوازنده و يا نوازندگان گروه نيز با ارگ و ديگر ابزار همراه آنان بودند و هيچ مانعي هم از جانب امام اعلام نمي شد. ولي چرا امروز آلات موسيقي را در تلويزيون پنهان مي‌كنند؟ نمي دانم معناي اين كار چيست كه يك جوان تهراني مي‌تواند در يک تالار عمومي از موسيقي زنده استفاده كند ولي يك جوان شهرستاني بايد فقط صداي ساز را بشنود بدون آنكه نوازنده آن را ببيند؟ آيا اگر تلويزيون اعضاي ارکستر را نشان دهد، اسلام به خطر مي‌افتد ؟»

زمان و مكان، دو عنصر مهم در فقه امام خميني (ره)

صادق طباطبايي در ادامه گفت‌وگو با ايسنا، به تاثير دو عنصر زمان و مكان در فقه و اجتهاد امام خميني (ره) اشاره كرد و گفت: «اگر نوآوري امام (ره) در فقه وجود نداشت، قطعا جامعه دچار مشكلات جدي مي‌شد. البته بعضي‌ها مي‌گفتند اين مساله مورد عنايت فقها در گذشته نيز بوده است ولي بايد توجه داشت كه امام خميني تاثير اين دو عنصر را حتي در احكام اوليه نافذ مي‌ديده و آن را منحصر به احکام ثانويه نمي دانسته است.»

وي ادامه داد: «با اين نوآوري، امام در عرصه‌ اجتهاد يك گام جلوتر از آنچه كه متعارف بود برداشت و مشخصا عنوان كردند كه اگر صلاح مملكت و مصلحت جامعه اسلامي با يكي از احكام فقهي در تعارض واقع شود، اولويت با مصلحت جامعه است ولو آن حكم، از احكام اوليه محسوب شود.»

طباطبايي گفت:« آنان كه مي‌گويند نقش دو عنصر زمان و مكان در اجتهاد، در فقه سنتي نيز وجود داشته، توجه ندارند كه اين متفاوت از آن موضوعي است كه امام (ره) مطرح كردند و نبايد خلط مبحث صورت گيرد. آنچه مد نظر امام بود با تاثير فاكتورهاي زمان و مكان در فقه سنتي كاملا متفاوت است. آنچه را كه امام مطرح كردند كاملا ابداعي و جديد است و شامل احکام اوليه نيز مي‌شود.»

شاخصه‌هاي التقاط

صادق طباطبايي در تبيين و تشريح شاخصه‌هاي اسلام التقاطي گفت: «در كنار اسلام قشري ، برداشت ديگري از اسلام وجود داشت و آن اينكه عده‌اي دستورات و عناصري را از مكتب‌هاي ديگر مي‌گرفتند و آن را با اسلام آميخته مي‌كردند كه نوع برجسته آن - بخصوص در مسائل اقتصادي - ورود تفكر سوسياليستي در انديشه‌ اقتصاد اسلامي بود كه نمونه‌هايي از تفكر ماركسيستي را مي‌گرفتند و عينا وارد چارچوب انديشه‌ اسلامي مي‌كردند.»

وي افزود: «به نظر من به همان اندازه كه نگاه سنتي در حل مشكلات و برطرف كردن موانع و معضلات دنياي جديد ناتوان است، به همان ميزان نيز نگاه التقاطي به دين ناموفق و بلکه خطرآفرين است. نگاه امام (ره) با اين دو برداشت به شدت در تعارض بود. وقتي در دهه 40 و 50 امام نظريات اسلامي و فقهي خود را در باب مسائل سياسي و مبتلابه روز مطرح كردند، توانستند طيف وسيعي از مردم، سياسيون، انديشمندان و دانشجويان را جذب كنند و نشان دهند که اسلام – به تعبير ايشان - ناب محمدي(ص)، مي‌تواند پاسخگوي نيازهاي روز انسان امروز باشد. زماني که مباني انديشه اسلام اصيل – همان اسلامي که مايه و کارمايه و مبناي انقلاب اسلامي ما بود - از سوي امام مطرح شد، مقاومت‌هاي سختي از سوي معتقدين به نگاه سنتي به دين شکل گرفت، به طوري که امام خميني با تلخي از آن دوران ياد مي‌کرد و همواره به اين مضمون مي‌گفتند خون دلي که از اين دسته از مقدس مآب‌ها وقشري‌نگرها خورده‌ام از کارگزاران رژيم پهلوي نخورده بودم.»

طباطبايي در اين زمينه ادامه داد: «چند جا امام خميني اين تعبير را به کار مي‌برد که امروز مهجورترين چيزها در جهان و بخصوص در جامعه ما همين اسلام ناب است، بطوري که نجات آن قرباني مي‌طلبد و با تلخي و تأسف اظهار مي‌داشتند که دعا کنيد من از قربانيان نجات اين اسلام باشم. از اين رو گزافه نيست اگر مي‌گوييم امام خميني(ره) احياکننده تفکر ديني در دنياي معاصر بود.»

طباطبايي گفت: «البته در نفوذ و شكل‌گيري و تبيين مباني تفكر اسلام ناب محمدي(ص) در ميان قشر آکادميک و جوانان، قطعا زمينه‌سازي‌ها و مجاهدت‌هاي فرهنگي و سياسي انديشمنداني همچون شريعتي، مطهري، بهشتي، بازرگان، طالقاني و مرحوم سحابي و نيز امام موسي صدر و ساير ياران امام بسيار تاثيرگذار بوده است.»

رفرميسم متفاوت از ليبراليسم است

وي همچنين در مورد ورود تفکرات ليبراليستي در حوزه‌ انديشه اسلامي مي‌گويد: «معتقدم مفهوم ليبراليسم در جامعه ما به خوبي روشن نشده است. كساني كه در برابر مشي انقلابي قائل به نوعي حركت رفرميستي بودند، به غلط در ادبيات توده‌ها به ليبراليسم متهم مي شدند. ليبراليسم يک مکتب است با ضوابط و ساز و کارهاي خود، در حالي که مشي راديکال انقلابي يا شيوه‌هاي معتدل رفرميستي همان‌طور که از نام آنها پيداست يک روش و يک سبک عمل و يک تاکتيک براي وصول به يک آرمان و يک هدف و يک استراتژي مي‌باشد. درايت و تدبير و شرايط جامعه معين مي‌کند که براي حصول به يک هدف، چه راه و رسمي کار ساز و ثمر بخش است؛ مشي انقلابي يا اعمال روش‌هاي رفرميستي ؟ در حالي که در عرف جامعه ما ليبراليسم را در برابر انقلابي‌گري قرار داده‌اند و اين البته غلط است.»

وي در ادامه گفت: «صرف‌ نظر از اين غط رايج، عده‌اي هم بودند که به ظاهر مبناي مرامشان ليبراليسم بود و در عين حال مي‌کوشيدند آن را با آموزه‌هاي ديني درهم آميزند كه اين نوع تفكر در زمره اسلام التقاطي بوده و همچون اسلام قشري خطرناک و ناکارآمد مي‌باشد.»

نبايد تنها به عاطفه‌ ديني دلخوش بود

صادق طباطبايي به خبرنگار ايسنا گفت: «چندي پيش در مقاله‌اي تحت عنوان "نازطلبي جوان"، آوردم که جوان به اقتضاي خوي جواني نيازبه نشاط، آزادي و زيبايي دارد، كه مجموع اين سه عنصر را در کلمه "ناز" خلاصه کرده بودم. بايد توجه داشته باشيم كه اگر امام (ره) توانست خيل وسيعي از جوانان را با حركت خود همراه كند، قرائتي از دين بود كه به جوانان عرضه شد و در آن زمينه‌هاي ارضاي اين سه عنصر ذاتي در جوانان، وجود داشت. شوق و ذوق و نشاط و آزادي و زيبايي در تفكر امام (ره) كاملا مشهود بود. اين مبناي فكري امام (ره) مهمترين عاملي بود كه توانست جوانان و فرهيختگان را از سيطره ماركسيسم در دهه‌هاي گذشته و در اوايل انقلاب نجات دهد.»

وي ادامه داد: «اگر تفكر امام (ره) فراموش شود و جلوه‌هاي نشاط و آزادي و زيبايي از جامعه رخت بربندد، با قرائتي از اسلام روبرو خواهيم بود كه بيشتر از آنكه جذب كند دفع خواهد كرد. دقيقا به همين دليل بود كه امام (ره) بارها به مسوولان و متوليان امور ديني و فرهنگي تاكيد مي‌كردند كاري نكنيد كه مردم از اسلام شما رويگردان شوند.»

وي افزود: «متاسفانه برخي از آنچه كه امروز صورت مي‌گيرد برخلاف انديشه‌هاي امام خميني(ره) است. به همين دليل شاهد ناكامي‌هايي در اين زمينه هستيم. برخي مدام به اين مساله دلخوش هستند که در ايام محرم يا ماه مبارك رمضان مساجد و تكايا و هيات‌ها شلوغ مي‌شود يا از جانب جوانان استقبال مي‌شود. اين درست است؛ ولي بايد به اين نكته توجه كرد كه اينها از مظاهر عاطفه ديني است.»

طباطبايي در ادامه گفت: «بايد بين انديشه ديني و عاطفه ديني تفكيك قائل شويم. به نظر من عاطفه‌ ديني لازم است، اما كافي نيست. نبايد فقط به عاطفه‌ ديني دلخوش كرد و به همين سبب است كه معتقدم بايد هر روز انديشه‌ امام خميني (ره) را مورد بازخواني قرار دهيم. با عاطفه ديني حافظ وضع موجود مي‌شويم؛ ولي براي سازندگي و حرکت به جلو به ارتقاي انديشه ديني نيازمنديم.»

نقش مردم در افكار امام خميني (ره)

صادق طباطبايي در ادامه گفت‌وگو با ايسنا در خصوص تاثير و نقش مردم در اداره حكومت و انديشه امام (ره)، اظهار داشت:‌ «امام (ره) براي حضور و نقش‌آفريني مردم هيچ حد و مرزي قائل نبودند. اين مساله را هم مي‌توان از مباني نظري امام دريافت و هم از سيره‌ عملي ايشان. در باب مباني نظري ايشان به عنوان مثال وقتي امام در پاريس بودند و از ايشان سوال كردند كه منظور شما از جمهوري چيست؟ ايشان در پاسخ گفتند همان سيستم جمهوري که همين جاها متداول است يعني حکومت و ارکان آن مبتني و متکي بر خواست و اراده مردم است و با راي مردم شکل مي گيرد و در ادامه آوردند كه چون اكثر مردم ما مسلمانند و چه در تظاهراتشان و شعارهايشان و چه در خواسته‌هايشان، "ارزشهاي اسلامي و آرمانهاي ديني" خواسته شده است، مي‌گوئيم ما خواهان جمهوري اسلامي هستيم.»

اين مدرس دانشگاه توضيح داد: «معناي مخالف اين حرف اين است ، کسي حق تحميل نظامي را خلاف خواسته مردم به آنان ندارد.»

صادق طباطبايي در ادامه به نمونه‌اي از تفكر امام (ره) در باب اهميت به نظر مردم و لحاظ كردن اين موضوع در قانون اساسي و پيشنهاد تيزهوشانه ايشان اشاره كرد و گفت: «وقتي آقاي دكتر حبيبي در پاريس مامور تهيه پيش‌نويس قانون اساسي شدند، به مشكلي برخورد كردند و آن اين بود كه اگر در موردي بر سر توشيح يک قانون بين مجلس و رييس جمهور اختلافي پيش آمد و مثلا رييس جمهور تشخيص داد که اجراي اين قانون را در شرايط فعلي و يا مثلا به اقتضاي مصالح ملي، براي کشور مفيد نمي‌داند، در چنين صورتي تكليف چيست؟ وقتي آقاي حبيبي از امام (ره) سوال كردند، ايشان پرسيدند در اين جمهوري‌ها چه راهكاري در نظر گرفته شده است؟ آقاي حبيبي در پاسخ گفت مثلا در آلمان دادگاهي به نام دادگاه قانون اساسي وجود دارد كه در اين موارد اظهار نظر مي‌كند. امام پرسيدند اعضاي اين دادگاه را چه كسي تعيين مي‌كند؟ در پاسخ گفته شد رييس قوه مجريه يا به تعبيري حزب حاکم. امام در پاسخ گفتند اين درست نيست، چراكه در اين مورد اختلاف نماينده يك طرف دعوا يعني رييس جمهور اعمال نظر مي کند. دكتر حبيبي سپس راههاي موجود در قانون اساسي فرانسه، انگليس و ساير كشورهاي اروپايي را در اين زمينه براي امام توضيح داد. ايشان هيچ كدام را نپسنديدند و سرانجام پيشنهاد جالب‌تري را براي حل چنين مشكلي مطرح كردند، بدين صورت كه در مواردي از اين دست، موضوع و قانون مورد اختلاف به راي مردم يعني به رفراندوم گذاشته شود و راي مستقيم مردم نتيجه را مشخص كند و جالب‌تر آنكه در ادامه امام افزودند - براي پيشگيري از مشكلات و لجبازي‌هايي كه احتمالا ممكن است در آينده بين دولت و مجلس به وجود آيد – در پيش‌نويس آورده شود که اگر در همه‌پرسي مردم به نظر رييس جمهور راي دادند مجلس منحل شود و با انتخابات مجدد، مردم نمايندگاني را برگزينند که به شرايط و مصالح روز کشور بيشتر اشراف دارند و اگر مردم مطابق با نظر مجلس راي دادند رييس جمهور عزل شود و انتخاباتي براي تعيين رييس جمهور جديد برگزار شود در ضمن آنكه رييس جمهور معزول نمي‌تواند در انتخابات جديد شركت كند.»

طباطبايي همچنين به بيان خاطره‌اي در رابطه با سيره عملي امام در احترام به راي مردم پرداخت و يادآور شد: «در نيمه دوم اسفند 59 جلسه‌اي در حضور امام بود و آيت‌الله طاهري اصفهاني که از جبهه آمده بود و از اختلافاتي كه بعضا بين نيروهاي مختلف ارتش و سپاه و بسيج بود خبر داد و گفت كه ريشه تمام اين اختلافات از بني‌صدر است. همان موقع يكي ديگر از حاضران از مشكلاتي كه در غرب تهران به وجود آمده بود و منشا آن را بني‌صدر مي‌دانست ياد کرد. به همين ترتيب چندين مورد ديگر مطرح شد كه اكثرا به رييس جمهور بني‌صدر نسبت داده مي‌شد. در تمامي موارد امام فقط مي‌گفتند مي‌دانم. در اين هنگام آيت‌الله طاهري خطاب به امام گفت خوب آقا در اين صورت رييس جمهور را عزل كنيد. امام در پاسخ گفتند شما عزلش كنيد. آيت‌الله طاهري گفت آقا من چه كاره‌ام كه رييس جمهور را عزل كنم؟ امام لبخندي زدند و گفتند خوب من چه كاره‌ام كه رييس جمهور را عزل كنم؟ کساني که رييس جمهور را انتخاب کرده‌اند ( يعني مجلس به نمايندگي از مردم) مي‌توانند او را عزل کنند.»

اين مدرس دانشگاه افزود: «اين موارد نظري و تمام سيره عملي ايشان نشان مي‌دهد كه امام چه در نظر و چه در عمل براي خواست مردم و راي آنها احترام بسيار قائل بودند و بارها تاكيد مي‌كردند كه جمهور مردم خطا نمي‌كند و هيچ‌ كس نبايد خود را قيم مردم بداند و بخواهد براي مردم تعيين تكليف كند. هيچ کس نبايد بگويد ما صلاح مردم را مي‌دانيم و خودشان صلاحشان را نمي‌دانند. امام (ره) به شدت و با صراحت اين تفكرات را مردود مي‌دانستند.»

امام هيچ‌گاه از محبوبيت خود سوء استفاده نكردند

طباطبايي در اين خصوص مي‌گويد: «امام خميني (ره) آنچنان شخصيت محبوب و كاريزماتيكي داشت كه كافي بود مردم بدانند ايشان از شخص يا تفكر يا جناح خاصي رويگردان شده‌اند، همين موضوع كافي بود تا آن جريان مدفون شود و خود به خود از بين برود.»

وي ادامه داد: «آزادي مطبوعات و رسانه‌ها در اوايل انقلاب به حدي بود كه مثلا از 200 روزنامه‌اي که در تهران منتشر مي‌شد، به غير از روزنامه اطلاعات، عموما منتقد و معترض دولت و بعضا انقلاب بودند. يادم هست روزنامه‌اي به نام "آيندگان " منتشر مي‌شد كه تيترهاي بسيار تحريك‌آميزي را استفاده مي‌كرد و در آن شرايط بحراني بسيار فتنه و آتش‌افروزي مي‌کرد. در آن زمان من سخنگوي دولت بودم. نزد امام رفتم و گفتم اجازه دهيد من بگويم شما اين روزنامه را نمي‌خوانيد. امام گفتند خير، من آن روزنامه را مي‌خوانم. گفتم من از قول خود مي گويم كه شما اين روزنامه را نمي‌خوانيد. امام اين بار نيز پاسخ دادند كه اين دروغ است و شما نبايد دروغ بگوييد. گفتم آخر ببينيد چه تفرقه‌افکني وبحران‌آفريني مي‌کند و مطالب خلاف مي‌نويسد؟ امام گفتند: شما نيزسخنگوي دولت هستيد و تريبون در اختيار داريد. مردم را آگاه كنيد و فضا را براي مردم روشن و تبيين سازيد.»

مخالفت امام با مظاهر ريا و نفاق

طباطبايي در خصوص مخالفت امام (ره) با مظاهر ريا و نفاق اظهار داشت: «يك روز مي‌خواستم نزد امام (ره) بروم. در راه يكي از برادران پاسدار با لحن دوستانه و آميخته با محبتي به من گفت چرا نمي‌گذاريد محاسن (ريش) شما بلند شود؟ به او گفتم مي‌دانم تو اين را بر حسب وظيفه ديني و شرعي خود يعني براي اداي وظيفه امر به معروف و نهي از منكر مي‌گويي ولي يك سوال از تو دارم و آن اينكه اين وظيفه نهي از منکر که بر تو واجب است آيا بر امام نيز واجب هست يا نه ؟ آن پاسدار جواب داد حتما. به او گفتم: خوب من 18 سال است كه با امام مراوده دارم و حتي يك بار هم در اين زمينه به من تذكري نداده اند. به فکر فرو رفت.»

وي ادامه داد: «وقتي حضور امام خميني رسيدم ماجرا را براي ايشان تعريف کردم و اضافه کردم من از دوران نوجواني تا به امروز همين رويه را داشته‌ام و برطبق نظر پدرم عمل کرده‌ام و نمي‌خواهم امروز که به نوعي اين مساله رواج پيدا کرده است، از روي ريا کاري و فرصت‌طلبي تابع جمع شوم. امام لبخندي زدند و به مزاح گفتند شما همچنين مي‌توانستيد بگوييد من هر روز صورتم را مي‌تراشم و نمي‌گذارم تا بلند شود و صدق ريش کند كه زدن آن اشكال داشته باشد!»

وي تاكيد كرد:«امام (ره) به شدت مخالف ترويج مظاهر ريا و نفاق بودند و معتقد بودند كه اين دو به جامعه‌ اسلامي ضررهاي جبران‌ناپذيري وارد مي‌كند. ريا کاري و نفاق سبب مي شود افراد متملق و چاپلوس عرصه را بر انسان‌هاي مخلص و اصيل تنگ کنند. بخصوص در جوامع ديني بايد مراقب بروز چنين آفات و معضلاتي باشيم و نگذاريم افرادي با تمسک به ظواهر وتظاهر به تدين ، مجال جولان پيدا کنند.»

هشدار نسبت به گسترش تفكر انجمن حجتيه

اين استاد دانشگاه در بخش ديگري از گفت‌وگوي خود با خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، نسبت به نفوذ و گسترش تفكر انجمن حجتيه در جامعه هشدار داد و افزود: «نمي‌دانم چه تغييراتي در تفكرات انجمن حجتيه به وجود آمده كه قبل از انقلاب مردم را به عدم مبارزه تشويق مي‌كردند و امروز به تعبير امام از هر انقلابي‌اي انقلابي‌تر شده‌اند و حتي مبارزه مسلحانه را تشويق مي‌كنند. اين افراد كساني هستند كه ديروز جهاد و مبارزه را مصداق آسيب به خويشتن و حرام مي‌دانستند.»

وي اضافه كرد: «امام بارها گوشزد كردند كه روزي چشم باز نكنيد كه اين تفكر (انجمن حجتيه) در تمام اركان جامعه رسوخ كرده باشد.»

طباطبايي ادامه داد: «يادم هست وقتي امام خميني (ره) در جهت مبارزه با رژيم شاه چراغاني‌هاي نيمه شعبان را تحريم كردند، گروهي در قم به دستور يكي از روحانيون اين تحريم را شكستند و به تمام حرف‌هاي امام پشت كردند، زيرا همانطور كه گفتم اصلا مبارزه را حرام مي‌دانستند. حالا سوال اين است كه اين تغيير نگرش از كي و از كجا شروع شد كه امروز در نشريه اي ، حتي تيم‌هاي انتحاري تدارك ديده مي شود و سوال ديگر آنكه اين تيم‌ها مي‌خواهند در جامعه اسلامي، حافظ چه اسلامي باشند و عليه چه کساني به دور از چشم حکومت عمل کنند؟ و اگر منظور شرکت در عمليات برون‌مرزي است با کدام مصوبه حکومتي و تحت اشراف کدام ارگان حکومتي قرار است اين امور سامان داده شود؟ اين چه مصلحت‌انديشي است، در شرايطي که از سوي بوق‌هاي استکباري ناجوانمردانه و به دروغ متهم به عمليات تروريستي و يا حمايت از تروريسم هستيم، بهانه‌ها و نمونه‌ها به دست بيگانگان بدهيم؟»

نگرش محترمانه امام (ره) به شريعتي

طباطبايي در مورد نظر امام خميني (ره) درباره دكتر شريعتي گفت: «در اين زمينه خودم با امام به دفعات صحبت كردم. ايشان در مجموع تلاش‌ها و مجاهدت‌هاي فرهنگي دكتر شريعتي را مثبت ارزيابي مي‌كردند و مي‌ديدند شريعتي توانست هم از التقاط و انحراف اسلام در جامعه روشنفكري جلوگيري كند و هم توانست جوانان و دانشجويان و دانشگاه را از خطر ماركسيسم كه آن روزها رشد روزافزوني در سطح جامعه و دانشگاه داشت مصون بدارد.»

وي در پايان گفت: «در اين زمينه شنيدم فردي نزد امام خميني آمد و گفت دكتر شريعتي مفاتيح‌الجنان را به شدت مورد حمله قرار داده است. امام در پاسخ قريب به اين مضمون گفته بودند: نمي‌شود كسي كه نيايش‌هاي امام سجاد (ع) را بدان شكل و به آن زيبايي مطرح كرده است دعاهاي مفاتيح را قبول نداشته باشد. اگر او ايراداتي به مفاتيح دارد، مطمئنا من و شما نيز ايراداتي را به مفاتيح داريم.

در مجموع نگرش امام (ره) به شريعتي محترمانه بود و در پاسخ به تلگراف‌هاي زيادي که در سوگ او از سوي انجمن‌هاي اسلامي به ايشان فرستاده شده بود، از وفات دکتر با کلمه " فقد " ياد کرده بودند. همچنين ايشان اقدام امام موسي صدر را در برگزاري مراسم پر شور و عظيم اربعين شريعتي در بيروت ستودند، در حالي که بعضي از متوليان و مدعيان آن روز دين با ارسال تلگرافي به معاون آقاي صدر – علامه شيخ مهدي شمس‌الدين – از گناه بزرگ و نابخشودني آقاي صدر در بزرگداشت دکتر شريعتي به فغان آمده بودند و نمي دانستند ايشان چگونه در محضر خداوند جوابگوي اين عمل خلاف خود خواهند بود!؟»

+ نوشته شده در  84/07/08ساعت 12  توسط دوستدار  | 

ناگفته‌هايي از روابط مصطفي چمران و امام صدر

دکتر چمران، رابطه قلبی عمیقی با امام صدر داشته است، رابطه‌ای که ظاهرا از حد و مرز حساب‌های این جهانی خارج است. فکر مي‌کنم بهترین توضیح را مي‌توانیم از زبان خود دکتر چمران بشنویم. من فراز‌هايي از وصیت‌نامه ايشان را که خطاب به آقای صدر است، برایتان نقل مي‌کنم و تصور مي‌کنم روشن‌تر از این نمي‌توان چیزی گفت:
«وصيت مي‌كنم …
وصيت مي‌كنم به كسي كه او را بيش از حد دوست مي‌دارم! به معبود من! به معشوق من! به امام موسي صدر! كسي كه او را مظهر علي(ع) مي‌دانم! او را وارث حسين(ع) مي‌خوانم! كسي كه رمز طائفه شيعه و افتخار آن و نماينده 1400 سال درد، غم، حرمان، مبارزه، سرسختي، حق‌طلبي و بالأخره شهادت است! آري به امام موسي وصيت مي‌كنم …

كسي كه وصيت مي‌كند، آدم ساده‌اي نيست. بزرگ‌ترين مقامات علمي‌ را گذرانده، سردي و گرمي‌ روزگار را چشيده، از زيباترين و شديدترين عشق‌ها برخوردار شده، از درخت لذات زندگي ميوه چيده، از هر چه زيبا و دوست‌داشتني است، برخوردار شده و در اوج كمال و دارايي، همه چيز خود را رها و به خاطر هدفي مقدس، زندگي دردآلود و اشكبار و شهادت را قبول كرده است.
آري اي محبوب من، يك چنين كسي با تو وصيت مي‌كند...

از اين‌كه به لبنان آمدم و پنج يا شش سال با مشكلاتي سخت دست به گريبان بوده‌ام، متأسف نيستم. از اين‌كه آمريكا را ترك گفتم، از اين‌كه دنياي لذات و راحت‌طلبي را پشت سر گذاشتم، از اين‌كه دنياي علم را فراموش كردم، از اين‌كه از همه زيبايي‌ها و خاطره زن عزيز و فرزندان دلبندم گذشته‌ام، متأسف نيستم … از آن دنياي مادي و راحت‌طلبي گذشتم و به دنياي درد، محروميت، رنج، شكست، اتهام، فقر و تنهايي قدم گذاشتم. با محروميت همنشين شدم. با دردمندان و شكسته‌دلان هم‌آواز گشتم. از دنياي سرمايه‌داران و ستمگران گذشتم و به عالم محرومين و مظلومين وارد شدم. با تمام اين احوال متأسف نيستم …

تو اي محبوب من، دنيايي جديد به روی من گشودي كه خداي بزرگ مرا بهتر و بيشتر آزمايش كند. تو به من مجال دادي تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرت‌هاي بي‌نظير انساني خود را به ظهور برسانم، از شرق به غرب و از شمال تا جنوب لبنان را زير پا بگذارم و ارزش‌هاي الهي را به همگان عرضه كنم، تا راهي جديد و قوي و الهي بنمايانم....

تو اي محبوب من، رمز طايفه‌اي و درد و رنج 1400 ساله را به دوش مي‌كشي، اتهام و تهمت و هجوم و نفرين و ناسزاي 1400 سال را همچنان تحمل مي‌كني، كينه‌هاي گذشته و دشمني‌هاي تاريخي و حقد و حسدهاي جهانسوز را بر جان مي‌پذيري، تو فداكاري مي‌كني، تو از همه چيز خود مي‌گذري، تو حيات و هستي خود را فداي هدف و اجتماع انسان‌ها مي‌كني و دشمنانت در عوض دشنام مي‌دهند و خيانت مي‌كنند، به تو تهمت‌هاي دروغ مي‌زنند و مردم جاهل را بر تو مي‌شورانند و تو اي امام، لحظه‌اي از حق منحرف نمي‌شوي و عمل به مثل انجام نمي‌دهي و همچون كوه در مقابل طوفان حوادث آرام و مطمئن به سوي حقيقت و كمال قدم بر مي‌داري، از اين نظر، تو نماينده علي (ع) و وارث حسيني… و من افتخار مي‌كنم كه در ركابت مبارزه مي‌كنم و در راه پرافتخارت شربت شهادت مي‌نوشم…

تو را دوست مي‌دارم و اين دوستي، بابت احتياج و يا تجارت نيست. در اين دنيا به كسي احتياج ندارم. حتي گاهگاهي از خداي بزرگ نيز.... چيزي نمي‌خواهم، گله‌اي نمي‌كنم و آرزويي ندارم. عشق من به خاطر آن است كه تو شايسته عشق و محبتي و من عشق به تو را قسمتي از عشق به خدا مي‌دانم. همچنان‌كه خداي را مي‌پرستم و عشق مي‌ورزم، به تو نيز كه نماينده او در زميني، عشق مي‌ورزم و اين عشق ورزيدن، همچون نفس كشيدن براي من طبيعي است …

درود آتشين من به روح بلند تو باد كه از محدوده تنگ و باريك خودبيني و خودخواهي، بيرون است و جولانگاهش، عظمت آسمان‌ها و اسماء مقدس خداست.
عشق سوزان، من فداي عشقت باد، كه بزرگ‌ترين و زيباترين مشخصه وجود توست و ارزنده‌ترين چيزي است كه من را جذب تو كرده است و مقدس‌ترين خصيصه‌اي است كه در ميزان الهي به حساب مي‌آيد …

البته ناگفته نگذارم که میزان علاقه آقای صدر به چمران نیز از حد و وصف خارج بود. بارها به من مي‌گفتند، عجب تحفه‌ای آسمانی و خدايي برای من به ارمغان آوردی و باز اضافه کنم که کارشکنی‌های وابستگان و مزدوران سفارت شاهنشاهی و نیز حسادت‌ها و حقد‌های بعضی بدخـُلقان ایرانی و نیز دشمنی‌های ایادی ساواک و بعث عراق و از همه دردناک‌تر، دسیسه‌های آخوندهای درباری و دوستان نادان علیه امام صدر، او را زیاد رنج مي‌داد. البته خود او هم به شدت زیر ذره‌بین ساواک قرار داشت و از هر سو تهدید به مرگ مي‌شد و همان طور که از متن وصیت‌نامه‌اش برمي‌آید، پیوسته در خوف و خطر بوده است. شاید بتوانم بگویم که در اغلب قریب به اتفاق نامه‌هايي که برای من مي‌فرستاد، این موضوع منعکس بود و احساس مي‌کنم با بازگو کردن این خطرات کمي ‌احساس آرامش مي‌کرد. خدا رحمتش کند.

شاید خالی از لطف نباشد که به یکي، دو نامه‌ از وي اشاراتی بکنم:
صادق من، دوستم، مهربانم، عزيزتر از جانم، سلام گرم و آتشين مرا بپذير؛ سلامي ‌كه با اشك و خون آغشته است؛ سلامي ‌كه با عشق و غم آميخته است؛ سلامي ‌كه تاريخ پردرد شيعه را در طول 1400 سال ظلم و جنايت به همراه دارد؛ سلام دلشكسته‌اي كه جز عشق و محبت سرمايه‌اي ندارد. فاطي و غزاله آمده‌اند و چقدر ما را خوشحال كردند، جاي تو خيلي خاليست. دل من خيلي براي تو تنگ شده است. از دور تو را مي‌بوسم و صميمانه‌ترين درودها را تقديمت مي‌كنم.

از حال ما بخواهي، زنده‌ايم در تب و تاب، در زد و خورد، در ميان امواج بلا، در ميان طوفان حوادث، در جنگ با سرنوشت، در مبارزه‌اي براي بود و نبود... آقاي صدر حالشان خوب است و دو روز پيش به اردن نزد ملك حسين رفتند تا مگر به وسيله او، به «كميل شمعون» فشار آورند تا دست از اذيت و آزار بر دارد... .

و یا از نامه‌ای دیگر:
صادق عزيزم، قربانت گردم، سلام گرم و آتشين مرا بپذير. دلم خيلي برايت تنگ شده و اين چند روزه همواره به ياد تو بوده‌ايم. فاطي و نور چشمم غزاله اينجا هستند و آخرين لحظات سپري مي‌شود گرچه فرصتي نداشتم آنها را به مقدار كافي ببينم. فقط يك بار آنها را به «نبعه» و «تل زعتر» بردم تا نمونه‌هاي وحشي‌گري عصر علم و تمدن را ببينند و براي دوستان خود به ارمغان بياورند. راستي كه اوضاع تل زعتر و نبعه، گريه‌آور است، در تل زعتر، مقاومت مي‌بينيم و مبارزه و سرسختي و شكست شرافتمندانه، در نبعه، حزن و غم مظلوميت، سرقت و تخريب از روي كينه و چقدر وحشي‌گري... دو نمونه كه بيننده را مي‌لرزاند و آدمي‌ را به گريه مي‌اندازد... يك شب هم آنها به صور آمدند و مقداري مدرسه را تماشا كردند و بعضي اسلايدها را ديدند و خلاصه جاي تو خيلي خالي بود.

لابد مي‌داني كه مسيحيان مترف دست راستي براي مبارزه با آقاي صدر خيلي تلاش مي‌كنند، حركت محرومين را «حركت مغبونين» مي‌نامند در ده‌هاي جنوبي كه فتح كردند به دنبال «امل» مي‌گشتند كه بكشند زيرا فقط امل در جنوب به آنها ضربه زده است. راستي كه فقط امل و امام صدر توانسته‌اند مسير جنوب را عوض كنند. جنوب مي‌رفت كه زير سيطره مسيحيان (به پشتيباني اسرائيل‌) درآيد و بعد از سقوط طيبه ده‌ها جنوب يكي بعد از ديگري به دست كتائب مي‌افتاد، ولي ايستادگي جوانان امل و شهادت پنج نفر از آنها، طايفه شيعه را تكان داد و بعد از انتقاد امام از حافظ اسد، سوريه رسما موقف گرفت و ضد كتائب نيرو فرستاد و اتحاد مسيحيان و اسرائيليان شكسته شد...

...از حال من بخواهي بد نيستم، هنوز زنده‌ام و اين، خود معجزه است. كسي كه همه روزه به درياي مرگ فرو مي‌رود؛ كسي كه زير رگبار گلوله‌ها زندگي مي‌كند؛ كسي كه دشمنان، به قتلش كمين كرده و همه جا دام افكنده‌اند... و باز هم اين آدم زنده باشد، راستي كه معجزه‌اي است و گاهي احساس كرده‌ام كه من به سوي مرگ مي‌تازم و مرگ از من مي‌گريزد.

در كشمكش زندگي، فرصت ندارم فكر كنم چه مي‌گذرد و اين خود نعمت بزرگي است و راستي كه نمي‌دانم خداي را چگونه شكر كنم كه وقتي و فرصتي براي فكر كردن براي من نگذاشته است، زيرا دردها و غم‌ها غيرقابل تحمل بود... اما در كوران زندگي و كشمكش‌هاي حيات، گويي كه خواب و خيال است، گويي كه چرخ فلك به سرعت مي‌چرخد و در ميان طوفان‌ها و رعد و برق‌ها و شلوغي‌ و پلوغي آدمي، ‌مات و مبهوت شده است و نمي‌داند چه مي‌گذرد و چه مي‌شود و به كجا مي‌رود و سرنوشت، چه تيري به كمان كشيده است. فقط مي‌بينم كه تاريخ‌ها و سرگذشت‌ها و فراز و نشيب‌ها مي‌آيند و مي‌روند و ما همه را در خواب و خيال مي‌بينيم... نمي‌دانم... شايد وقتي از اين خواب و خيال برخيزيم كه قدم به صحنه مرگ بگذاريم و تازه حقايق را بفهميم.

و باز از نامه‌ای دیگر:
صادق مهربانم، نمي‌توانم چيزي بنويسم، زيرا اگر بخواهم قلب خود را باز كنم بايد با اشك و خون بنويسم و اين كار الان مقدورم نيست.
چقدر دلم گرفته، چقدر پژمرده‌ام، زير كوهي از دروغ و غم فشرده مي‌شوم و مسئوليت بزرگي كه بر دوشم گذاشته شده است سنگيني مي‌‌كند، افتان و خيزان براي اداي وظيفه قدم برمي‌دارم و آرام و آرام به سوي سرنوشتي مجهول به پيش مي‌روم. دلم براي تو خيلي تنگ شده است، تا راز و نياز قلبي خود را با تو باز كنم، از ظلم‌ها و ستم‌ها، از خيانت‌ها و جنايت‌ها سخن بگويم و شهادت بهترين و صميمي‌ترين دوستان خود را بازگو كنم و فقر و درماندگي و گرسنگي محرومين را بگويم و رسالت سخت آينده را گوشزد كنم... .

این هم گزیده‌ای از نامه‌ای دیگر:
صادق عزيزتر از جانم، سلام آتشين مرا بپذير و اشتياق بيش از حد و شور و شوق بي‌اندازه از كسي كه تو را دوست مي‌دارد و در دريايي از غم و درد و مشكلات غرق شده است كه حتي فرصت نمي‌كند سر خود را از ميان سيلابه‌ها بيرون كشد و به آسمان بلند خدا بنگرد و يا به ستارگان زيبايش خيره شود و يا با ماه تابانش راز و نياز كند... و اين نامه، خود راز و نيازي است با تو كه ماه مني و ستاره مني و دوست مني كه راز و نياز مرا به آسمان بلند خدا مي‌رساني... .

چند روزي بود كه آرامش برقرار شده بود و آتش‌بس جنوب حدود ده روزي ادامه يافت، احساس راحتي كردم و آرزوي اين‌كه قلمي‌ به دست بگيرم و آتش درونم را بر روي كاغذ منتقل كنم، يا كتابي را برگيرم و بخوانم، يا فرصت كنم كه با آسمان بلند خدا و ستارگانش راز و نياز نمايم... اما قضا و قدر اجازه نمي‌دهد و آرامش روح مرا نمي‌پذيرد آسايش مرا دوست ندارد... دوباره انفجار شروع شد. جبهه شعبيه در «بنت جبيل» و «ناقوره» و «طيبه» به سمت اسرائيل يا كتائب، راكت پرتاب كرد و اسرائيل و كتائب نيز منتظر فرصت نشسته بودند و لذا ده‌هاي شيعه را زير توپخانه خود گرفتند و مردم بدبخت جنوب كه تازه شروع به عودت كرده بودند، زير انفجار راكت‌ها دوباره مجبور به فرار شدند. ديروز در بنت جبيل، چهار نفر كشته و چند نفر زخمي ‌شدند، دو روز قبل، دو نفر كشته شدند، سه روز قبل يك نفر... و همه روزه تلفاتي به مردم بدبخت وارد مي‌شود و چه دردناك است. اين بدبختي و ذلت و كثافت همراه با خيانت و جنايت و توطئه و دسيسه و سياست‌بازي با سرنوشت صدهاهزار آواره بدبخت و فلك‌زده شيعه! خدايا چه بگويم؟ درد تا چقدر و بدبختي تا چه اندازه؟

از این نامه‌ها الی ماشاءالله مي‌توانم برایتان نقل کنم. در همه این‌ها همان طور که دیده مي‌شود غم و خون و خطر و تهدید و نامردی و خباثت از سويي، مقاومت و عشق به هدف و کوشش مدام و جهاد مستمر...از سويي دیگر موج مي‌زند.

در اسناد ساواک نیز به رد پای بسیاری از این توطئه‌ها که توسط دوستان نادان و بعضی روحانیون فرصت طلب در لبنان دامن زده مي‌شد، پی مي‌بریم. شاید بد نباشد به چند نمونه از صدها سند در این باب نظری بیفکنیم:

از: 312
گزارش درباره: سيد موسى صدر
محترما به استحضار مى‏رساند:
نظر به اين‌كه نامبرده بالا، در بيروت مطالبى عليه مصالح كشور اظهار نموده بود، مقرر گرديد كه به ساواك تهران اعلام گردد از طريق وعاظ و روحانيون مورد اعتماد در منابر، ياد شده وابسته و عامل كشورهاى بيگانه معرفى شود كه در اجراى اوامر اقدام گرديد.
اينك ساواك تهران اعلام نموده است كه به منابع مربوطه آموزش‌هاى لازم در اين مورد داده شده است... .

نکته جالب در این گزارش ساواک این است که رژیم شاه خود معترف است که مخالفت با او موجب سر بلندی و عظمت فرد است.
توجه کنیم:
..ضمنا به استحضار مى‏رساند كه با توجه به تجربيات گذشته درباره اين قبيل روحانيون، هرگونه مخالفت علنى دولت بر عليه مشاراليه بر اشتهار وى خواهد افزود و موجب بزرگى و عظمت او خواهد شد. مراتب استحضارا معروض گرديد.
مسئول بررسى - وثوقى 53/2/24
رئيس بخش 53/2/24 312
رئيس اداره يكم عمليات و بررسى - عطارپور 53/2/24
ملاحظه شد... 53/2/26
بايگانى شود... 53/2/26
خيلى محرمانه تبديل شد
شماره: 17/533 - 3/629تاريخ: 36/9/10
سازمان اطلاعات و امنيت كشور

... سيدموسى صدر، سرپرستى مدرسه‏اى را كه در صور تأسيس كرده به شخصى به نام مصطفى چمران ساوه‏اى واگذار نموده و هم اوست كه سرپرستى آموزش افراد سازمان چريكى صدر (امل) را به عهده دارد...
... مصطفى چمران از مخالفان سرسخت ايران و از سران جبهه به اصطلاح ملى در آمريكا بوده و در زمان جمال عبدالناصر، به اتفاق چند تن ديگر دوره چريكى و خرابكارى را در مصر ديده است و ترتيب طى دوره خرابكارى را براى تعدادى از تروريست‌هاى ايرانى در سازمان‌هاى فلسطينى فراهم كرده است. على شريعتى، نويسنده ايرانى، در سال جارى در لندن فوت و در دمشق به خاك سپرده شد، شريعتى گر چه در گذشته پايه‏گذار ماركسيسم اسلامى در ايران بوده، ولى در اواخر عمر، عقايد گذشته خود را رها كرد و عليه ماركسيسم اسلامى دو كتاب نوشته بود، ليكن سيد موسى صدر به تبعيت از مخالفان ايران كه در نظر داشتند از شريعتى به عنوان يك مخالف ايران تجليل نمايند، به مناسبت دفن او مراسمى بر پا كرد و در چهلمين روز درگذشت او مجلس يادبودى منعقد نمود كه در آن ياسر عرفات و عده‏اى ديگر از سران فلسطين شركت كردند، صدر و ديگر سخنرانان اين مراسم، در سخنان خود ايران را مورد حمله قرار داده و از شريعتى به عنوان شهيد ياد كردند.

شماره: 17/033 - 3/1068تاريخ: 36/2/17
سازمان اطلاعات و امنيت كشور
به موجب تلگرام رسيده از سفارت شاهنشاهى در بيروت خليل‏الخليل، سفير لبنان در دربار شاهنشاهى اظهار داشت: سيدموسى صدر از وجوهى كه از ايرانيان براى او رسيده مبلغ دو ميليون ليره لبنانى در اختيار يك نفر ايرانى منحرف و متوارى به نام مصطفى چمران كه رئيس مدرسه صور سيدموسى صدر مى‏باشد گذارده شد تا براى گروه ميليشياى سيدموسى صدر يك سازمان اطلاعاتى نظير آن چه كه گروههاى افراطى فلسطينى دارند به وجود آورد و عده‏اى از تروريست‏ها را براى خرابكارى و ترور شخصيتهاى مورد نظر تربيت نمايد. مصطفى چمران از ايرانيان منحرفى است كه پس از تحصيل در آمريكا و همكارى با دانشجويان منحرف به گروه صدر پيوسته...
روحش شاد باد




  •   تمامم تلاش بزرگانی چون شریعتی بهشتی طالقانی و دانشمندان دیگر این بود که
    اسلام را به عنوان یک ایده ولو ژی برای کما ل نه یک مذهب تنها و مشغول کننده ارایه کنند و در این کار هم موفق بودند .
    نتیجه آن هم انقلاب بود.
    اکنون اسلام به صورت یک مذهب تنها در جامعه رایج است و نقش ایده و لوژیکی آن - که اصل اسلام است - از بین برده شده.
    وظیفه ما پیاده کردن ایده و موژی اسلام است که دوباره شاهد ملتی بیدار و انقلابی باشیم

  •   ازجناب دكتر طباطبائي كمال تشكر رادارم كه هرازگاهي ازخاطرات وناگفته هاي خويش را دراختيار همگان قرار مي دهد خداوند به ايشان سلامتي وموفقيت عطانمايد.

  •   ضمن تشكر صميمانه از برادر بزگوار جناب آقاي صادق طباطبائي،
    خواهشمنديم در صورت امكان خاطرات بيشتري از سيد بزرگوار افتخار تشيع علوي ،... ( سرورمان امام موسي صدر)و دانشمندان شهيد، غريب، دردمند،... و خلاصه 14 قرن مظلوميت شيعه(دكتر علي شريعتي و دكتر مصطفي چمران) برايمان بنويسند.

    از اينكه صادقانه و خالصانه مطالب بازگو مي شود ، از تمامي دست اندركاران و زحمتكشان عزيز و بخصوص از جناب دكتر طباطبائي، كمال سپاس و تشكر را داريم . اجركم عندالله

  • + نوشته شده در  84/07/08ساعت 12  توسط دوستدار  | 

     

     مهمترين ابزار و تاكتيك پيشبرد اهداف سياست خارجي كشور، تداوم سياست تنش‌زدايي است

    خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
    سرويس سياسي خارجي
    با توجه به تاييد رئيس جمهور منتخب بر ادامه سياست تنش‌زدايي ايران در عرصه‌هاي بين‌المللي ، راهكارها و چگونگي تداوم اين سياست در دستگاه سياست خارجي‌ كشورمان بيش از پيش مورد توجه صاحبنظران قرار گرفته است.
    دكتر صادق طباطبايي در اين باره به خبرنگار ايسنا گفت: تنش زدايي سياستي است كه در دو سطح تاكتيك و استراتژي بايد در دولت آينده مدنظر قرار گيرد.
    وي با اشاره به راه‌كارها و لزوم سياست تنش زدايي در دستگاه سياست خارجي كشور در دولت آينده گفت: به طور كلي تنش زدايي هم تاكتيك است و هم استراتژي.
    وي تاكيد كرد: چنانچه سياست‌هاي خارجي تاكتيك‌ها و استراتژي‌هاي ارايه آنها روشن تدوين شود، بسياري از مشكلات حل خواهد شد؛ چرا كه مشكل زماني بروز مي‌كند كه كشور درگير مسايل جزيي و اختلاف آفرين و تنش‌زا شود.
    طباطبايي گفت: در هر حال كشور به اين سياست نياز دارد و تنها جايي كه اصول سياست خارجي اجازه‌ي تنش‌زدايي نمي‌دهد با دولت رژيم صهيونيستي است كه اساسا در سياست خارجي ما جايي ندارد؛ بنابراين به غير از مساله‌ي رژيم صهيونيستي هيچ مساله‌ و موضوع ديگري نيست كه با اين سياست قابل حل نباشد.
    يك استاد دانشگاه نيز معتقد است:« مهمترين ابزار و تاكتيك پيشبرد اهداف سياست خارجي كشور در سطح بين‌المللي و منطقه‌اي ادامه سياست تنش زدايي است.»
    سيد طيب موسوي، استاد دانشگاه در گفت‌وگو با خبرنگار سياسي - خارجي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خصوص راهكارها و لزوم ادامه‌ي سياست تنش زدايي در دستگاه سياست خارجي كشور با اشاره به ويژگي‌ها و ظرفيت‌هاي ژئواستراتژيك و ژئوپلتيك ايران گفت: از آنجايي كه ايران كشوري ثروتمند به لحاظ منابع انرژي است و در منطقه‌يي بحراني و در كنار همسايگاني چون عراق و افغانستان و كشورهاي حوزه خليج فارس و همچنين كشورهاي حوزه‌ي درياي خزر است و اين كشورها در سطح داخلي و خارجي خود دچار تنش‌ها و درگيري‌هاي بسياري هستند، بنابراين معتقدم مهمترين ابزار و تاكتيك پيشبرد سياست‌هاي كلان خارجي، تنش زدايي است.
    وي در ادامه گفت: بايد به سمتي رويم كه سياستي آرام و سازنده، در سطح روابط بين‌الملل و منطقه‌يي را پيش گيريم.
    موسوي تصريح كرد:« سياست تنش زدايي تنها اولويت دولت آينده خواهد بود.»
    اين استاد دانشگاه افزود: با توجه به يكدست و هماهنگ بودن حاكميت در دولت آينده، انتظار است كه سياست تنش زدايي با تاثيرگذاري بيشتري پيش رود.
    موسوي گفت: دولت جديد از پشتوانه‌ي قوي مردمي و حمايت مسوولان كشور برخوردار است لذا اين اميدواري وجود دارد كه به نحو مطلوب‌تري سياست تنش زدايي پيگيري شود.
    همچنين يك عضو كميسيون امنيت ملي و سياست خارجي مجلس فراخوان سفراي كشورهاي جهان را يكي از سازوكارهاي تبيين سياستهاي رييس جمهور منتخب در عرصه سياست خارجي دانست.
    به گزارش خبرنگار پارلماني خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، علي احمدي در جمع خبرنگاران گفت: «يكي از سازوكارهاي مقابله با طرح‌ها و ترفندهاي خارجي، فراخوان سفراي كشورهاي ديگر در ايران است كه رييس جمهور منتخب سياست‌ها‌ي خارجي را تبيين كند.»
    وي ادامه داد: نكته ديگر اين است كه مواضع سياست خارجي بايد صريح‌تر و سريع‌تر از سوي رييس جمهور منتخب تبيين شود تا پيش از آنكه در صحنه‌ خارجي فضاسازي صورت گيرد يا زمينه‌سازي براي تخريب سياستهاي رييس جمهور منتخب ايجاد شود، ابتكار عمل در فضاي خارجي توسط رييس جمهور و تيم همكار او شكل گيرد.»
    نماينده‌ نورآباد و ممسني يادآور شد: «در حال حاضر هم سفراي جمهوري اسلامي در ساير كشورها براي تبيين سياستهاي رييس جمهور منتخب در نوعي ابهام و سردرگمي به سر مي‌برند و هم مسؤولان ساير كشورها برداشت روشن و شفافي از سياستهاي رييس جمهور منتخب در عرصه‌ سياست خارجي ندارد.»
    احمدي خاطرنشان كرد: «اروپا براي اعلام مواضع رسمي تا پايان شهريور فرصت دارد و در اين فرصت بايد بتوانيم ديدگاهها و سياستهاي دولت آينده را تبيين كنيم. در حقيقت كم‌توجهي به اين امر و يا از دست دادن زمان ممكن است بسياري از فرصت‌ها را بگيرد و يا فضا را در اختيار مخالفان سياستهاي رييس جمهور منتخب قرار دهد.» انتهاي پيام

    + نوشته شده در  84/07/08ساعت 12  توسط دوستدار  | 

    از خريد اسلحه براي جمهوري اسلامي تا اتهام قاچاق مواد مخدر

    بازتاب: آقاي دكتر، درباره جريان خودتان در آلمان و پرونده مواد مخدر هم اخباري شنيده مي‌شود. جزييات اين جريان چه بود؟
    طباطبايي: در سال‌هاي 1982 و 1983،هر وقت به آلمان مي‌رفتم،چون در آن موقع، «لوفت‌هانزا» به ايران نمي‌آمد ـ به دلیل شرایط جنگی ـ و از طریق ایران ایر و مسیر دوبی جا بجائی مسافر را انجام می داد،و تنها شرکت «سوئيس‌اير»، هفته‌اي يك بار به تهران پرواز داشت؛ بنابراين، من هميشه با سوئيس‌اير به زوریخ و از آنجا با لوفت‌هانزا به دوسلدورف مي‌رفتم. در يكي از اين سفر‌ها در روز هشتم ژانویه 1383به مقصد آلمان،که ابتدا به سوئيس رفتم. در فرودگاه «زوريخ»،بیش از سه ساعت توقف داشتم.از آن جا چند تماس تلفني از جمله با همسرم گرفتم و گفتم كه فلان ساعت به دوسلدورف مي‌رسم. شب يكشنبه بود و حدود ساعت 9 شب که وارد فرودگاه دوسلدروف شدم. مأمور گذرنامه، دقت زيادي به گذرنامه من كرد و بعد هم مامورین حاضر گمرک كيف‌ و بار دستی مرا بازرسي كردند. بیرون که آمدم ديدم برخلاف معمول، همسرم به فرودگاه نيامده و تلفن خانه هم پیوسته اشغال است. (در آن زمان هنوز خطوط مخابراتی دیجیتالیزه نشده بود که اگر یک طرف ارتباط را قطع کرد، ارتباط طرف مقابل هم قطع شود). بيست دقيقه‌اي معطل شدم و چون خبری از همسرم نشد، برای تحویل گرفتن بار‌هایم به سالن تحویل بار در گمرک،برگشتم.

    چمدان و ساكم را برداشتم و آمدم و جلوي درب خروجي، مأموري پرسيد، آقاي فلاني؟ گفتم، بله. گفت: با من بيایید. داخل اتاقي رفتيم. فكر كردم مسئله امنيتي است. مأمور از اتاق بيرون رفت و در را بست. مدتي ماندم و ديدم در قفل است.
    تماس‌هايم هم به جايي نرسيد. بعد دو نفر آمدند و گفتند كه شما حامل ترياك بوده‌ايد و الان دادستان مي‌آيد. اين برایم خيلي عجيب بود كه ساعت نزدیک به 10 شب يكشنبه، دادستان شهر شخصا به فرودگاه بيايد. با یکی از دوستان آلمانی‌ام كه عضو شوراي شهر دوسلدورف بود، تلفنی تماس گرفتم و ماجرا را به او گفتم، او گفت، نكند برخي برايت پاپوش درست كرده‌اند. قرار شد فورا" با وزارت خارجه آلمان تماس بگيرد.

    آقای دادستان شهر شخصا آمد و گفت: به من خبر داده اند بسته‌اي در ساك شما پيدا شده كه احتمالا ترياك است. من گفتم: به شهادت مامور ین گمرک،ساك من هنوز باز نشده و امكان ندارد چنين چيزي باشد. در این میان از وزارت خارجه در بن هم تماس گرفتند و گفتند، ايشان مصونيت ديپلماتيك دارد. با اين حال، دادستان گفت: ما درباره مواد مخدر تحقيق مي‌كنيم. اثاث مرا کاملا" کنترل و بازدید کرد.چیزی در آ ن‌ها نیافت و بعد از من خواست صورتجلسه‌اي را امضا كنم كه امضا نكردم. بعد هم خود او با اتوموبیلش مرا به منزلمان رساند.موقع پياده شدن، دادستان به من گفت: اين مسئله به گوش خبرنگاران نرسد، چون به نفع شما نيست.

    وقتي آمدم خانه، خانواده‌ام خيلي نگران شده بودند، چون با وجود اطلاع قبلی نیامده بودم،ياد قضيه امام موسي صدر افتاده بودند. البته شرح ماجرا طولانی است،از جمله این که خبر گزاری dpa و سرویس خبری dpdd خبر ساعت 20 رادیو عراق را ضبط کرده بودند که از دستگیری من در فرودگاه دوسلدورف خبر می داد، آن هم یک ساعت قبل از ورود من به دوسلدورف. خلاصه کنم.

    ساعت 9 صبح فردا ـ یکشنبه ـ با من از دادستاني تماس گرفتند و گفتند، بياييد این جا. گفتم من احساس امنيت نمي‌كنم. برايم ماشين بفرستيد. اتوموبیلی آمد و همراه با دو محافظ نزد جناب دادستان رفتم.ایشان بدون مقدمه گفت: من درخواست بازداشت شما را از قاضی دادگاه شهر كرده‌ام و باید نزد ایشان برویم.
    من گفتم: احساس يك توطئه مي‌كنم.

    دادستان گفت: به هر حال عليه شما ادعا مي‌شود كه حدود یک کیلو و هفتصد گرم ترياك حمل كرده‌ايد. باید ببینیم قاضی چه تصمیمی می گیرد. به اتفاق ایشان به دادگاه کشیک شهر رفتیم. خانمی عهده دار مسند قضاوت بود. به خانم قاضی گفتم به دلیل دارا بودن مصونیت دیپلماسی بر اساس مقاوله نامه ژنو و الحاقی تبصره‌های وین به آن،دادگاه را واجد صلاحیت نمی دانم.ولی مایلم ایشان از کیفیت برخورد مشکوک ماموران گمرک و مقامات دادستانی با من آگاه شو د. با ارائه گذرنامه سیاسی ام و تلفنی که از بن به ایشان شده بود و اظهارات شفاهی من،از کیفیت وقوع ماجرا با خبر شد. و سر انجام با صدور رای،در خواست دادستان را مبنی بر بازداشت من رد کرد.

    خانم قاضی در ذکر و بیان دلائل رای خود آورده بود که: علاوه بر دارابودن مصونیت دیپلماسی،کیفیت کشف جرم مشکوک است و انتساب جرم به من فاقد ادله و مبنای قابل قبول می باشد. از دادگاه بیرون آمدیم و آقای دادستان مانند شب قبل مرا به منزلمان رساند.هنگام خدا حافظی دوباره تاکید کرد که به خبر نگاران چیزی نگوئید چون به نفع شما نمی باشد.
    وقتي آمدم خانه، متوجه شدم گذرنامه‌ام را نزد خانم قاضی جا گذاشته‌ام. به ایشان زنگ زدم و قرار شد کسی را بفرستم تا آن را برای من بیاورد. با رسیدن به خانه، بلافاصله ماجرا را به تهران اطلاع دادم.

    روز دوشنبه ابتدا نزد مقامات مسئول بخش ایران در وزارت خارجه المان و سپس به سفارت ایران در بن رفتم،و آن‌ها را در کم و کیف ماجرا قرار دادم.
    روز سه شنبه روزنامه‌ها به نقل از مقامات دادستانی دوسلدورف به ذکر موضوع پرداختند. من هم با مصاحبه با خبرگزاری‌ها و خبرنگاران دوست به جنگ دادستانی دوسلدورف رفتم. همین جا بگویم که وزارت خارجه آلمان قرار بود روز چهار شنبه بعد از بازگشت اقای گنشر ـ وزیر خارجه آلمان ـ از نیویورک نامه ای به مقامات قضائی فدرال و نیز مقامات ایالتی دوسلدورف نوشته و با ذکر و تاکید بر مصونیت سیاسی من ماجرا را مختومه کنند که ناگهان روز سه‌شنبه،سخنگوي مطبوعاتی سفارت ایران در بن،بيانيه‌اي داد كه طباطبايي، مسئوليتي در دولت ايران ندارد و به عنوان يك تاجر مسافرت مي‌كند و البته دولت ايران از حقوق شهروندان خود حمايت مي‌كند. این بیانیه دست دولت آلمان را بست. به سفیرمان زنگ زدم که اين چه كاري است كه بخش مطبوعاتی شما كرد؟

    بعد از آن زنگ زدم به آيت‌الله خامنه‌اي، رئيس‌جمهور وقت، احمدآقا هم موضوع را به ايشان گفته بود. آقاي خامنه‌اي گفتند : آقاي ولايتي الآن در نيكاراگوئه است و مي‌گويم درراه بازگشت به آلمان بيايد و با وزارت خارجه‌ آن‌ها صحبت كند. به ایشان گفتم، با اين كاري كه سفارت مان كرد، غیر از این ديگر نمي‌شود كاری را انجام داد.
    در آن چند روز،كشمكش با دادستاني و با مطبوعات آلمان ادامه داشت تا اين‌كه رسيديم به 17 ژانويه كه از قبل قرار بود من به فرانسه بروم.

    در این جا باید قدری به عقب برگردم و دو مطلب دیگر را باز گو کنم.
    در سپتامبر 82 ـ چند ماه قبل از آن تاریخ حوادث فرودگاه دوسلدورف ـ يكي از مقامات عالی رتبه یک کشور اروپائی به من گفته بود كه دولت...،تأمين‌كننده اصلي تسليحات عراق است و در ازاي آن نفت مي‌گيرد. مدتی است رابطه آن‌ها با هم تیره شده است. اگر مايل باشيد با آنها صحبت كنم تا با شما وارد مذاکره شوند. گفتم: با كمال ميل. ایشان فقط از من خواهش كرد كه اين مذاكرات در آلمان صورت نگيرد. چون خلاف قوانین اين كشور است و علاوه بر آن به خاطر مصالح مهم امنیتی نیز بايد از ديد سازمان‌هاي جاسوسي هم مخفي عمل شو د. گفتم: باشد.

    به هر حال با فرد مورد نظر در کشور.... قرار گذاشتيم. در همان لحظه اول برخورد با آن فرد،او را شناختم. او يكي از مديران سابق «جنرال موتورز» بود و آن‌موقع از مشاوران ارشد رئيس‌جمهور.... بود. گفت: شما با توجه به شرایط بین المللی و نیزحساسیت موضوع و هم چنین آمادگی ما و نیز مشکلاتی که با دولت عراق داریم،چه راهي را پيشنهاد مي‌كنيد؟ گفتم: شما هيأتي را تحت پوشش كارشناسان راه‌آهن به ايران اعزام كنيد، از ایران هم كارشناسان راه‌آهن ما،هیئت شما را از فرود گاه مي‌آورند و بعد از یکی دودیدار که با آن‌ها داشتند، شب از وزارت دفاع به محل اقامت می آيند و با نمایندگان شما مذاكره می كنند. در آن مقطع،در ایران هم رعایت نکات ایمنی به دلیل احتمال حضور جاسوسان حزب توده و همکاری مشهود آنان با ک.گ.ب.و نیز مصون بودن از دید ماموران احتمالی عراق بسیار ضروری بود. قرار شد بعد از آن که این هیأت از ایران برگشتند و لیست نیازمندی‌های ایران را گرفتند،برای انجام مراحل بعدی من و ایشان با هم دیداری در ماه ژانویه 83 در کشور.... داشته باشیم.
    مطلب دوم به روابط ایران و فرانسه بر می گردد.

    وكيلي بود فرانسوی از دوستان من به نام « دوما» كه قبلا" براي بچه‌هاي ما در انجمن اسلامي شعبه فرانسه،زياد كار مي‌كرد. از سمپات‌هاي انقلاب الجزاير بود و رايگان براي بچه‌هاي انجمن اسلامي ايران وكالت مي‌كرد. اين آقا در آن مقطع، از مشاوران پرزیدنت ميتران و وزیر نماينده فرانسه در استراسبورگ، مقر آن وقت اتحاديه اروپا بود.

    زمانی بود که آقای میتران طی دیداری در مصر،به صراحت از بی طرفی خارج شده و در جنگ ایران و عراق از عراق جانبداری کرده و اظهار داشته بود،نباید گذارد جمهوری اسلامی ایران پیروز میدان جنگ باشد. هم چنین قرار شده بود فرانسه هواپیماهای فوق مدرن سوپر اتاندار همراه با موشک‌های اکسوزه به ارتش عراق بدهد. این مسئله برای نیروهای نظامی ما نگرانی زیادی ایجاد کرده بود.

    احمدآقا که از رابطه دوستی من با آقای دوما خبر داشت به من گفت: با اين شخص برو صحبت كن كه چرا فرانسه اين كار را انجام مي‌دهد و به صدام كمك مي‌كند؟ من هم با پاریس تماس گرفتم و قرار شد در دفتر وكالتش گفت‌وگوي محرمانه‌اي با هم داشته باشيم. ساعت يازده شب آنجا رفتم و با او مذاكره كردم و گفتم شما داريد يك كشور چهل، پنجاه ميليوني مظلوم و با فرهنگ را به دولت عراق غیر متمدن وحشی مي‌فروشيد؟ اينها اصلا نمي‌توانند حتی بهره وام‌هایتان را به شما بدهند چه رسد به اصل آن‌ها را. ایشان بعد از مدتی گفتگو گفت: بسیار خوب، من فردا صبح سر میز صبحانه با پرزیدنت ميتران صحبت مي‌كنم و نتيجه را خبر مي‌دهم. همان وقت از او خدا حافظی کرده و با قطار شب به دوسلدورف بر گشتم.

    هنوز ده، دوازده ساعت از این دیدار محرمانه نگذشته بود که به طرز شگفت آوری خبر دار شدیم که ک.گ.ب. و جاسوسان آن‌ها در ایران از محتوی مذاکرات با خبر شده‌اند.
    به سید احمد آقای خمینی زنگ زدم که من همین امروز بر می گردم به تهران چون فعلا" با این کیفیت و شرایط نمی توان کار کرد.
    طولی نکشید که متوجه شدیم محل درز خبر،در کاخ الیزه بوده است. ظاهرا" وزیر دفاع وقت فرانسه که از حزب کمونیست نزدیک به روسیه بوده و در مذاکرات دوما و میتران حضور داشته بود عامل درز خبر بوده است. البته حضور این وزیر در کابینه پرزیدنت میتران از همان ابتدا مورد اعتراض مقامات پیمان ناتو بود و کمی بعد هم کابینه را ترک کرد. قرار بعدی دیدار من با آقای دوما برای 17 ژانویه 83 در پاریس گذارده شد.

    حال بر می گردیم به سفر کذايی من به آلمان، که در روز 8 ژانويه 83 بود و با اين ماجراي ترياك كه پيش آمد، من روز 17 ژانویه به فرانسه نرفتم و آن ملاقات انجام نشد. به هر حال، بعد از چند هفته درگيري برگشتم به ايران، بعد از آمدن من به ایران،چون دیگر دارای مصونیت دیپلماسی نمی شدم،غيابا" دادگاهی تشكيل شده بود و مرا به سه سال زندان محكوم كرده بودند. وكلاي من درخواست تجديدنظر دادند و 9 ماه بعد با رأي دادگاه عالی تجديدنظر فدرال،احكام دادگاه ایالتی دوسلدروف باطل اعلام شد و 240 هزار مارك هم براي پرداخت خسارت به من،تعيين گردید.

    اين مسئله تمام شد.اما...
    سه، چهار ماه بعد، يكي از وكلاي من زنگ زد كه روزنامه «فرانكفورترآلگماینه » طی گزارشی نوشته كه غواصان پلیس فدرال آمریکا،جسد شخصی را از دریاچه نیویورک بیرون کشیده اند. این شخص جان. ام.پري نام دارد که حسب تحقیقات پزشکی قانونی و پلیس قضائی،او را در اوائل ژانویه با گلوله كشته و جسد او را با بستن وزنه ای سنگین به پایش،در درياچه نيويورك انداخته اند. همین خبر می افزاید که «F.B.I» معتقد است که اين شخص، بر اساس یادداشت و برنامه‌های تقویمش،«... اواسط ماه ژانويه 83 با صادق طباطبايي قرار ملاقات داشته، اما به دليل كشته شدن،به قرار خود با دیپلمات ایرانی نرسيده است... ».

    بر اساس گزارش ماموران تحقیق،چون كاليبر گلوله قاتل، شبيه كاليبر کلت‌هائی است که ديپلمات‌هاي عراقي در اختیار دارند، نتيجه‌گيري آن‌ها اين بود كه جان پري به وسيله جاسوسان ک.گ.ب. شوروی و یا ديپلمات‌هاي عراقي كشته شده است تا بحث معاملات تسلیحاتی ایران با کشور .... منتفي شود.
    حوادث و تحقیقات بعد ی و نیز اعترافات چند تن از سران دستگیر شده حزب توده هم نشان از همین واقعیت داشت.
    اما اين ماجرا چگونه پس از يك سال و نيم فاش شد؟

    پليس ضد جاسوسی فدرال سوئيس مدتها يك باند جاسوسي اروپاي شرقي را زير نظر داشت و طی یک سری عملیات همآهنگ و ضربتی در سه شهر زوریخ و برن و بازل که شرح آن مفصل است، به كيف يكي از افراد باند ـ که در صندوق امانات ایستگاه راه آهن برن قرار داشت ـ برخورد مي‌كند. با قرار دادن کیف در زیر دستگاه ایکس ری، در آن یک كلت کمری مي‌بينند. وقتي آن کیف را باز مي‌كنند، در آن دو گذرنامه ايراني، يك دسته كليد، مقداري ترياك و ماري‌جوانا و فتوكپي يك روزنامه ايراني را مشاهده مي‌كنند.

    در میان آن دسته‌كليد، یک كليد شماره دار و رمز دار خانه‌اي بود،که مي‌شد از طریق آن با مراجعه به سازنده قفل و کلید، صاحب كليد و خانه را يافت. خانمي آمریکائی الاصل در شهر «برن» صاحب كليد و خانه بود.در پی احضار به اداره پلیس و مشاهده کلید منزل خود مي‌گويد، يكي از اين كليدها دست دوست ایرانی اش آقاي پرويز مظفري ـ مقیم فرانسه ـ است كه هر گاه در غیاب او به برن آمد،راحت باشد و تعريف مي‌كند كه قبل از انقلاب به مدت ده سال در ایران بوده و در یک شرکت امریکائی کار می کرده است. و با آقاي مظفري هم رابطه ای عمیق و عاشقانه دارد.

    پس از رفتن اين خانم، تلفنش توسط پلیس كنترل مي‌شود. چند روز بعد مظفري با او تماس مي‌گيرد و ضمن اعلام قصد سفرش به برن طی دو روز آینده. مي‌گويد، «برو ايستگاه راه‌آهن و كيف مرا از صندوق امانات شماره فلان با پرداخت فلان مبلغ بردار و به منزلت ببر». در این لحظه این خانم مي‌پرسد، «راستي كليد من که نزد توست كجاست؟» جواب می شنود که «در همان کیف است». در ضمن همین گفت‌وگو‌، آقای مظفری خبر دار می شود كه كیف لو رفته است. به خانم دوستش می گوید که فعلا" تا خبر بعدی نخواهد آمد اما به او توصیه می کند: «اگر دوباره توسط پلیس احضار و بازجوئی شدی،چيزي درباره قضيه دو سال پیش نگوئی، چون در آن صورت،كماندوهاي خميني تو را مي‌كشند». ضمنا" اين خانم فارسي هم بسیار خوب صحبت مي‌كرده است.

    بعد از شنیدن نوار و کلمه «کماندوهای خمینی»، ماموران ضد جاسوسی دوباره خانم را احضار كردند. این بار با وکیل خود می رود و اعتراف می کند كه پرويز به من گفت كه ما بايد یک ديپلمات ايراني را حذف كنيم و در این راه از تو کمک می خواهیم. هنگامی که به فرودگاه زوریخ می آ ید، تو با او وارد گفتگو شو و او را سرگرم كن تا ما در كيف او بسته‌اي بگذاريم و بيست هزار فرانك هم به تو جايزه مي‌دهيم. البته در ابتدا این خانم منکر همکاری خود با آقای مظفری می شود.

    او مي‌گويد: شب قبل،مظفري به خانه من آمد و روز بعد صبح از تهران به او زنگ زدند كه مسافر پرواز كرده و يك پالتوي بارانی سفيد و دو كيف دستی همراه خود دارد. رفتند فرودگاه. بر اساس اظهارات خانم،آن‌ها موفق نمی شوند که در فرودگاه زوریخ این جا بجائی را در کیف من انجام دهند، لذا یکی از افراد آنان به نام محمد باغستانی سوار همان هواپیما می شود و در فرودگاه دوسلدورف بسته را به فردی که اوهم عضو ک.گ.ب. بوده است می دهد. و بقیه ماجرا.

    در این جا بد نیست اضافه کنم که آقایان پرویز مظفری و محمد باغستانی از اعضای حزب توده بوده و در خارج از کشور زندگی می کردند. تحقیقات اطلاعاتی و امنیتی بعدی نشان داد که سر نخ ماجرا به ناخدا افضلی ـ فرمانده وقت نیروی دریائی ارتش ـ باز می گشت. زمانی که وکلای من با این اطلاعات به ایران آمدند و با دادستان کل وقت آيت‌الله صانعی دیدار کردند،چند روز از اعدام ناخدا افضلی ـ به جرم جاسوسی برای شوروی ـ گذشته بود. اما تحقیقات از دیگر افراد دستگیر شده حزب توده که در آن موقع در زندان بودند به یک سلسله اعترافات منجر شد که شرح آن‌ها در چارچوب گفتگوی حاضر نمی گنجد.

    ذکر یک مطلب هم خالی از لطف نیست. زمانی که من سر پرست نخست وزیری بودم،یک بار مهندس مهدی چمران ـ سخنگوی فعلی شورای شهر تهران ـ،که معاونت این جانب را در امور اطلاعات و مسائل امنیتی بر عهده داشت،موفق شده بود با استفاده از شیوه‌های امنیتی، روی تلکس محرمانه حزب توده که با پولیت بوروی اتحاد شوروی آن زمان مربوط بود رفته و به یک سلسله اطلاعات بسیار با ارزش دست یابد. از جمله این اطلاعات،طرح فوق سری ترور و تخریب شخصیتی جند تن از افراد سر شناس بود،از جمله برادرش دکتر مصطفی و من و یکی از شخصیت‌های روحانی که در آن نامه با کلمه رمز آيت‌الله K مشخص شده بود،و تا آن جا که به خاطر دارم نام حقیقی این فرد برای ما کشف نشد. این ماجرا تقریبا" دو سال قبل از حوادث ذکر شده در بالا بوده است.
    البته کل داستان بسیار مفصل است و شرح کامل آن را که از حوصله این گفتار خارج است، مشروحا در جلد سوم کتاب خاطراتم آورده‌ام.

    بازتاب:
    متشکریم.

    + نوشته شده در  84/07/08ساعت 12  توسط دوستدار  | 

    ناگفته‌هايي از سوابق صادق طباطبايي

    دكتر صادق طباطبايي در بخش دوم گفت‌وگوي مشروح خود با «بازتاب»، به پرسش‌هايي درباره گذشته خود پاسخ داد.
    در اين بخش از گفت‌وگو، روايت طباطبايي درباره طرح ربوده شدن وي به وسيله حزب كومله، سرقت اسناد و مدارك شخصي از طريق خانه تيمي سابق وزارت اطلاعات و نقش خود در جريان خريد اسلحه براي كشور در دوره جنگ تحميلي منتشر شده است.

    بازتاب: اگر اجازه بدهيد، در اين قسمت به برخي از مقاطع زندگي پر ماجرای شما بپردازيم، در ابتدا ربودن نافرجام خود توسط نيروهاي كومله را توضيح دهيد.
    طباطبايي: در زمان اوج درگيري‌های كردستان، با من تلفنی تماس گرفت و گفت شنیده ام كه يك نفر مي‌خواهد با تو ملاقات كند.اگر با تو تماس گرفتند و از من نامی بردند با تشخیص خودت عمل کن،نه به اعتبار آشنائی با من. روز بعد شخصی به من تلفن کرد و قرار ملاقاتی با او گذاشتم.هنگام دیدار به من گفت: من از طرف آقاي دکتر عبدالله قاسملو با شما تماس مي‌گيرم... .

    رفتم پيش احمد آقاخمینی و مسئله را گفتم، گفت: خيلي پيشنهاد خوبي است. چيزي را از دست نمي‌دهيم، برويم با آقاي ‌هاشمي هم در ميان بگذاريم. رفتیم منزل آقاي‌هاشمي، ايشان هم خيلي پسنديد و بر انجام آن تاییدكرد... .
    من داستان را تعريف كردم، امام يك لحظه توي فكر رفت و گفت: نه؛ توي اين كار، من يك شيطنت مي‌بينم... .
    اين ماجرا گذشت تا چند سال بعد که دكتر قاسملو در وين كشته شد. در ميان اسناد و مداركي كه براي مقامات ايراني فرستاده شد، مداركي به دست آمد... .
    فكر مي‌كردند، امام هم به خاطر اقوامش عقب‌نشيني مي‌كند و فرماندهان كومله، آزاد مي‌شوند و بنابراين آنها به هدفشان مي‌رسند... .

    بازتاب: اين‌كه بخش مهمي از اسناد و مدارك شما سرقت شده، صحت دارد؟ آيا اين سرقت سياسي و امنيتي بوده يا اين‌كه يك سرقت معمولي بوده است؟
    طباطبايي: در مقطعي گروهي از دارودسته رجوي به سفارتخانه‌ها و کنسولگری‌های ما در آلمان، هلند و سوئيس حمله كرده بودند... .
    يك روز به آقاي موسويان زنگ زدم و گفتم كه يكي از اين وكلا را به ايران بفرست تا با نماينده وزارت خارجه به وزارت اطلاعات بروند و اسناد و مدارك را بگيرند. گفت، پيشنهاد خوبي است... .

    بعدازظهر همان روز در حال تدوین و ادیت چند حلقه فيلم‌ وبکام بودم كه خودم گرفته بودم، كه،احمدآقا زنگ زد و گفت، شب بيا منزل ما... .
    وقتي در منزل را باز كردم، صدايي غیر عادی شنیدم. رفتم بالا و چرخي زدم و متوجه چیز خاصی نشدم. خوابيدم. كمي بعد، ناگهان در حالت خواب و بيداري چشمم به تلويزيون افتاد و ديدم كابل‌هاي ویدئو و دوربین و تلويزيون که من عصر آن روز با آ ن‌ها کار می کردم،همه كشيده شده و چمدان اسناد هم نيست.

    رفتم اتاق مجاور كه از طریق بالکن و پشت بام به خانه همسايه راه داشت؛ اين خانه مدتي خانه تيمي وزارت اطلاعات بود. ديدم از آن اتاق در كشويي رو به بالكن باز شده است... .
    به ذهنم رسید باید استراق سمع تلفنی صورت گرفته باشد.چون در تلفن به احمد آقا گفته بودم تا دیر وقت باید با من بیدار بمانی. قاعدتا فكر كرده‌اند، من زود تراز ساعت 3، 4 صبح برنمي‌گردم و سر صبر مي‌خواستند اسناد را كپي بگيرند و عكسبرداري كنند و سر جايش بگذارند. اما چون من بر خلاف قرار قبلی،ساعت 5/11 رسيده بودم، چمدان اسناد را یکجا برداشته و با خود برده بودند... .

    با احمدآقا تماس گرفتم و او هم سخت به فكر فرو رفت و گفت، با آقاي فلاحيان وزیر اطلاعات وقت ،صحبت مي‌كند. براي من از آقاي فلاحيان وقت گرفت... .
    ايشان گفت كه مي‌گويم بررسي كنند و به شما خبر مي‌دهيم و يك هفته بعد هم گفت كه اصلا" كار واحد‌های ما نبوده است. گفتم، اين نظر شما، مرا بيشتر به شك مي‌اندازد.چون قطعا اين كار پس از شنود تلفن‌های من انجام شده است و چون موضوع گفتگوهای تلفنی این چند روز،درباره مجاهدين خلق بوده، احتمالا در آن خانه تيمي ـ سابق ـ شما،نفوذي‌هايي از آن‌ها هستند و مي‌خواهند از موضوع سر در بياورند... .

    بازتاب: از شما به عنوان نماينده شوراي عالي دفاع در اروپا در زمان جنگ عراق با ايران نام برده مي‌شود كه نقش مهمي هم در خريد تسليحات نظامي براي كشور داشته‌ايد و حدود بيست سال پيش پرونده‌اي هم در اين‌باره در قوه قضائيه مطرح بوده است؟

    طباطبايي: از تهران دويست قبضه از نوع آمریکائی آن ـ و نه اسرائیلی که در بازار فراوان بود ـ به ما سفارش دادند و ما گرفتيم و فرستاديم. پس از يك سال و نيم، وزارت دفاع اعلام كرد 24 تا از اينها كم است، شما براي دويست تا پول گرفتيد،حال آن‌كه 176 تا تحويل داديد. این ادعا آن هم پس از یکسال و نیم از زمان تحویل،براي من مشخص کرد كه كلكي در كار است؛ متهم شديم كه پول گرفته‌ايم و كالاي كمتري تحويل داده‌ايم.
    به هر حال، قضيه به دادستاني ارتش كشيده شد.
    امام رسیدگی به موضوع پرونده من را به آيت‌الله صانعي (دادستان وقت) و آقاي ري‌شهري ریاست دادگاههای انقلاب ارتش محول کردند... .

    شخصي به نام سرهنگ دهقان كه در آن زمان معاون وزارت دفاع بود ـ و تقریبا" در همین زمان بازداشت شد ـ و نيز تيمسار سر لشگر صباحت كه از زمان رژيم سابق مأمور خريد در لندن بود، يك سري معامله كرده بودند و در ازاي آن، پول گرفته و سلاح كم تحويل داده بودند و موقع تحويل و تحول، 24 عدد از آنجا برداشته و اينجا گذاشته بودند و اعلام كرده بودند كه محموله‌اي كه من ارسال كرده بودم، كم است... .

    آقاي ري‌شهري اين موضوع را در خاطراتش آورده است كه ـ قریب به این مضامین ـ «وقتي پرونده فلاني به ما داده شد،آيت‌الله صانعي تماس گرفت كه پرونده را براي ما بفرستيد تا بررسي كنيم. من گفتم: روسياهي دنيا و آخرت براي شما خواهد ماند، بگذاريد ما به آن رسیدگی کنیم."
    ابتدا به نظر ایشان مي‌رسيد توجه اتهام به من وارد است و احمدآقا، دارد تلاش مي‌كند از طريق آقاي صانعي، مسئله را حل كند... .
    آقای ری شهری از برداشت اولیه اش که مرحوم حاج احمدآقا قصد تغییر مسیر رسیدگی پرونده را داشته،اظهار تاسف می کند و از صداقت و صفای باطن و سلامت نفس آن مرحوم و نیز اعتماد امام به ایشان دم می زند.
    البته ماجرا به اين سادگي هم نگذشت كه آقاي ري‌شهري نوشته‌اند... .

    تیمسار جواد فكوري، فرمانده نيروي هوايي و وزير دفاع وقت،شخصا" به من گفت: سريعا" اينها را با هواپيما بفرست. من هم نه عضو وزارت دفاع بودم و نه عضو ستاد ارتش. لذا، براي اجراي خواسته فكوري، يك هواپيماي باری اجاره كردم كه اجناس را از محل انباری كه از آن جا خريداري شده بود، به فرودگاه... آورده و همزمان یک فروند جمبوجت باري نيروي هوايي خودمان در پوشش هواپیمای مسافر بری نيز آنجا بيايد و بار را جابجا كند. اين كار با تهران هماهنگ شده بود و مذاكرات را انجام داديم و قرار شد، وقتي من مي‌گويم، مثلا" ساعت 16 روز چهارشنبه، هواپيما در اين ساعت در فلان فرودگاه باشد،حتما" این کار انجام شود.

    قرار گذاشته شد و من به شهر.... رفتم. ساعت 3 بعد از ظهر روز موعود ناگهان خلبانی که عازم فرودگاه... برای تحویل دادن بار به هواپیمای باری خودمان بود به من تلفنی اطلاع داد كه هواپيمايي به مقصد اينجا در راه نيست. من ابتدا فكر كردم چون هواپيما قرار شده با پوشش ديگري بيايد ،از این رو خلبان،نام و نشانی هواپیما را نمی تواند از برج مراقبت بگیرد.
    با وجود آن،پيش از موعد نشستن هواپيمای حامل محموله،سراسیمه با تهران تماس گرفتم، فكوري در جبهه بود و او را پيدا نكردم... .
    کمتر از يك ساعت بعد، خلبان با من تماس گرفت و گفت: بار را تحويل داده است. نفس راحتی کشیدم.

    ده دقيقه بعد از این تلفن، خلبان مذکور دوباره با من تماس گرفت و گفت: مي‌داني چه شاهكاري كردي؟ گفتم: نه. گفت: سازمان اطلاعاتی.... متوجه شده بود و یا احتمال داده بود كه اين هواپيما، بار نظامي براي ايران دارد و دستور داده بود كه هواپيما محاصره و بار توقیف شود. وقتي مراجعه كردند که بار تحویل شرکت... شده و چيزي در کارگوی ما نبود. من گفتم باري را قرار بوده در این جا تحویل بگیرم که ظاهرا" هواپیمای حامل نرسيده و من هم دارم برمي‌گردم... .
    کمتر از يك ساعت بعد، خلبان با من تماس گرفت و گفت: بار را تحويل داده است. نفس راحتی کشیدم.

    ده دقيقه بعد از این تلفن، خلبان مذکور دوباره با من تماس گرفت و گفت: مي‌داني چه شاهكاري كردي؟ گفتم: نه. گفت: سازمان اطلاعاتی.... متوجه شده بود و یا احتمال داده بود كه اين هواپيما، بار نظامي براي ايران دارد و دستور داده بود كه هواپيما محاصره و بار توقیف شود. وقتي مراجعه كردند که بار تحویل شرکت... شده و چيزي در کارگوی ما نبود. من گفتم باري را قرار بوده در این جا تحویل بگیرم که ظاهرا" هواپیمای حامل نرسيده و من هم دارم برمي‌گردم... .

    + نوشته شده در  84/07/08ساعت 12  توسط دوستدار  | 

    ناگفته‌هايي از سوابق صادق طباطبايي

    بازتاب: اگر اجازه بدهيد، در اين قسمت به برخي از مقاطع زندگي پر ماجرای شما بپردازيم، در ابتدا ربودن نافرجام خود توسط نيروهاي كومله را توضيح دهيد.
    طباطبايي: من در ايام تحصيل در دانشگاه آخن در آلمان، دوستی داشتم به نام «عبد الله صدر قاضي» که چند سال با هم در یک منزل زندگی می کردیم. پدر او ازسران كردهايي بود كه به دست رضاشاه اعدام شده بود. او جوان بسیار مهربان و با وفا و خوبي بود و با هم خیلی گرم و صمیمی بوديم.
    در زمان اوج درگيري‌های كردستان، با من تلفنی تماس گرفت و گفت شنیده ام كه يك نفر مي‌خواهد با تو ملاقات كند.اگر با تو تماس گرفتند و از من نامی بردند با تشخیص خودت عمل کن،نه به اعتبار آشنائی با من. روز بعد شخصی به من تلفن کرد و قرار ملاقاتی با او گذاشتم.هنگام دیدار به من گفت: من از طرف آقاي دکتر عبدالله قاسملو با شما تماس مي‌گيرم و ايشان معتقدند كه مشكلات كردستان، روز به روز پيچيده‌تر مي‌شود و به خونريزي بیشتر دو طرف مي‌انجامد و اين معلول آن است كه حرف امام درست به گوش اينها نمي‌رسد و حرف‌هاي اينها هم به گوش امام نمي‌رسد و لذا برای هر دو طرف سوءتفاهم پيش آمده است. آقای قاسملو معتقد است اگر حرف ايشان مستقيما به گوش امام برسد،چه بسا مسئله و بحران قابل حل باشد. پيشنهاد ما اين است كه شما به عنوان شخص امين امام،بياييد با دكتر قاسملو دیدار كنيد و حرف‌های طرفین را برای هم باز گوئید.آن وقت امام هر نظري داشتند، به قاسملو بگوييد بلکه اين بحران حل شود. اگر به توافق رسيديد، بعد رسما اعلام شود و گروه‌هاي مختلف رسما" پرونده را بررسي و پایان بحران را اعلام كنند و اگر هم به جائی نرسیدید،وضع به همين نحو ادامه پيدا مي‌كند.
    من گفتم، اين تصميم را تنها نمي‌گيرم و بايد مشورت كنم، دو روز ديگر به من زنگ بزنيد. رفتم پيش احمد آقاخمینی و مسئله را گفتم، گفت: خيلي پيشنهاد خوبي است. چيزي را از دست نمي‌دهيم، برويم با آقاي‌هاشمي هم در ميان بگذاريم. رفتیم منزل آقاي‌هاشمي، ايشان هم خيلي پسنديد و بر انجام آن تاییدكرد. بعد كه برای صرف شام منزل احمد آقا رفتم، احمد آقا گفت: يك چيزي به ذهنم رسيده، بيا با امام هم موضوع را در ميان بگذاريم. امام هم گاهي نكات ظريفي را به آدم گوشزد مي‌كنند كه مي‌تواند خيلي مؤثر باشد.
    با هم رفتيم پيش‌ امام. احمدآقا گفت،شخصی با واسطه يكي از دوستان آقا صادق، تماس گرفته و چنين پيشنهادي داده. من داستان را تعريف كردم، امام يك لحظه توي فكر رفت و گفت: نه؛ توي اين كار، من يك شيطنت مي‌بينم. احمد آقا گفت، مسئله‌اي نيست، اگر واقعا مسئله حل مي‌شود و به توافق برسند، چه بهتر. خونريزي هم تمام مي‌شود، اگر هم نه، مذاكره ای محرمانه و غیر رسمي بوده و ما چيزي از دست نمي‌دهيم. امام دوباره گفتند: نه، نرويد. آمديم بيرون و ناراحت شديم كه چرا به امام گفتيم. كاش خودمان مي‌رفتيم و انجام مي‌داديم.
    اين ماجرا گذشت تا چند سال بعد که دكتر قاسملو در وين كشته شد. در ميان اسناد و مداركي كه براي مقامات ايراني فرستاده شد، مداركي به دست آمد حاکی از این مطلب كه در آن مقطع، يازده نفر از رهبران حزب كومله را سپاه دستگير كرده بود و آنها با خود فكر كرده بودند: «برای آزاد كردن آن‌ها،يكي از نزديكان امام را گروگان گرفته و با فشار روي امام، آن يازده نفر را تحويل مي‌گيريم». قرعه فال به نام من افتاده بود تا چهره‌اي كه از نزدیکان امام بود و دنيا هم او را مي‌شناخت و بعد هم تبليغات زيادي مي‌شد، دستگير شود و فكر مي‌كردند، امام هم به خاطر اقوامش عقب‌نشيني مي‌كند و فرماندهان كومله، آزاد مي‌شوند و بنابراين آنها به هدفشان مي‌رسند و اين یک نكته‌سنجي عجیبی از سوی امام بود كه دو هوشمندبرجسته سياسي؛ يعني آقاي‌هاشمي و سید احمدآقا و بعد هم من به عقلمان نرسيده بود.

    بازتاب: اين‌كه بخش مهمي از اسناد و مدارك شما سرقت شده، صحت دارد؟ آيا اين سرقت سياسي و امنيتي بوده يا اين‌كه يك سرقت معمولي بوده است؟
    طباطبايي: در مقطعي گروهي از دارودسته رجوي به سفارتخانه‌ها و کنسولگری‌های ما در آلمان، هلند و سوئيس حمله كرده بودند. در آن زمان، همين آقاي موسويان كه الآن سخنگوی تيم مذاكره‌كننده هسته‌اي است، سفير ايران در آلمان بود. من به ايشان زنگ زدم و گفتم، همين‌طور نشستن و ساكت بودن در مقابل اينها درست نيست. لااقل دو وكيل توانمند بگيريد و عليه اينها اعلام جرم كنيد، و الّا با اين وضعيت فعلي ايران، اگر سكوت كنيم، به مشكل برمي‌خوريم.
    ايشان پرسید وكيلي مي‌شناسی؟ گفتم، بله و سپس دو وكيل را نام بردم و خودم هم با آنها صحبت كردم تا بپذيرند. يكي از اينها وكيل خود من بود و حاضر شد، اين مسئوليت را بپذيرد.
    از طرفي دیگر يك سري اعترافات بسیار مهم اعضای این باند ترور،در تهران در آرشيو وزارت اطلاعات موجود بود.
    از جمله 52 يا 53 نفري كه دستگير شده بودند و ميزگردي هم در تلويزيون تشكيل شده بود و اعترافاتي از آنها گرفته بودند. مي‌رفتند در فلان‌جا تروري مي‌كردند و بعد دفترشان در پاريس بيانيه مي‌داد كه آن اعدام انقلابي، كار ما بوده است.
    اين‌ها سندهاي محكمه‌پسندي براي اثبات تروريست بودن اين گروه در آلمان بود و من نیز در یادداشت‌هایم آرشيوي از اين‌ها داشتم. يك روز به آقاي موسويان زنگ زدم و گفتم كه يكي از اين وكلا را به ايران بفرست تا با نماينده وزارت خارجه به وزارت اطلاعات بروند و اسناد و مدارك را بگيرند. گفت، پيشنهاد خوبي است.
    شب رفتم پيش احمد آقا و قصه را گفتم و ايشان هم خيلي خوشش آمد و بعد هم چندین بار تلفنی با من تماس گرفت كه ماجرا را محكم بگيريد. وقتی دیدم چند بار تاکید می کند، گفتم، مطمئن باش من همه كارهايم را تعطيل كرده‌ام كه این مدارك را آماده كنم و هم اکنون نیز كيف حاوي اسنادم را هم از بایگانی آورده‌ام و در كنار دستم است و مشغول همین کار هستم.
    بعدازظهر همان روز در حال تدوین و ادیت چند حلقه فيلم‌ وبکام بودم كه خودم گرفته بودم، كه،احمدآقا زنگ زد و گفت، شب بيا منزل ما.
    گفتم، من مي ‌آيم به شرط آن‌كه تا دیر وقت بيدار بماني و بحث‌ها را پيگيري كنيم و چند مطلب هم دارم که مایلم با تو در میان بگذارم. احمدآقا گفت، قبول مي‌كنم و قول می دهم تا سحر با تو بیدار بمانم.
    گفتم ساعت 9 مي‌آيم،من رفتم ولی بعد ازشام،همان طور که پیش بینی می کردم،احمدآقا حدود ساعت 11 خوابش گرفت و گفت مرا ببخش،نمی توانم بیدار بمانم. او خوابید و من برگشتم منزل.
    در آن روزها،خانواده‌ام ايران نبودند. وقتي در منزل را باز كردم، صدايي غیر عادی شنیدم. رفتم بالا و چرخي زدم و متوجه چیز خاصی نشدم. خوابيدم. كمي بعد، ناگهان در حالت خواب و بيداري چشمم به تلويزيون افتاد و ديدم كابل‌هاي ویدئو و دوربین و تلويزيون که من عصر آن روز با آ ن‌ها کار می کردم،همه كشيده شده و چمدان اسناد هم نيست.
    رفتم اتاق مجاور كه از طریق بالکن و پشت بام به خانه همسايه راه داشت؛ اين خانه مدتي خانه تيمي وزارت اطلاعات بود. ديدم از آن اطاق در كشويي رو به بالكن باز شده است. بعد از جستجو متوجه شدم که سارقان از پنجره حمام مجاور با باز کردن توری آن از بیرون و شکستن شیشه پنجره وارد ساختمان شده و بعد هم سراسیمه از درکشوئی رفته اند.
    به ذهنم رسید باید استراق سمع تلفنی صورت گرفته باشد.چون در تلفن به احمد آقا گفته بودم تا دیر وقت باید با من بیدار بمانی. قاعدتا فكر كرده‌اند، من زود تراز ساعت 3، 4 صبح برنمي‌گردم و سر صبر مي‌خواستند اسناد را كپي بگيرند و عكسبرداري كنند و سر جايش بگذارند. اما چون من بر خلاف قرار قبلی،ساعت 5/11 رسيده بودم، چمدان اسناد را یکجا برداشته و با خود برده بودند.
    در اين مجموعه، اسناد باارزشي وجود داشت ؛ از جمله يادداشت‌هاي مربوط به دوران اقامت امام در پاريس، مدارك و ملحقات خاطرات شخصی‌ام از دوران گروگان گیری،یادداشت‌های پراکنده و نامه‌های مهم و همچنین نسخه اصلی تز دكترايم كه در روز دفاعيه شفاهي، استادانم هر کدام در حواشی آن چيزي نوشته بودند و المثني هم ندارد. خيلي ناراحت شدم. فردا صبح اول وقت، با احمدآقا تماس گرفتم و او هم سخت به فكر فرو رفت و گفت، با آقاي فلاحيان وزیر اطلاعات وقت ،صحبت مي‌كند. براي من از آقاي فلاحيان وقت گرفت.یکی از معاونان آقاي فلاحيان گفت: به نظر ما اين يك دزدي معمولي بوده، اولا" شما سوژه‌اي نبودي كه براي تحقيق سراغت بيايند. ثانيا" اگر ما با نزديكان امام كاري داشته باشيم، با دفتر امام هماهنگ مي‌كنيم و آنها را در جريان مي‌گذاريم،ثالثا" در این گونه عملیات،هیچ گاه اصل مدارک را نمی برند بلکه از ان‌ها عکس می گیرند؛ بنابراين، حادثه يك دزدي عادي بوده است. گفتم در دزدي عادي،کالاهای نفیس و فرش و ساعت مي‌برند. پول نقدي كه همان جا جلوي آينه بوده، مي‌برند، نه اين‌كه كيف اسناد را یکجا ببرند. ايشان گفت كه مي‌گويم بررسي كنند و به شما خبر مي‌دهيم و يك هفته بعد هم گفت كه اصلا" كار واحد‌های ما نبوده است. گفتم، اين نظر شما، مرا بيشتر به شك مي‌اندازد.چون قطعا اين كار پس از شنود تلفن‌های من انجام شده است و چون موضوع گفتگوهای تلفنی این چند روز،درباره مجاهدين خلق بوده، احتمالا در آن خانه تيمي ـ سابق ـ شما،نفوذي‌هايي از آن‌ها هستند و مي‌خواهند از موضوع سر در بياورند و اين سرقت را انجام داده‌اند؛ معاون آقاي فلاحيان مكثي کرد،ولی هم چنان بر حرف و نظر خود ایستادگی کرد. مدارک هم هرگز پیدا نشدند.

    بازتاب: از شما به عنوان نماينده شوراي عالي دفاع در اروپا در زمان جنگ عراق با ايران نام برده مي‌شود كه نقش مهمي هم در خريد تسليحات نظامي براي كشور داشته‌ايد و حدود بيست سال پيش پرونده‌اي هم در اين‌باره در قوه قضائيه مطرح بوده است؟
    طباطبايي: این گونه نیست که نقش مهمی در خرید‌ها داشته بودم.چند مورد بود که به آ ن‌ها اشاره می کنم:
    قبل از انقلاب،وزارت جنگ، شانزده فروند هليكوپتر از شركت Bell در ایتالیا خريداري کرده بود كه در پي حوادث مربوط به انقلاب و سپس قضيه گروگانگيري وسر انجام به دلیل شروع جنگ، از دادن آنها به ايران خودداري كردند. من با آشنائی و روابطی كه با برخي دوستان دوران دانشگاه ـ كه آن موقع، جزو مقامات آلمان و ایتالیا بودند ـ داشتم، توانستيم اين بالگردها را تحویل بگيريم.
    کار ديگر من،حل مسئله مربوط به خرید زيردريايي‌ توسط رژیم گذشته بود كه بعد از پیروزی انقلاب آلمانی‌ها قرارداد آن را بدون پرداخت غرامت، و یک طرفه لغو كرده بودند و مسئله پيچيده‌اي بود.
    در همین چارچوب باز مامور شدم قضیه وام یک میلیارد دلاری ایران به فرانسه را بر رسی کنم و از آن سر در بیاوریم. نتیجه آن تحقیقات این شد که : این وام از طرف شاه در ارتباط با خرید 25 در صد از سهام شرکت بزرگ غنی سازی اورانیوم ـ به نام اورودیف ـ در فرانسه و از طریق سرمایه مشترک یک شرکت فرانسوی / ایرانی ( 51 در صد طرف فرانسوی و 49 در صد دولت ایران) پرداخت شده بود. بر اساس همین سهام بود که ایران حق داشت از آن شرکت،سالانه متجاوز از 12 در صد اورانیوم غنی شده تولیدی آن‌ها را تحویل بگیرد. و باز از همین رو قراردادی با شرکت کا. و.یو. ( K.W.U.) و هم چنین زیمنس ـ آلمان ـ منعقد شده بود که نیروگاه اتمی برق بوشهر را آلمان‌ها بسا زند و سوخت اتمی آن را از سهم ما از اورودیف بگیرند. زمان باز پرداخت وام یک میلیارد دلاری ایران و بهره‌های متعلقه فرارسیده بود،ولی از کم و کیف ماجرا کسی اطلاعی نداشت.قرار داد ساخت و تکمیل نیروگاه بوشهر را هم آلمان‌ها پس از انقلاب و سپس در پی شروع حملات نظامی ارتش عراق،یک سویه لغو کرده بودند. ادامه کار به سازمان انرزی اتمی ایران واگذار شد که دیگر از طی مراحل آن خبر دقیق ندارم.
    اما از معدود خريدهایي كه من انجام دادم، يك مورد خرید لوازم و قطعات الکترونیکی مورد نیاز نیروی هوائی ـ در آن شرایط سخت تحریم همه جانبه و نامردانه علیه ایران ـ همچنین خريد ماسك‌هاي ضدگاز استاندارد ناتو،براي سربازان و ديگري درباره تفنگ‌هاي ام 106بود كه ماجراي مفصلي دارد. از تهران دويست قبضه از نوع آمریکائی آن ـ و نه اسرائیلی که در بازار فراوان بود ـ به ما سفارش دادند و ما گرفتيم و فرستاديم. پس از يك سال و نيم، وزارت دفاع اعلام كرد 24 تا از اينها كم است، شما براي دويست تا پول گرفتيد،حال آن‌كه 176 تا تحويل داديد. این ادعا آن هم پس از یکسال و نیم از زمان تحویل،براي من مشخص کرد كه كلكي در كار است؛ متهم شديم كه پول گرفته‌ايم و كالاي كمتري تحويل داده‌ايم.
    به هر حال، قضيه به دادستاني ارتش كشيده شد.
    امام رسیدگی به موضوع پرونده من را به آيت‌الله صانعي (دادستان وقت) و آقاي ري‌شهري ریاست دادگاههای انقلاب ارتش محول کردند.
    روزي مرحوم تيمسار ظهيرنژاد ریاست وقت ستاد ارتش،مرا صدا زد و گفت: شماره سري تفنگ‌هاي تحويل‌شده را مي‌داني چيست؟ گفتم: بله. ليستي را نشان داد و گفت: اينها نيست؟ گفتم چرا. گفت اين صورتجلسه تحويل تمامی آن 200 قبضه سلاح‌ به نيروهاست كه همه فرماندهان تحویل گیرنده آن را امضا كرده‌اند.
    ايشان صورت ديگري هم نشان داد، شامل 150 تفنگ بود كه شماره سريال بيست و چهارعدد آن بر خلاف بقيه به جاي پنج رقمي، هفت رقمي بود و گفت، آن بيست و چهارتايي كه آنجا كم بود، اينجاست.
    شخصي به نام سرهنگ دهقان كه در آن زمان معاون وزارت دفاع بود ـ و تقریبا" در همین زمان بازداشت شد ـ و نيز تيمسار سر لشگر صباحت كه از زمان رژيم سابق مأمور خريد در لندن بود، يك سري معامله كرده بودند و در ازاي آن، پول گرفته و سلاح كم تحويل داده بودند و موقع تحويل و تحول، 24 عدد از آنجا برداشته و اينجا گذاشته بودند و اعلام كرده بودند كه محموله‌اي كه من ارسال كرده بودم، كم است.
    تیمسار ظهیر نژاد،اين فهرست را چون مربوط به اسناد محرمانه بود به من نداد. از او خواهش کردم آن‌ها را به به امام نشان دهد.ایشان هم لطف کرد و به مرحوم حاج احمد آقا و امام نشان داد. بعد‌ها به من گفت که امام خيلي خوشحال شده بودند.

    آقاي ري‌شهري اين موضوع را در خاطراتش آورده است كه ـ قریب به این مضامین ـ «وقتي پرونده فلاني به ما داده شد، آيت‌الله صانعي تماس گرفت كه پرونده را براي ما بفرستيد تا بررسي كنيم. من گفتم: روسياهي دنيا و آخرت براي شما خواهد ماند، بگذاريد ما به آن رسیدگی کنیم».
    ابتدا به نظر ایشان مي‌رسيد توجه اتهام به من وارد است و احمدآقا، دارد تلاش مي‌كند از طريق آقاي صانعي، مسئله را حل كند.
    آقاي ري‌شهري ادامه مي‌دهد: روز بعد، از دفتر امام زنگ زدند كه امام مرا مي‌خواهد و من هم خالي‌الذهن رفتم. ايشان گفتند: من احساس مي‌كنم در اين ماجرا براي آقا صادق، خط و خطوط سياسي نقش بازي مي‌كنند و از انتساب ايشان به ما بهره‌برداري مي‌كنند. من مي‌خواهم يك نفر باصلاحيت كه تابع خط و خطوط نباشد، به اين كار رسيدگي كند.به امام گفتم این امر توسط فلانی در حال رسیدگی است ،که امام گفتند من او را نمی شناسم ولی شما را خوب مي‌شناسم. پرونده را خودتان بگيريد و رسیدگی و قضاوت كنيد و هر حكمي لازم است، بدهید و اجرا كنيد و حتی اگر لازم است او را زندانی کنید. من هم اسناد و مدارك فلانی را ديدم و فهميدم كه حق با ايشان است. در همین ارتباط آقای ری شهری از برداشت اولیه اش که مرحوم حاج احمد اقا قصد تغییر مسیر رسیدگی پرونده را داشته،اظهار تاسف می کند و از صداقت و صفای باطن و سلامت نفس آن مرحوم و نیز اعتماد امام به ایشان دم می زند.
    البته ماجرا به اين سادگي هم نگذشت كه آقاي ري‌شهري نوشته اند، بلكه مسائل پيچ و خم‌های زیادی داشت. مشکل اساسی ما جای دیگر بود.
    اولا؛ ما صرف نظر از تهیه ،در ارسال همين تفنگ‌ها هم دچار مشكل بوديم. تمام دنيا عليه ما بود و از جايي نمي‌شد آنها را راحت حمل كرد. از طرفي معاونت مذکور در وزارت دفاع اصرار داشت، اينها با كشتي به ترمينال نظامي بندرعباس بيايد.
    از طرف دیگر تیمسار جواد فكوري، فرمانده نيروي هوايي و وزير دفاع وقت،شخصا" به من گفت: سريعا" اينها را با هواپيما بفرست. من هم نه عضو وزارت دفاع بودم و نه عضو ستاد ارتش. لذا، براي اجراي خواسته فكوري، يك هواپيماي باری اجاره كردم كه اجناس را از محل انباری كه از آن جا خريداري شده بود، به فرودگاه... آورده و همزمان یک فروند جمبوجت باري نيروي هوايي خودمان در پوشش هواپیمای مسافر بری نيز آنجا بيايد و بار را جابجا كند. اين كار با تهران هماهنگ شده بود و مذاكرات را انجام داديم و قرار شد، وقتي من مي‌گويم، مثلا" ساعت 16 روز چهارشنبه، هواپيما در اين ساعت در فلان فرودگاه باشد،حتما" این کار انجام شود.
    قرار گذاشته شد و من به شهر.... رفتم. ساعت 3 بعد از ظهر روز موعود ناگهان خلبانی که عازم فرودگاه... برای تحویل دادن بار به هواپیمای باری خودمان بود به من تلفنی اطلاع داد كه هواپيمايي به مقصد اينجا در راه نيست. من ابتدا فكر كردم چون هواپيما قرار شده با پوشش ديگري بيايد ،از این رو خلبان،نام و نشانی هواپیما را نمی تواند از برج مراقبت بگیرد.
    با وجود آن،پيش از موعد نشستن هواپيمای حامل محموله،سراسیمه با تهران تماس گرفتم، فكوري در جبهه بود و او را پيدا نكردم. پیش خود گفتم من از اين شهر با آن فرودگاه بیگانه و متروک و با اين حجم بار چه كنم؟ سخت كلافه شدم. دوباره تماس گرفتم و احمدآقا را در يك گوشه كشور پيدا كردم. ايشان هم گفت،ظاهرا کار شکنی و اخلالی صورت گرفته است. هرچه به عقلت مي‌رسد، عمل كن. راحت!
    من رفتم به فرود گاه... نزد يك شركت باربري بزرگ به نام... بعدازظهر شنبه بود و همه رفته بودند. به مدير حاضر در بخش گفتم، آيا مي‌تواني فورا" باري را در فرودگاه... تحويل بگيري تا بعد بگویم به کجا و چگونه بفرستی ؟ گفت: بار چيست؟ گفتم، بعدا" مي‌فهمي، متوجه شد و به ضریب ریسک پذیری آن اشاره کرد. به هر حال با انجام گفتگو‌ها و قول و قرار‌هائی قبول كرد بار را تحویل بگیرد. کمتر از يك ساعت بعد، خلبان با من تماس گرفت و گفت: بار را تحويل داده است. نفس راحتی کشیدم.
    ده دقيقه بعد از این تلفن، خلبان مذکور دوباره با من تماس گرفت و گفت: مي‌داني چه شاهكاري كردي؟ گفتم: نه. گفت: سازمان اطلاعاتی.... متوجه شده بود و یا احتمال داده بود كه اين هواپيما، بار نظامي براي ايران دارد و دستور داده بود كه هواپيما محاصره و بار توقیف شود. وقتي مراجعه كردند که بار تحویل شرکت... شده و چيزي در کارگوی ما نبود. من گفتم باري را قرار بوده در این جا تحویل بگیرم که ظاهرا" هواپیمای حامل نرسيده و من هم دارم برمي‌گردم. به اين ترتيب، موقتا" از آن لحظات بحرانی نجات پيدا كردم. محموله سپس توسط همان شرکت واسط به قبرس فرستاده شد.
    بعد از آن،يك شركت حمل و نقل آرژانتيني پيدا كردم كه با چارتر یک هواپیمای باربری ،بارها را از فلان شرکت در بندر لانارکا در قبرس تحويل بگيرد و به مقصد شرق دور پرواز کند. قرار شد در راه مقصد،هنگامی که هواپيما به نزدیکی مرز ایران رسيد، اعلام نقص فني كند و از فرودگاه تبريز اجازه فرود اضطراری جهت تعمیرات لازم بگیرد.با هم آهنگی تبریز در آن جا فرود آید و کار تخلیه انجام شود. سه بار بين لانارکا در قبرس و تبريز اين رفت‌وآمد صورت گرفت. بار آخري كه هوا پیما از تبریز خالی برمي‌گشت، به محض ورود به آسمان تركيه منحرف و وارد خاك روسيه مي‌شود. روسيه به هواپيما اخطار مي‌دهد كه فرود بيايد و در اين اخطارها هواپيما مورد اصابت موشک قرار می گیرد و سرنگون مي‌ شود و سرنشينان آن هم كشته مي‌شوند. شب بود كه خبر انفجار هواپيما در تمامی رسانه‌ها و محافل خبری پيچيد. بعدا شايع شد كه اين هواپيما بين ايران و تل‌آويو در حركت بوده و اسلحه ردوبدل مي‌كرده است. البته سرنشينان رسمی و ثبت شده هواپيما، سه نفر بودند اما در گزارش سقوط،از چهار نفر نام برده شده بود كه ظاهرا يكي از اعضاي حزب توده در تبریز مخفیانه وارد هواپیما شده و قصد ربودن هواپيما و بردن آن را به روسيه داشته كه دچار بخت برگشتگی گشته و كشته شده است. پس از اين ماجرا، بقيه کالا‌ها از قبرس بار كشتي و در بندرعباس تخليه شد.
    اين ماجرا تا مدت‌ها براي من مسئله ايجاد كرده بود تا اين‌كه با كشف آن اسناد توسط مرحوم تیمسار ظهیر نژاد و نیز مدارک مهم دیگری که در اختیار داشتم، دادگاه انقلاب ارتش، به ریاست آقای ری شهری،مسئله را روشن کرد.

    + نوشته شده در  84/07/08ساعت 12  توسط دوستدار  | 

    ناگفته‌هاي خاكسپاري غريبانه شريعتي

    اين روزها مصادف است با فقد پررمز معلم شهيد علي شريعتي. از من خواسته‌اند، براي خوانندگان «بازتاب» مطلبي در بزرگداشت او بنگارم و از مراودت و از آشنايي با او و نيز از توفان مجاهدت‌هاي فرهنگي او در آن دوران سياه و ستم، مطالبي را بنگارم، خاصه براي نسل امروز که تنگ‌نظري‌هاي برخي متوليان متحجر، عرصه زندگي را براي او به شدت تنگ کرده‌اند و مي‌رود که از دين و مذهب بگريزد، بازخواني انديشه‌هاي دکتر شريعتي که مبين اسلام ناب و بي‌پيرايه است، بسيار ضروري به نظر مي‌رسد.

    به رغم قول مساعدي که در اين زمينه داده بودم، تحولات و جريانات روزهاي اخير تمرکز و ذوق اين کار را از من ربوده است. لذا با ذکر مقدمه‌اي در بيان احوال او به شرح خاطراتي از مهاجرت و رحلت و بزرگداشت پرحادثه و پرارج او بسنده مي‌کنم و آن وظيفه را به شرايطي ديگر و حال و هوايي ديگر موکول مي‌کنم.

    در قرآن کريم مي‌خوانيم: «ان الذين آمنوا و عملوالصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا»؛ آنان که ايمان آوردند و کارهاي شايسته و صالح انجام دادند، خداوند برايشان در دل اهل ايمان محبتي قرار مي‌دهد و ايشان را محبوب دل‌ها مي‌سازد.

    همچنين در فرازي از فرمان حضرت امير به مالک اشتر به اين حقيقت ناب بر مي‌خوريم که: «و انما يستدل علي الصالحين بما يجري الله لهم علي السن عباده»؛ والبته صالحان را فقط به آنچه خداوند بر زبان بندگانش جاري مي‌کند، مي‌توان شناخت.
    اگر آن آيه و اين کلام گهربار را معيار و ملاک قرار داده و به دل‌هاي بيشماري که در سوگ از دست دادن او گداختند و به مضامين بزرگاني که در ستايش مجاهدت‌هاي علمي‌، فرهنگي، ديني و انقلابي او بر زبان راندند، دقيق عنايت کنيم، آن بيان الهي و اين توصيف علي‌ابن‌ابيطالب(ع) را در معرفي بندگان صالح خدا، مصداق وجود پراثر و پرگهر آن عزيز فقيد، يافته و او را بي‌ترديد در زمره بندگان صالح خداوند خواهيم يافت.

    مرحوم استاد محمدتقي شريعتي در سوگ فرزندش در جمع کساني که به دلداريش آمده بودند گفت: «هيچ‌کس نمي‌داند که در دل من چه مي‌گذرد. فقط خدا مي‌داند. روز عاشورا، وقتي مصيبت سيدالشهدا(ع) به نهايت رسيد، آمد به در خيمه که از اهل بيتش خداحافظي کند. بچه‌اش را دادند دستش، از بچه شش ماهه چطور خداحافظي مي‌کنند؟ بچه را مي‌بوسند. در لحظه‌اي که خواست او را به مادرش برگرداند، صداي تيري شنيد. بچه شروع کرد روي دست پدر به پرپر زدن. اين شدت که به نهايت رسيد، امام اين جمله را گفت: «انه يهون علي الخطب انه بعين الله»؛ اين مصيبت سنگين از آن جهت بر من آسان مي‌گردد، که در برابر چشم خدا انجام مي‌گيرد.

    من به خصوص در اين مصيبت سنگين که هيچ رنج وشدتي براي من در اين عمر پر از رنج، به اين اندازه نبوده است، اين جمله امام را گفته‌ام و حال نيز باز مي‌گويم: «انه يهون علي الخطب انه بعين الله»؛ اين که انسان مي‌داند که خدا مي‌بيند، مصيبت بزرگ قابل تحمل مي‌شود.

    به همين مقدمه کوتاه بسنده مي‌کنم و به ذکر چند خاطره مي‌پردازم:
    روزي دايي‌ام، امام موسي صدر، طي گفت‌وگو‌ي اندرزگونه‌اي با من، تعبيري داشتند كه هميشه براي من حكم يك تيتر را داشته است! ايشان گفتند: «صادق جان! ايمان و اعتقادي ارزش دارد و منشأ اثر است، كه انسان از وراي قله علم بدان بنگرد!». بعد اضافه كردند: «يك وقتي هست كه يك اعتقاد قلبي داري، اما قله‌هاي علم را نپيموده‌اي! يك وقتي هم هست كه وارد دنياي علم مي‌شوي و به سؤال‌هاي «چرا»، «اما» و «چگونه» برخورد مي‌كني! اغلب افراد چون از يافتن پاسخ ناتوان هستند، مايوس مي‌شوند. سؤال را كنار مي‌گذارند! بنابر اين يا به دين پشت پا مي‌زنند و يا در دوران بي‌تفاوتي و شك باقي مي‌مانند! اگر در اين دوراني كه انسان به شك مي‌رسد، كه شك بسيار ارزنده‌اي هم هست، تلاش كند كه آن شك را در خود تقويت و نهايتا" به يقين تبديل نمايد، اين يقين برخاسته از شك، خيلي راهگشا خواهد بود! به خصوص اگر وقتي كه آدم به بالاي قله علم بيايد، دست دين خود را بگيرد و به بالا بكشاند! ديني كه از اين بالا عرضه شود يك چراغ فروزان و همان «مصباح الهدايه»‌اي است كه مي‌گويند!».
    بعد هم گفتند: «من خيلي خوشحال هستم كه تو را در اين راه مي‌بينم! اگر در اين زمينه از من هم كمكي بر مي‌آيد، دريغ نخواهم كرد».

    آقاي صدر نسبت به دكتر شريعتي هم از همين زاويه «منشأ اثر بودن» مي‌نگريستند. ايشان «بردن مذهب به دانشگاه» و «از قله علم به دين نگريستن» را ارزشمند مي‌دانستند. به همين جهت هم به كار دكتر شريعتي به ديده تقدير مي‌نگريستند. يادم هست كه گاهي اوقات، نسبت به مطالبي كه عده‌اي برعليه شريعتي عنوان مي‌كردند مي‌خنديديم. آقاي صدر مي‌گفتند كه يكي از امتيازات دكتر شريعتي اين است كه مخالفينش مغرض و بي‌سواد هستند. به هر حال ايشان از اين زاويه به دكتر شريعتي مي‌نگريستند.

    در اينجا بي‌مناسبت نمي‌بينم به جريان ملاقات آقاي صدر با دكتر شريعتي اشاره کنم! در آن مقطع، يعني سال‌هاي 56ـ1355 انجمن‌هاي اسلامي‌ دانشجويان در اروپا به يك قدرت دانشجويي سياسي و مذهبي قوي تبديل شده بودند. به همين جهت، هجرت دكتر شريعتي به خارج از كشور، مي‌توانست در آن شرائط خيلي منشاء اثر باشد. بسياري از دوستان ايشان، از جمله دكتر حبيبي يا دكتر چمران نيز در خارج از کشور بودند. تلاش امام صدر اين بود كه با تأسيس «حسينيه ارشاد در تبعيد» و تلاش دكتر شريعتي، يك پايگاه علمي ـ مذهبي در پاريس يا لندن به وجود آورند. حتي در راه كه از بوخوم به پاريس مي‌رفتيم، تأكيد داشتند كه اين كار هرقدر هزينه لازم داشته باشد، با همكاري و همت دوستان دكتر در ايران و نيز لبناني‌هاي مهاجر در آفريقا، آن را تأمين خواهند كرد. بنابراين زمينه اين ملاقات از اين قرار بود. جلسه‌اي كه تشكيل شد، بيشتر جنبه تعارفات اوليه و تشويق و تحسين داشت. فرض بر آن بود كه مدتي زمان نياز هست تا دكتر مستقر گردد، خانواده‌اش به او ملحق شوند و در نتيجه آرامش روحي پيدا كند. در آنجا قرار گذاشته شد تا جلسات ديگري نيز برقرار گردند كه متاسفانه تقدير يار نبود و دكتر چند روز پس از آن به طرز مرموزي در انگليس درگذشت.

    از وفات دكتر هم ايشان خيلي افسرده شدند. بايد دانست كه براي انتقال جنازه دكتر به زينبيه(ع) و همچنين مراسم هفتم و چهلم دكتر در لبنان، امام صدر سنگ تمام گذاشتند. بايد گفته شود كه بعد از اعلام وفات دكتر، رژيم شاهي ورق را ناگهان برگرداند و در نظر داشت با تجليل و احترام خاصي جنازه دكتر را به ايران بياورد. اين مطلب را در متن و فحواي روزنامه‌هاي آن روز ايران مي‌توان ديد. رژيم در واقع مي‌خواست وانمود كند كه او مورد قبول و حمايت نظام شاهنشاهي است. بلكه تأثير كلام او را در جوانان و انقلابيون از بين ببرد. در لندن هم سفارت ايران در خواست كرده بود جنازه را تحويل بگيرد و به عنوان متولي يك ايراني كه در آنجا فوت كرده است وارد كار شود. اقدامات ما هم مي‌رفت تا بي‌ثمر شود که با احسان، فرزند دكتر كه در آمريكا بود، توانستيم ارتباط برقرار كنيم. خوشبختانه او در همان روز‌ها وارد 18 سالگي شده بود. قرار شد تلگرافي به پزشك قانوني لندن مخابره کرده و از آن‌ها بخواهد تا آمدن او جنازه را در سرد خانه نگاه دارند و به كسي تحويل ندهند.

    ابتدا تلاش ما اين بود كه جنازه را به نجف ببريم ولي رژيم عراق را برادران ما در عراق خصوصا آقاي دعايي نتوانستند راضي كنند و آنها نمي‌خواستند با شاه روابطشان را تيره كنند. لذا با آقاي صدر تماس گرفتيم، ايشان گفتند به سوريه بياييد و همين کار را هم کرديم.
    در مورد تشييع جنازه دکتر در لندن در کتاب خاطراتم به تفصيل پرداخته‌ام. لذا در اينجا اجمالا مي‌گويم که به شدت نگران بوديم مبادا از ساواک رودست بخوريم. چون احتمال مي‌داديم ايادي ساواک با همدستي پليس انگليس جنازه را بربايند.

    در مراسم تشييع جنازه دکتر شريعتي، اتحاديه انجمن‌هاي اسلامي ‌دانشجويان در اروپا يک بسيج عمومي‌ و سراسري از تمامي‌ دانشگاه‌هاي اروپا در لندن ترتيب داده بود. به طوري که مراسم تشييع به يک تظاهرات عظيم ضدرژيم سلطنتي ايران تبديل شده بود.اجتماع عظيم دانشجويان به صورت صفوف منظم چهارنفري به دنبال جسد دکتر که در آمبولانسي حمل مي‌شد، از خيابان‌هاي بزرگ و مهم لندن با طنين بلند «الله‌اکبر» و «لااله‌الاالله» عبور مي‌کرد. در مسير راه، اطلاعيه‌هايي در معرفي دکتر شريعتي و تشريح اوضاع سياسي ايران به زبان انگليسي به مردم و تماشاچيان داده مي‌شد. پليس‌هاي محافظ نيز سوار بر اسب‌هاي تنومند، دو طرف صفوف راهپيمايان را اسکورت مي‌کرد.بالاخره پس از رسيدن به ميدان نزديک‌ «هايدپارک» بر جنازه نماز گزارده شد و سپس آمبولانس جنازه را به سردخانه شرکت هواپيمايي سوريه منتقل کرد. در تمامي ‌مسير حرکت و حتي پس از آن تا سردخانه و بالاخره تا هنگام پرواز پيوسته چند تن از برادران در کنار جنازه مانده و بشدت از آن محافظت مي‌کردند.

    حدود ساعت 22بود که هواپيماي جمبوجت سوري حامل جنازه دکتر و پانزده تن از همراهان او، لندن را به مقصد دمشق ترک کرد.
    در فرودگاه بين‌المللي دمشق، امام موسي صدر، دکتر چمران، نماينده آقاي حافظ اسد، وزير اوقاف سوريه و نيز حجت‌الاسلام دکتر محمد مفتح که در آن موقع در دمشق بود و آقاي سيدمحمود دعايي که از نجف شبانه خود را به آنجا رسانده بود، منتظر ما بودند.
    حوالي اذان صبح بود که هواپيما در دمشق بر زمين نشست.

    تألم و تأثر غير‌قابل‌وصفي همه ما را در بر گرفته بود. به ميزباني وزير اوقاف سوريه و امام صدر به سالن تشريفات رياست‌جمهوري هدايت شديم. پيام تسليت آقاي «حافظ اسد» توسط وزير اوقاف سوريه به همه ما و خصوصا به احسان شريعتي ابلاغ گرديد.
    همه ما مشغول صرف قهوه عربي و چاي بوديم که يکي از مأموران فرودگاه مطلبي را در گوشي به آقاي صدر گفت. لحظه‌اي بعد آقاي صدر با اشاره مرا خواستند و آهسته به من گفتند خدا کند رودست نخورده باشيد زيرا ظاهرا در هواپيما از جنازه خبري نيست و اضافه کردند بر خود مسلط باشم تا چند دقيقه ديگر که ببينيم چه اتفاقي خواهد افتاد.

    صادق قطب‌زاده که متوجه جريان شده و حالت بهت و حيرت مرا تشخيص داده بود، مرا به کناري کشيد و جوياي موضوع شد. من نيز همان مطلب را براي او باز گو کردم. سخت برآشفته شد، خصوصا که او عهده‌دار حفاظت از جنازه بود.
    دقايق سختي بر ما گذشت تا اين‌که صداي تلاوت آيات قرآن بلندشد. آقاي صدر به من اشاره کردند که نگران نباشيم.
    بعدا معلوم شد که چون جسد موميايي شده بود، آن را در قسمت مرسله‌هاي ديپلماتيک جاي داده بودند. مأموران تخليه بار که در قسمت مخصوص حمل اجساد، جنازه را نيافته بودند موضوع را به اقاي صدر خبر دادند. زماني که براي تخليه ساير مرسله‌ها و بارها به ديگر قسمت‌ها مراجعه کردند با جعبه حاوي پيکر دکتر مواجه شدند.

    بعد از انجام مراسم احترام در فرودگاه،همگي به دنبال پيکر پاک دکتر به زينبيه رفتيم. در آنجا تني چند از روحانيون مبارز مقيم دمشق و تعدادي از اعضاي انجمن اسلامي ‌دانشگاه‌هاي بيروت در انتظار ما بودند.
    به امامت آقاي صدر، نماز بر ميت خوانده شد و سپس جنازه بر دوش حاضران تا آرامگاه مورد نظر تشييع گرديد.

    حال و روزگار عاطفي ما در آن لحظات قابل بيان نيست. به ياد دارم که دفن جسد به دليل قرائت دعاهاي مخصوص، به ويژه مرثيه‌اي که مصطفي چمران قرائت کرد طول كشيد.

    در اين جا فرازهايي از آن مرثيه را مي‌آورم:
    «… اي علي! هميشه فکر مي‌کردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه مي‌خوانم!
    اي علي! من آمده‌ام كه بر حال زار خود گريه كنم، زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ما احتياج داشته باشي!....
    خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نيِ وجودم را با هنرمندي خود بنوازي و از لابلاي زير و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آواي تنهايي و آواز بيابان و موسيقي آسمان بشنوي.
    مي‌خواستم که غم‌هاي دلم را بر تو بگشايم و تو «اکسير صفت» غم‌هاي کثيفم را به زيبايي مبدّل کني و سوزوگداز دلم را تسکين بخشي.
    مي‌خواستم که پرده‌هاي جديدي از ظلم وستم را که بر شيعيان علي(ع) و حسين(ع) مي‌گذرد، بر تو نشان دهم و کينه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسيسه‌بازي‌هاي کثيفي را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.
    اي علي! تو را وقتي شناختم که کوير تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن يافتم. قبل از آن خود را تنها مي‌ديدم و حتي از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهي از غيرطبيعي بودن خود شرم مي‌کردم؛ اما هنگامي ‌که با تو آشنا شدم، در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشين شدم.

    اي علي! تو مرا به خويشتن آشنا کردي. من از خود بيگانه بودم. همه ابعاد روحي و معنوي خود را نمي‌دانستم. تو دريچه‌اي به سوي من باز کردي و مرا به ديدار اين بوستان شورانگيز بردي و زشتي‌ها و زيبايي‌هاي آن را به من نشان دادي.
    اي علي! شايد تعجب کني اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبيل» رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدّم «تل مسعود» در ميان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط يک کتاب با خودم بردم و آن «کوير» تو بود؛ کوير که يک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها مي‌برد و ازليّت و ابديّت را متصل مي‌کرد؛ کويري که در آن نداي عدم را مي‌شنيدم، از فشار وجود مي‌آرميدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز مي‌کردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت مي‌رسيدم؛ کويري که گوهر وجود مرا، لخت و عريان، در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، مي‌گداخت و همه ناخالصي‌ها را دود و خاکستر مي‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فداي پروردگار عالم مي‌نمود...

    اي علي! همراه تو به کوير مي‌روم؛ کوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفان‌هاي سهمگين تاريخ که امواج ظلم و ستم، در درياي بي‌انتهاي محروميت و شکنجه، بر پيکر کشتي شکسته حيات وجود ما مي‌تازد.
    اي علي! همراه تو به حج مي‌روم؛ در ميان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو مي‌شوم، اندامم مي‌لرزد و خدا را از دريچه چشم تو مي‌بينم و همراه روح بلند تو به پرواز در مي‌آيم و با خدا به درجه وحدت مي‌رسم.
    اي علي! همراه تو به قلب تاريخ فرو مي‌روم، راه و رسم عشق بازي را مي‌آموزم و به علي بزرگ آن‌قدر عشق مي‌ورزم که از سر تا به پا مي‌سوزم....

    اي علي! همراه تو به ديدار اتاق کوچک فاطمه مي‌روم؛ اتاقي که با همه کوچکي‌اش، از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است؛ اتاقي که يک در به مسجدالنبي دارد و پيغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکي که علي(ع)، فاطمه(س)، زينب(س)، حسن(ع) و حسين(ع) را يکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکي که مظهر عشق، فداکاري، ايمان، استقامت و شهادت است.

    راستي چقدر دل‌انگيز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان مي‌دهي که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌هاي بسيار کوچکش نوازش مي‌دهد و زير بغل او را که بي‌هوش بر زمين افتاده است، مي‌گيرد و بلند مي‌کند!
    اي علي! تو «ابوذر غفاري» را به من شناساندي، مبارزات بي‌امانش را عليه ظلم و ستم نشان دادي، شجاعت، صراحت، پاکي و ايمانش را نمودي و اين پيرمرد آهنين‌اراده را چه زيبا تصوير کردي، وقتي که استخوان‌پاره‌اي را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» مي‌کوبد و خون به راه مي‌اندازد! من فرياد ضجه‌آساي ابوذر را از حلقوم تو مي‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را مي‌بينم، در سوز و گداز تو، بيابان سوزان ربذه را مي‌يابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌هاي داغ افتاده، در تنهايي و فقر جان مي‌دهد ... .

    ‌اي علي! تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي؛ با تکفير روحاني‌نمايان، با دشمني غرب‌زدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبه‌رو شدي، همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ايمان و روح، بر آنها چيره شدي، با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برّندگي شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزوير» برخاستي و همه را به زانو در آوردي.
    اي علي! دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفير کوفتند و از هيچ دشمني و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نيز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مي‌ناميدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند و اهانت‌ها کردند. رژيم شاه نيز که نمي‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود مي‌ديد، تو را به زنجير کشيد و بالاخره... «شهيد» کرد... .

    يکي از مارکسيست‌هاي انقلابي‌نما در جمع دوستانش در اروپا مي‌گفت: «دکتر علي شريعتي، انقلاب کمونيستي ايران را هفتاد سال به تأخير انداخت» و من مي‌گويم که: «دکتر علي شريعتي، سير تکاملي مبارزه در راه حقّ و عدالت را هفتاد سال به جلو برد»... .

    تو ‌اي شمع زيباي من! چه خوب سوختي و چه زيبا نور تاباندي، و چه باشکوه، هستي خود را در قربانگاه عشق، فداي حق کردي.
    من هيچ‌گاه از سوزش قلب تو و کوه اندوه تو و هاله حزني که بر وجودت سايه افکنده بود، احساس نگراني نمي‌کردم؛ زيرا مي‌دانستم که تو شمعي و بايد بسوزي تا نور بدهي. سوختن، حيات است و آرامش، مرگ تو؛ و حرام است که شمع مقدّس وجود تو، قبل از آن‌که سر تا به پا بسوزد، خاموش و تاريک گردد.

    اي علي! اي نماينده غم! ‌اي درياي درد! اين رحمت بزرگ خدا بر تو گوارا باد... .
    اي علي! شيعيان «حسين» در لبنان زندگي تيره و تاري دارند، توفان بلا بر آنها وزيدن گرفته است، سيلي بنيان‌کن مي‌خواهد که ريشه اين درخت عظيم را براندازد. همه ستمگران وجنايت پيشگان و عمّال ظلم و کفر و جهل، عليه ما به ميدان آمده‌اند، قدرت‌هاي بزرگ جهاني، با زور و پول و نفوذ خود در پي نابودي ما هستند. مسيحيان به دشمني ما کمر بسته‌اند و مناطق فلک‌زده ما را زير رگبار گلوله‌ها به خاک و خون مي‌کشند و همه روزه شهيدي به قافله شهداي خونين‌کفن ما اضافه مي‌شود، متحدين و عوامل کشورهاي به اصطلاح چپي نيز ما را دشمن استراتژيک خود مي‌دانند و در پنهان و آشکار، به دنبال نابودي ما هستند. عدّه‌اي از روحاني‌نمايان و مؤمنين تقليدي و ظاهري نيز ما را محکوم مي‌کنند، که چرا با انقلاب فلسطين همکار و همقدم شده‌ايم. به شهداي ما اهانت مي‌کنند و آنها را «شهيد» نمي‌نامند، زيرا فتواي مرجع براي قتال ضد اسرائيل و کتائب هنوز صادر نشده است! اين روحاني‌نمايان، ما را به حربه تکفير مي‌کوبند. ...

    اي علي! به جسد بي‌جان تو مي‌نگرم که از هر جانداري زنده‌تر است؛ يک دنيا غم، يک دنيا درد، يک کوير تنهايي، يک تاريخ ظلم وستم، يک آسمان عشق، يک خورشيد نور و شور و هيجان، از ازليّت تا به ابديت در اين جسد بي‌جان نهفته است.
    تو‌ اي علي! حيات جاويد يافته‌اي و ما مردگان متحرک آمده‌ايم تا از فيض وجود تو، حيات يابيم.
    قسم به غم، که تا روزگاري که درياي غم بر دلم موج مي‌زند، ‌اي علي، تو در قلب من زنده و جاويدي... .
    قسم به شهادت، که تا وقتي که فداييان از جان گذشته، حيات و هستي خود را در قربانگاه عشق فدا مي‌کنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدي و شهيدي!

    و تو ‌اي خداي بزرگ! علي را به ما هديه کردي تا راه و رسم عشق‌بازي و فداکاري را به ما بياموزاند؛ چون «شمع» بسوزد و راه ما را روشن کند و ما به عنوان بهترين و ارزنده‌ترين هديه خود، او را به تو تقديم مي‌کنيم، تا در ملکوت اعلاي تو بياسايد و زندگي جاويد خود را آغاز کند...» .

    جسد دکتر در ميان حزن و اندوه بي‌حد و حصر و در جمع کوچک ما و خانواده‌اش دفن شد.
    پس از آن همگي به دمشق رفته و در دفتر امام صدر به صرف نهار پرداخته و براي مراسم ديگر خصوصا هفتم و چهلم به تبادل‌نظر پرداختيم. تصميم جمع بر آن شد که به دليل کوتاهي زمان تا مراسم شب هفت، برنامه چهلمين روز فقد او را هر چه باشکوه‌تر در بيروت برگزار کنيم.

    در مراسم چهلم دکتر، عده زيادي از روحانيون مبارز خارج از كشور، تعدادي از اعضاي انجمن‌هاي اسلامي ‌دانشجويان در اروپا و نيز برادراني از نجف آمده بودند. اين محفل به همت امام صدر و دکتر چمران به يك محفل و يک ميتينگ بزرگ سياسي عليه شاه تبديل شد و تا مدتها انعكاس زيادي در خارج و نيز بازتاب بسيار خوبي در ايران داشت.
    «ياسر عرفات» رهبر سازمان آزاديبخش فلسطين ـ که در آن روزگار وجهه و اعتبار فراواني نزد انقلابيون و مبارزان داشت و به شدت هم مورد خشم و غضب و تحت ذره‌بين دستگاه شاه و ساواک داشت ـ و تني چند از ديگر رهبران فلسطيني و نيز نمايندگان چندي از ديگر سازمان‌هاي آزاديبخش، نظير اريتره و صحرا و الجزاير و... حضور داشتند. سخنراني آقاي صدر و نيز بيانات ياسر عرفات، بازتاب گسترده‌اي در رسانه‌هاي عربي و اروپايي داشت. نوار اين سخنراني‌ها بلافاصله به ايران رسيد و در سطح کشور توزيع شد و طبعا" خشم شاه و ايادي و جاسوسانش را برانگيخت.

    همين جا لازم است بگويم که پس از برگزاري مراسم هفتم در زينبيه دمشق که با کمک‌هاي فراوان آقاي صدر صورت گرفت، عده‌اي از روحانيون ايران و لبنان به شدت عليه آقاي صدر وارد معركه شدند. خوب است براي نشان دادن مخالفان متحجر آقاي صدر، عين متن نامه يكي از علما به معاون آقاي صدر در مجلس اعلاي شيعيان، مرحوم آيت‌الله شيخ شمس‌الدين را در اينجا بياورم:

    «حضور شيخ‌محمدمهدي شمس‌الدين
    پس از سلام، شكايات و اخبار و اعتراضات زيادي به من رسيده كه شفاهي، كتبي و تلگرافي بوده‌اند و آن در مورد سيدموسي صدر بوده كه براي مرگ علي شريعتي كه يك فرد كافر به دين و طريقت بود، مجلس عزاداري برپا نموده و يك فرد فاسق و بزرگترين دشمن دين و دينداران در تمام دنيا را شخص بزرگواري معرفي نموده است. اين عمل او خلاف دين است و گمراهي را زياد مي‌كند و نمي‌دانم چه جوابي در قيامت خواهد داد.
    انا للله و انا اليه راجعون
    و السلام».

    جالب اينجاست كه اين نامه حتي خطاب به خود امام موسي صدر نوشته نشده است. اما ايشان به اين مسائل اصلا اهميتي نمي‌دادند و بي‌توجه بودند.
    به طوري که گفتم، به رغم همه اين اهانت‌ها و تهديد‌ها، مراسم چهلم دكتر بسيار باشكوه برگزار شد. شخصيت‌هاي بزرگ مذهبي و سياسي لبنان و سوريه و نيز مقامات رده بالاي سازمان‌هاي آزاديبخش در جهان و نيز رهبران سازمان‌هاي مقاومت فلسطين، حاضر شدند و حتي سخنراني‌هاي انقلابي وخوبي ايراد كردند.

    از زماني که تاريخ و جزييات برنامه چهلم شريعتي در لبنان انتشار يافت، حملات گسترده‌تر و شديدتري عليه امام صدر از هر سو آغاز شد. سفارت ايران در بيروت با بهره‌گيري از مشتي به قول امام خميني «آخوندهاي درباري» و پاره‌اي مزدوران وابسته به فئودال‌هاي فاسد لبناني و نيز موذي‌گري‌هاي مشتي ورشکسته سياسي و دربدر ايراني، از هيچ اقدامي ‌فروگذاري نکردند. کوشش‌هاي آنان حتي متوجه رؤساي دانشگاه‌هاي بيروت نيز بود که تالار بزرگ دانشکده حقوق را براي برگزاري مراسم در اختيار ما قرار داده بودند. ترجمه متن سخنراني امام صدر را در آينده نزديک در همين سايت خواهيد خواند، که در آن جايگاه شريعتي به عنوان معمار انقلاب فکري و اسلامي‌ جوانان و به عنوان پيامبري ستوده شده، که رسالتش را در بردن مذهب آزادي‌بخش و خلاق و روشنگر و آينده‌ساز و نستوه و انقلابي تشيع به درون دانشگاه‌ها مي‌ديد و سر انجام هم جان خود را در راه بازگرداندن جوانان مسلمان به هويت اصيل و اسلامي ‌خود و ايجاد پلي ارتباطي ميان عالمان متعهد ديني و دانشگاهيان روشنفکر و متدين و پيشتاز در امر مبارزه عليه استيلاي خارجي و اسبداد داخلي، در طبق اخلاص نهاد و در هجرت، به جان‌آفرين تسليم کرد.
    افسوس كه مهاجرت دكتر به اروپا در پي تعطيل شدن حسينيه ارشاد و فشارهاي روحي و جسمي‌ و ايجاد تضييقات غيرقابل‌توصيفي که از سوي رژيم بر وي وارد مي‌آمد، با فقدان وي بدون نتيجه ماند و امام صدر نيز يک سال بعد با توطئه «معمر قذافي» از امت مسلمان ربوده شد. اگر آن پايگاه مورد نظر آقاي صدر و شريعتي ايجاد شده بود، چه بسا هنوز هم مي‌توانست فعال بوده و كانون روشنگري و پژوهش‌هاي مذهبي بسيار والايي باشد. زيرا با آن نگرش‌هاي منتقدانه و بينش خلاق دكتر و آن اجتهاد مبتني بر اقتضائات زمان که در آقاي صدر متبلور بود، در نسل جوان و دردمند حوزه‌هاي علميه، تحولي اساسي آغاز مي‌شد و در پي پيروزي انقلاب اسلامي‌ و حاکميت فقه دوران‌ساز امام، ديگر مشكل مي‌بود كه افكار عقب‌مانده بتواند مانع حركت‌هاي متناسب با زمان و عصر حاضر باشد و موجب دلمردگي و دلزدگي جوانان گردد.
    به اميد خدا در آينده‌اي نزديک در اين مورد بيشتر خواهم نوشت.
    والسلام


     


     


  •   با نام و ياد خدا
    با سلام و احترام و آرزوي تداوم تندرستي و سلامتي
    از نوشته جناب عالي بهره بردم. اين چند روز آخر خرداد مصادف با درگذشت دكتر علي شريعتي و دكتر مصطفي چمران است. اين هر دو نسبتي نيز با امام موسي صدر دارند. همان طور كه اشاره كرده ايد پس از درگذشت دكتر شريعتي، امام موسي صدر مراسم به خاك سپاري و نماز بر پيكر او را در سوريه به جا آورد و در مراسم بزرگداشت وي نيز سخنراني مهمي ايراد كرد.
    اما جريان ارتباط دكتر چمران و امام موسي صدر از نوع ديگري است. اين ارتباط به قدري قوي است كه در نوشته‌اي، دكتر چمران اوج ارادت خود به امام موسي صدر را با كلماتي همچون «مولا ي من» ابراز مي‌كند. چمران با ترك امريكا به دليل اينكه نمي‌توانست به ايران مراجعت كند به لبنان مي‌رود و در آنجا به اتفاق امام موسي صدر فعاليت‌هاي خوب و منسجمي را آغاز مي‌كند كه يكي از آنها تأسيس جنبش امل و آموزش نظامي به مبارزان فلسطيني و لبناني و انقلابيون ايراني است. ارتباطات امام موسي صدر و دكتر چمران فراتر و عميق‌تر و پرمعناتر از آن چيزي است كه در اينجا به آن اشاره شد. به خصوص درباره ارتباطاب معنوي اين دو مطالب بسياري گفته و شنيده شده است. دكتر چمران در كتاب لبنان به بخش هايي از اين ارتباطات اشاره كرده است و مكتوبات مهمي در اين زمينه از ايشان باقي است.
    به هر حال در مراسم تدفين دكتر شريعتي هم امام موسي صدر حضور گسترده اي داشت و هم دكتر چمران حضور شايسته اي داشت. در شرايط حاضر با توجه به نوشته جناب عالي زمينه خوبي فراهم شده است كه از اين هر سه چهره برجسته و متفكر ياد شود. اميد اينكه توجه به انديشه ها و ديدگاه هاي اين بزرگان نيز در جامعه ما فزوني گيرد و جامعه از فكر آنها بهره مند شود.
    با آرزوي توفيقات روزافزون
    شريف لك زايي
    سي يكم خرداد 1384

  •   واقعا تحت تاثیر مرثیه شهید چمران قرار گرفتم. نسل جدید باید بیش از این بداند که چه گذشته ای و چه مبارزانی داشته است و از میان دریای خون به خشکی ایران اسلامی مبتنی بر جمهوریت رسیده اند.

  •   آقاي طباطبائي خدا نگهدارتان باشد و توفيق الهي يارتان ، كه هر چند وقت يكبار ما را شيرين كام می کنید.اظهارات شما در باره امام خمینی، خاطرات آموزنده تان از امام صدر ، بیان زیبایتان پیرامون زیبائی های دین علوی و این هم مطلب پر از احساستان از دکتر چمران و دکتر شریعتی و امام صدر در یکجا.باور کنید این مطلب را چند بار خوانده ام و هر بار با چشمی اشکبار دوباره ازنو شروع به خواندن کرده ام. قول داده اید که متن سخنان امام صدر را در اربعین شریعتی برای ما خواهید آورد.بیصبرانه در انتظار هستیم.آقای طباطبائی عزیز متن کامل مرثیه چمران بر مزار دکتر را از کجا باید پیدا کنیم ؟ آیا می توانید آن را در اختیار بازتاب قرار دهید تا بهره کافی ببریم.من هم لازم می دانم به دنباله اظهارات دردمندانه آقای سید اکبر از آلمان از شما بپرسم چرا در باره آقای صدر این قدر کوتاهی می شود.نمیدانم اگر شما و سایت بازتاب نبود چه کسی جوانان نبازمنداین عصر را با این الگوهای زیبای فکر و اندیشه و عرفان آشنا می ساخت و چه کسی مظلومیت آنان را آشکار می کرد.هم از شما جناب دکتر طباطبائی و هم از شما برادران بازتاب کمال تشکر را داریم.با اجازه شما می روم که یکبار دیگر این مقاله قشنگ و پر احساس را بخوانم. رضا سید صدیقی - تهران

  •   با سلام بر همه صالحان و مناديان تشيع علوي خصوصا دكتر علي شريعتي كه چه خوب آقاي دكتر طباطبايي از كلام وحي و بيان مولي علي ع بيان فرمودند كه همين يك نشان بر عظمت و تقواي آن عبد صالح و عالم فرزانه كافي است روحش شاد و راهش مستدام باد. ضمنا از اين ابتكار سايت بازتاب در توجه به شخصيتهاي فرهنگي و مظلوم كه سهم معماري انقلاب اسلامي را داشتند كمال تشكر رادارم.

  •    بنام خدا
    متن زيبائي بود به سهم خود از نويسنده ي محترم و سايت بازتاب تشكر مي كنم. خداوند ارواح طيبه ي علي شريعتي، موسي صدر و مصطفي چمران را با راد مرد بزرگ تاريخ ، مولايم حضرت امير محشور نمايد. تذكر يك نكته را وظيفه ي شرعي خود مي دانم و آنهم اين است كه چرا ما در قبال ربوده شدن آقاي موسي صدر هنوز كه هنوز است ساكتيم و دستكم بايد بگويم آنچنان كه زيبنده ي يك مسلمان واقعي است، اقدامات لازم را بعمل نمي آوريم. گيرم با توجيهات غلطي كه آقايان آن اوائل مي كردند بايد در آن زمان با قذافي ناصبي كنار مي آمدند و به همين لحاظ نيز از موسي صدر چشم پوشيدند، اكنون كه تئوري آنان نقش بر آب شده و قذافي توزرد در نوكري آمريكا با ديگران مسابقه گذاشته ديگر چرا؟ تا كي بجاي شناختن حق و حقيقت و پايمردي در راه آن به دنبال مصلحت جوئي ها هستيم؟ اصولا مگر مصلحت واقعي ما پايمردي در ره حق نيست؟ مگر غير از اين است كه سكوت در برابر ظلم شريك شدن در گناه ظالم است؟ ما كه به اقدامات دولتي اميدي نداريم حداقل از كساني كه درد دين و حق گرائي دارند اين انتظار مي رود كه خود اين قضيه را پيگيري نمايند، تا لااقل در برابر جد سيد موسي شرمنده نباشند. سيد اكبر از آلمان
    حاليكه بر 14 قرن مظلوميت تشيع ميگريم و حروف رادرست نمي بينم تقاضامندم كه از شريعتي بيشتر بنويسيد و از تشيع او كه نسل جوان تشنه اين مطالب است والسلام



  •   در شگفتم كه رمز ماندگاري دكتر شريعتي دردلها و افكار ايرانيان چه بوده ؟هم او . كه هيچ نهاد و موسسه وسازماني دولتي ويا غير دولتي هرگز معرفي نكرده است . اين نفوذ و اثر گذاري از چه جنسي بوده كه ما حتي مشابه اش را هم نداريم .؟ !؟
    مطلب نو وجذابي بو د . استفاده كردم .انشاا.. كه باز هم گفتگوها و مطالب و اخباري اينچنين شيرين و دلنشين در رسانه هاي مان ببينم وببينيم . موفق باشيد.

  •   خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بیهودگیش سوگوار نباشم.

    از ته دل دوست می داشتم که او هم اینک در میان ما بود و در این زمانه پرآشوب سخنانش مرحمی بر قلبهایمان باشد

    یادش گرامی

  •   فوق العاده عالي وروشنگرانه بود ان قسمتي كه در باره حضرت فاطمه بود اشك هر مسلماني را سرايز ميكند خدايا به تهيه كننده اين متن شفاعت حضرت فاطمه را عطا كن

  •   مقاله بسیار خوب جالب و شور انگیزی بود.من خودم آن زمان از اعضای انجمن دانشجویان امریکا و کانادا بودم و مراسم بسیار با شکوهی در امریکا برگزار نمودیم.من و بسیاری از مسئولین نظام مقدس اسۀمی امروز اسۀم خود را مدیون آموزشهای دکتر شریعتی هستیم.خدا جایگاه او را متعالی گرداند. مهدی اصفهانی

  •    و اين روزگار در گذر است و علي ها در گهواره ها و رحم هاي پاك مادران و سلب پدران در راهند تا جاء الحق و زهق الباطل را تفسير كنند و امروز سكوت حكمفرماست سكوتي از جنس فرياد ها و زمان بي زمان در مكان بي مكان راه تشنه علي راه علي را مي جويد ...
    حقيقت هميشه زنده در اين دنياي گذر در حال نظاره بر من و توست و من و تو در انتظار ...
    در سكوت حقيقت حقيقت هاي خيالي فضا را در تاريكي غم انگيزي فرو برده اند و نشانه ها را كم رنگ كرده اند و من همچنان مطمئن و امبدوار در انتظار دريده شدن اين سكوت سياه با نور النور هستم.

  •   بنام خدا
    متن زيبائي بود به سهم خود از نويسنده ي محترم و سايت بازتاب تشكر مي كنم. خداوند ارواح طيبه ي علي شريعتي، موسي صدر و مصطفي چمران را با راد مرد بزرگ تاريخ ، مولايم حضرت امير محشور نمايد. تذكر يك نكته را وظيفه ي شرعي خود مي دانم و آنهم اين است كه چرا ما در قبال ربوده شدن آقاي موسي صدر هنوز كه هنوز است ساكتيم و دستكم بايد بگويم آنچنان كه زيبنده ي يك مسلمان واقعي است، اقدامات لازم را بعمل نمي آوريم. گيرم با توجيهات غلطي كه آقايان آن اوائل مي كردند بايد در آن زمان با قذافي ناصبي كنار مي آمدند و به همين لحاظ نيز از موسي صدر چشم پوشيدند، اكنون كه تئوري آنان نقش بر آب شده و قذافي توزرد در نوكري آمريكا با ديگران مسابقه گذاشته ديگر چرا؟ تا كي بجاي شناختن حق و حقيقت و پايمردي در راه آن به دنبال مصلحت جوئي ها هستيم؟ اصولا مگر مصلحت واقعي ما پايمردي در ره حق نيست؟ مگر غير از اين است كه سكوت در برابر ظلم شريك شدن در گناه ظالم است؟ ما كه به اقدامات دولتي اميدي نداريم حداقل از كساني كه درد دين و حق گرائي دارند اين انتظار مي رود كه خود اين قضيه را پيگيري نمايند، تا لااقل در برابر جد سيد موسي شرمنده نباشند. سيد اكبر از آلمان

  •   با سلام در حاليكه بر 14 قرن مظلوميت تشيع ميگريم و حروف رادرست نمي بينم تقاضامندم كه از شريعتي بيشتر بنويسيد و از تشيع او كه نسل جوان تشنه اين مطالب است والسلام

  • + نوشته شده در  84/07/08ساعت 12  توسط دوستدار  | 

    بناي اختلاف نيروهاي انقلاب را توده‌اي‌ها گذاشتند

    بازتاب: اساسا اختلافات بين نيروهاي انقلاب در جمهوري اسلامي از كجا آغاز شد؟
    طباطبايي: ابتداي اين اختلاف به اولين سال‌هاي انقلاب برمي‌گردد، بحث «تعهد» و «تخصص» را ماركسيست‌ها مطرح كردند. آنها مخالف تخصص بودند و مي‌گفتند، اگر شما دكتر يا مهندس بشويد، طبعا بايد جايي كار كنيد و در خدمت نظام سرمايه‌داري خواهيد بود، لذا اين پديده‌اي «ضدانقلابي» است و باعث مي‌شود، عقل و فكر و شعورتان را در خدمت نظامي دربياوريد كه داريد با آن مبارزه مي‌كنيد. پس فقط بايد به دنبال بيدار كردن مردم و تشكيل حزب «طبقه كارگر» رفت تا پيشرو باشد و بتواند آرمان‌هاي «خلق» را پيش ببرد.
    خب، براي كشوري چون ايران با 96 درصد مسلمان چه بايد كرد؟ بايد برنامه‌هاي خاصي داشت. لذا از اين ديدگاه ما هرچه زودتر به نتيجه برسيم، مخالف مصالح آينده است و اساسا انقلاب 57 چون سريع به نتيجه رسيد، مسير انقلاب جهاني كمونيسم را بر هم زد. حالا وقتي انقلاب شده و حكومت دست مردم افتاده، بايد چند تكنوكرات حكومت را اداره كنند. در همين زمان، «بابك زهرايي» از سران چپ‌هاي ايران گفت: «ما اقتصاد را يك شبه درست مي‌كنيم».
    از سوي ديگر، نيروهاي مسلمان چه در داخل و چه در خارج، خود را براي اين روزها آماده كرده و درس خوانده بودند؛ يكي از شرايطي كه ما در انجمن اسلامي براي اعضا، ضروري اعلام كرده بوديم، موفقيت درسي بود. حتي ما به بچه‌ها كمك مالي مي‌كرديم تا در درس موفق شوند. به همين دليل، شمار زيادي از نيروهاي مسلمان و درس‌خوانده در آن مقطع وجود داشتند، اما ماركسيست‌ها با همان توجيه كه نبايد در خدمت سرمايه‌داري بود، سراغ خودسازي و درس خواندن نرفته بودند و يك عده نيروي بيكار و علاف بودند. اينجا بود كه شعار «تعهد» و «تخصص» را مطرح و تخصص را نفي كردند.
    در آن مقطع، مهندس چمران ـ كه الان رئيس شوراي شهر تهران است ـ گزارشي به من داد كه حزب توده، كلاس‌هاي تفسير قرآن ترتيب داده و عده‌اي از نيروهاي خود را به قم فرستاده تا اصول اوليه، نظير «جامع‌المقدمات» را بخوانند و سريع عمامه بگذارند و به شهرستان‌ها اعزام شوند و كار كنند.
    با اين شعارها، اولين زمينه‌هاي تفرقه را ايجاد كردند. آنان مي‌گفتند، بايد انقلابي بود و انقلابي‌گري هم يك‌سري شرايط ظاهري و باطني داشت. باطن را كه نمي‌شد ديد، اما در ظاهر بايد ريشي داشت و چند آيه قرآن خواند و دم از مستضعف زد و عليه سرمايه‌داري و بورژوازي سخن گفت و از اين قبيل حرف‌ها.
    هم‌زمان با اين روند، «حزب جمهوري» هم تأسيس شد. حزب جمهوري اسلامي در يك خلأ به وجود آمد. روزي كه اعلام موجوديت كرد، من خيلي خوشحال شدم، چراكه بنيانگذاران آن همه آرمان‌هاي ما بودند و خوشحال شديم در زماني كه همه جوان‌ها روي هوا هستند، يك حزب اسلامي مي‌آيد و آنان را جذب مي‌كند؛ اما اين به كجا رسيد؟
    امام(ره) تا مدتها مخالف تشكيل حزبي با نام «جمهوري اسلامي» بودند و ديگر اين‌كه ايشان درباره همين بنيانگذاران حزب جمهوري مخالف بودند كه اين آقايان حزبي بشوند و معتقد بودند، حيف است كه اينها با ورود به يك حزب، تا حدي از بقيه جامعه جدا شوند، اما استدلال آقايان به ويژه آقاي هاشمي و آقاي بهشتي، اين بود كه ما پشتوانه عظيمي در جامعه داريم، اما چون تشكيلات نداريم، حرفمان به جايي نمي‌رسد، در حالي كه بقيه با وجود عده كمي چون تشكيلات و روزنامه و... دارند، گاه موفق‌ترند.
    در سال 58، حزب در مقطعي تأسيس شد كه روحانيت نه ادعاي قدرت اجرايي داشت، نه طالب آن بود و نه مردم اين را مي‌پذيرفتند. در هر شهري، يك روحاني شعبه‌اي از حزب جمهوري اسلامي را تأسيس كرد. شوراي مركزي هم از اين گسترش خوشحال بود. آقاي خامنه‌اي گفتند، الان ما آمار داريم كه ده هزار نفر منتظرند، حزب اعلام موجوديت كند تا به آن بپيوندند.
    وقتي حزب با اين شرايط ايجاد مي‌شود و تشكيلات پيدا مي‌كند، كم‌كم اين سؤال به وجود مي‌آيد چراكه با اين قدرت عظيم، ما قدرت را مطالبه نكنيم؟
    دوستي براي من، اين را نقل مي‌كرد كه در اواخر فروردين سال 58، من خيلي انقلابي و تند بودم و رفتم پيش يكي از بزرگان حزب و گفتم كه چرا بايد دولت ليبرالي مثل دولت بازرگان سر كار باشد؟ ايشان در جواب گفتند: ما اگر قدرت اجرايي داشتيم، پنج دقيقه هم دولت بازرگان را تحمل نمي‌كرديم.
    اين خلاف حرفي بود كه در شوراي انقلاب به آن رسيده بودند كه كسي را كه چهل سال سابقه مبارزه با نظام پهلوي و تفكر سيستماتيك دارد و تكنوكرات هم هست، براي حاكميت انتخاب كنند.

    بازتاب: پس چرا امام(ره) گفتند، من از اول با انتخاب بازرگان مخالف بودم؟
    طباطبايي: آن، تحليل ديگري را مي‌طلبد. وقتي امام(ره) آن حرف را زدند، باورشان هم همان بود، اما بايد سخنراني را كه امام در زمان انتصاب دولت موقت داشتند، هم ديد. البته شرايط و جريانات، بعدا مسير ديگري را به وجود آورد. اولا؛ تصوري كه امام(ره) پس از هفت، هشت سال از نهضت آزادي داشتند، بر همان مبنا نبود كه پس از پيروزي انقلاب داشتند.
    ثانيا؛ بي‌انصافي است كه دولت موقت را دولت نهضت آزادي بدانيم. در اين دولت، تنها دو يا سه نفر از نهضت آزادي بودند و علت آن هم توصيه امام به مهندس بازرگان بود كه از همه گروه‌ها و گرايش‌هاي حاضر در مبارزه در دولت استفاده كند، البته به غير از گروه‌هاي غيراسلامي.
    لذا در اين دولت، شما عزت‌الله سحابي را در كنار سنجابي مي‌بنييد، مقدم مراغه‌اي، ‌نزيه و اميرانتظام را مي‌بينيد و از آن سو آقاي رجايي و باهنر را نيز مشاهده مي‌كنيد.
    اين دولت هم عناصر روحاني، هم روشنفكر و هم ملي‌گرا را در خود داشت و بعد از انتصاب بازرگان، تظاهرات بزرگي هم برگزار شد، اما جدايي كه نتيجه خرابكاري حزب توده و ورود زودهنگام حزب جمهوري به حاكميت به وجود آمده بود و نيز شعارهايشان، كار را خراب كرد.

    بازتاب: به نظر شما، در اين روند جدايي، خود دولت موقت و مهندس بازرگان تقصيري نداشتند؟
    طباطبايي: ببينيد، قرار بود دولت موقت، برنامه مشخصي اجرا كند و بر اين مبنا، آقاي بازرگان مهره‌هايش را چيد. دولت موقت سه وظيفه مشخص داشت كه بر اساس آن كمتر از يك سال كارش تمام مي‌شد. در عين حال، اين دولت كميسيوني در نخست‌وزيري با حضور دويست تن از اساتيد دانشگاه و پيمانكاران تشكيل داد، تا يك برنامه دوازده ساله با نام «سه برنامه چهار ساله» براي جمهوري اسلامي از وضع موجود تا وضع مطلوب آماده كنند.
    بعد از شش ماه مطالعه، ‌روزي كه مي‌خواستيم اين مجموعه را به صورت يك كتاب منتشر كنيم، روز استعفاي مهندس بازرگان بود. البته من هم همه را دعوت كردم و اين كتاب را دادم و در مجلس اول هم اين كتاب را به عنوان برنامه دوازده ساله به همه نمايندگان داديم.
    اين كتاب اصلا جزو مسئوليت دولت موقت نبود، چراكه اين دولت، تنها سه مسئوليت مشخص داشت.

    بازتاب:
    آيا در همين سه مسئوليت، نيروهاي دولت موقت، موجب بروز شكاف نشدند و به نوعي عمل نكردند كه انقلابيون احساس كنند، جرياني كه با مشاركت مردم و همه گروه‌ها و البته با نقش پررنگ روحانيت تحت پوشش امام به نتيجه رسيده، به مسير ديگري مي‌رود؟ البته مهندس بازرگان هم روش مبارزاتي خاص خود را داشت، پانزده، بيست سال مبارزه كرده بود، دادگاه رفته بود و به زندان محكوم شده بود، اما ايده او، سرنگوني سلطنت نبود، بلكه مي‌خواست به عنوان اپوزيسيون نظام سلطنتي فعاليت كند. با اين حال، امام با خط‌مشي ديگري، توده‌هاي مردم را به ميانه ميدان كشيد و حركت او به نتيجه رسيد. درواقع، به رغم مبارزات مسلحانه‌اي كه حتي مجاهدين خلق كردند، نمي‌توانيم بگوييم كه انقلاب، نتيجه مبارزات مجاهدين خلق يا طيف مهندس بازرگان است، بلكه نتيجه رويكرد امام و روش ايشان در اتكا به مردم بود.
    حال، آيا پس از گذشت چند هفته از آغاز كار دولت موقت، اين احساس به وجود نيامد كه عملكرد ظاهري و عملي اينها با مشي انقلاب متناقض است؟ و اين‌كه احساس شكاف يا انحراف كنند؟
    طباطبايي: اين تصور، غيرمنصفانه است كه آقاي بازرگان و دوستانش، خواهان بقاي نظام سلطنت و وجود خود به عنوان اپوزيسيون بودند.

    بازتاب: البته شايد اميد به براندازي حكومت شاه نداشتند، همان‌گونه امام هم در سال‌هاي اول چنين اميدي نداشتند.
    طباطبايي: البته امام در خارج از كشور، شرايط ديگري داشتند و در داخل كشور نمي‌شد حرفي از براندازي زد، اما بحث تأسيس حكومت بر مبناي اسلام، حتي قبل از اين‌كه روحانيت دنبال اين ايده باشد، در مطالعات و نوشته‌هاي آقاي بازرگان و دوستانش هست. نخستين بار، اين مطلب كه اسلام و ايدئولوژي اسلامي پايه‌گذار حكومت باشد، در كتاب‌ها و نوشته‌هاي آقاي بازرگان و آقاي طالقاني منتشر شد. سخنراني‌هاي اينها در انجمن اسلامي مهندسين موجود است.

    بازتاب: يعني شما قبول نداريد كه انقلاب بهمن 57، معلول حركت امام بود؟
    طباطبايي: يقينا هيچ كس ترديدي در اين‌باره ندارد. امام نيروهاي سياسي را جمع‌آوري كرد و درواقع به مجموعه اينها وحدت بخشيد و البته در بين اينها مسلمانان اكثريت داشتند. در سال 56، امام از روحانيت گلايه مي‌كرد كه چرا در صحنه حضور ندارند؛ در آن مقطع، ‌مجموعه پيروان امام كه در زندان بودند، به صد نفر هم نمي‌رسيد.

    بازتاب: منظور ما، مقصر دانستن دولت موقت و نهضت آزادي نيست. بحث اين است كه در جريان سقوط دولت موقت، دو طيف مقابل هم، حركتي واگرا را به انجام رساندند و موجب اختلاف و تنش شدند. ممكن است دولت موقت بگويد، روحانيون سياسي ما را به استعفا وادار كردند يا حزب جمهوري بگويد كه عناصر دولت موقت، غربگرا و جاسوس بودند و با آمريكايي‌ها توافق كرده بودند و مي‌خواستند سران رژيم شاه اعدام نشوند. اما به هر حال، نمي‌توان همه تقصيرات را به گردن يك گروه انداخت.
    طباطبايي: اين دو جريان، مباني فكري مشترك زيادي داشتند. عنصري كه وارد كار و موجب اختلاف شد، دنبال كردن قدرت اجرايي است.
    وقتي روحانيت، قانون كار را در شوراي انقلاب تصويب مي‌كند و بعد براي آرام كردن كارگران، شعارهايي تندتر از چپ‌ها مي‌دهد و دولت هم بايد اين قانون را اجرا كند، مشكل ايجاد مي‌شود.
    وقتي نهادهاي انقلاب راه افتاد، دست نيروهاي روحاني بود. اشكال مهندس بازرگان به اين نهادها و كميته‌ها اين نبود كه چرا اينها تأسيس شده‌اند، چراكه اگر كميته‌‌ها نبودند، همه چيز از دست مي‌رفت. انتقاد به اين بود كه گاه، عملكردشان مخالف ضوابط اسلامي است و يا دادگاه‌هاي انقلاب خلاف مصالح عمل مي‌كنند و دنيا را عليه ما مي‌شورانند. در حالي كه با حفظ ظاهر، مي‌شد جلوي دشمن‌تراشي را گرفت.
    اين نهادها هم در خدمت قدرت‌طلبي حزب جمهوري روحانيت قرار گرفت. روحانيت هم كه فقط آقاي بهشتي و خامنه‌اي و هاشمي و موسوي اردبيلي نبودند كه منصفانه عمل كنند، بلكه يك سري جوان طلبه هم در سراسر كشور بودند كه براي اثبات خود به نفي ديگران روي آورده بودند، اگرنه، اختلافات اين قدر شديد نبود.

    بازتاب: يعني شما مي‌گوييد، دولت موقت هيچ اشتباه استراتژيكي مرتكب نشد؟
    طباطبايي: هيچ‌كس بدون اشتباه نيست.

    بازتاب: مثلا بحث لغو قراردادهاي تسليحاتي خارجي كه براي زمان جنگ مشكل ايجاد كرد؟
    طباطبايي: اين لغو در زمان بختيار صورت گرفت و دولت موقت چيزي را لغو نكرد. البته يك عده مي‌گفتند، ارتش را منحل و حتي بالگردهاي نظامي را تبديل به سمپاش كشاورزي كنيد، چون ما با كسي جنگ نداريم و امام ارتش را نگه داشت. در آن برهه، حتي لغو قرارداد زيردريايي با آلمان‌ها به پيشنهاد خود اينها بود.
    البته علاوه بر قدرت‌طلبي‌ها، آتش‌افروزي حزب توده هم به وحدت ضربه زد. بعد هم تقسيم‌بندي جامعه به انقلابي و ضدانقلاب و راه‌اندازي فراكسيون خط امام، مشكل آفريد.
    من از اين تعبير فراكسيون خط امام خيلي ناراحت شدم. چه كسي گمان مي‌كند كه چهار ماه پس از انقلاب، ارتش مجبور شود، گلوله شليك كند و آجودان نظامي مهاباد، خلع سلاح شود؟ تيمسار قرني مجبور به بمباران شود؟ و... تصوري كه هرگز پيش‌بيني نمي‌شد، به وجود آمدن يك ضدانقلاب داخلي بود.
    نخستين كسي كه در داخل ايران، شعار «شاه بايد برود» را داد، مهندس بازرگان بود. او گفته بود، شاه بر سر دوراهي است؛ يا مردم بايد بروند و يا شاه. البته من قصد دفاع از مهندس بازرگان و دولت موقت را ندارم، بلكه بايد در اين‌باره منصفانه مطالعه كرد و نوشت. بعد هم كه جنگ پيش آمد و مجاهدت‌هاي جنگ، راه را بر اختلافات بست.
    بررسي نيروهاي مخالف دولت موقت هم جالب است؛ يعني آقاي بهزاد نبوي در كنار آقاي عسگراولادي و مهدوي كني كنار هم هستند و همه يك دشمن دارند و در كنار آنها، دفتر تحكيم وحدت هم كه جوانان دوآتشه بودند، حضور دارند. آيا الان هم اينها با هم هستند؟
    هرچه كه ما خواستيم جامعه را متمركز كنيم، يك شاخه جديدتر به وجود آمد كه حالا كشيده به اصولگرا و آبادگران و...

    بازتاب: علت شكاف نهضت آزادي با امام كه منجر به نامه معروف امام هم شد، چه بود؟ برخي علت آن را همان طرح بحث ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر مي‌دانند. آيا درست است؟
    طباطبايي: اين اختلاف به بعد از فتح خرمشهر مربوط مي‌شود. تا آنجا كه من در جريان هستم، پس از فتح خرمشهر، امام ده روز تا دو هفته براي ادامه جنگ مقاومت مي‌كند. امام خواهان پايان جنگ بود. البته پايان جنگ، به شرطي كه ديپلماسي ما بتواند فعالانه منافع ما را تأمين كند و اين امر هم ممكن بود.
    در اظهاراتي كه آقاي ولايتي در مصاحبه با شما مطرح كرده است، چند ابهام ناآشكار وجود دارد. ايشان مي‌گويد پيشنهادهاي صلح به ما جدي نبود، بله، به دليل آن‌كه شما هم جدي نبوديد.
    يا مثلا مي‌گويد كه پنجاه ميليارد دلار با خسارت هزار ميليارد دلاري ما همخواني نداشت، در حالي كه هزار ميليارد دلار، پس از پايان جنگ هشت ساله بود و بعد از فتح خرمشهر، ما حدود هشتاد تا صد ميليارد دلار خسارت ديده بوديم.

    بازتاب: آقاي ولايتي در بحثي كه ما داشتيم، مي‌گفتند كه بحث اصلي ما غرامت نبود، بلكه دو نكته براي ما در درجه اول اهميت بود: يكي بحث عقب‌نشيني به مرزهاي بين‌المللي و ديگري، شناخته شدن متجاوز؛ كه اگر اين دو بحث به نتيجه مي‌رسيد، بحث غرامت و ميزان آن قابل مذاكره بود. اما تا پيش از قطعنامه 598، پيشنهادي براي حل اين دو مسئله وجود نداشت و تنها بحث آتش‌بس مطرح بود.
    طباطبايي: در بحث ديپلماسي ما بايد به اين نتيجه مي‌رسيديم كه آيا مي‌خواهيم جنگ را ادامه دهيم يا نه و اگر مي‌خواهيم متوقف كنيم، براي تبيين خواسته‌هايمان با نهادهاي بين‌المللي وارد مذاكره شويم.

    بازتاب: خوب آنها مي‌گويند در قطعنامه‌هاي قبلي، شرايط ما برآورده نمي‌شد. تا اين‌كه قطعنامه 598 از همه بهتر تنظيم شد و اين نخستين قطعنامه‌اي بود كه حداقل شرايط ما را تأمين مي‌كرد، چراكه خاك ما اشغال شده بود و بايد اين مشخص مي‌شد.
    طباطبايي: البته آن موقع ديدگاهي مطرح بود كه ما بايد ماشين جنگي صدام را منهدم كنيم تا براي هميشه از شر او خلاص شويم، در حالي كه در مقابل عده‌اي مي‌گفتند، اين امر با توجه به شرايط امكان‌پذير نيست، چراكه وقتي از خاك خودمان مظلومانه دفاع مي‌كنيم، به ما متجاوز مي‌گويند. حالا اگر داخل خاك عراق بشويم كه كسي به نفع ما وارد نمي‌شود.
    در آن اوضاع، همه جمع شدند و امام هم گفتند، برويد. اما پس از چند ماه پرچم سفيد بلند نكنيد، بلكه مقاومت كنيد و من هم هستم. به هر حال، اگر ما دنبال پايابن جنگ بوديم، دنبال شرايط هم مي‌رفتيم.

    بازتاب: چون خاك ما اشغال شده بود، نمي‌توانستيم بگوييم دنبال صلح هستيم، بلكه مراجع بين‌المللي بايد چنين پيشنهادي به ما مي‌كردند؛ يعني تنها كسي كه پيشنهاد به ايران داد، «حبيب شطي» بود كه يك كارمند بود و دبيركل سازمان كنفرانس اسلامي بود و حتي در حد يك مديركل وزارت خارجه هم نبود و هيچ يك از دولت‌ها هم پشتوانه پيشنهاد او نبودند.
    طباطبايي: البته از همان‌جا بود كه رويكرد امام با نهضت آزادي تغيير كرد و گفتند كه شما روحيه بچه‌ها را در جبهه تضعيف مي‌كنيد و آن هم بعدا نوشته شد و البته من الان مايل نيستيم درباره آن نامه صحبت كنيم.
    البته كاش اين نامه در زمان حيات امام منتشر مي‌شد تا بسياري از حرف و حديث‌ها پيش نمي‌آمد. اما واقعيت اين است كه دنيا، اعتبار و ارزشي كه بايد براي ما قايل شود، قايل نيست و اين البته دلايل مختلفي دارد؛ از جمله برخي برخوردهاي قضائي ما با بازداشت‌شدگان، اداره زندان‌ها و بازجويي‌ها؛ مثل همين قضيه زهرا كاظمي.
    يك مثالي برايتان بزنم. وقتي خانم «ليت»، وزير خارجه سوئد كه خيلي روشنفكر و در محافل بين‌المللي محبوب بود، ترور شد، حدود هزار شخصيت سياسي از سراسر دنيا براي تشييع جنازه او به سوئد رفتند. من يك روز وارد آلمان شدم و در تلويزيون ديدم كه پليس سوئد، متهم به قتل اين خانم را شناسايي كرده است. خب اين خيلي خبر مهمي بود و در همه رسانه‌ها بازتاب داشت. اعلام شد كه ساعت 6، سخنگوي پليس، ماجرا را تعريف مي‌كند. ساعت 6 خانمي به عنوان سخنگوي پليس در تلويزيون ظاهر شد و گفت: چون اين متهم وكيل نداشته، ما تا به حال، تنها اسم او را مي‌دانيم و تلاش مي‌كنيم تا ساعت 9، با يك وكيل تسخيري از او سؤالات ديگري بكنيم و آن را بازگو كنيم.
    ساعت 9، اين خانم گفت، وكيل تسخيري، حاضر به پذيرش او نشده و ما اميدواريم، قاضي تحقيق را راضي كنيم كه حكم بازداشت او را 24 ساعت ديگر تمديد كند، والّا بايد او را آزاد كنيم.
    اين در حالي بود كه اينها فيلمي از فروشگاه محل حادثه گرفته بودند كه تصوير اين شخص با كلاه قبل از حادثه و تصوير بدون كلاه او بعد از حادثه در آن ثبت شده بود و يك كلاه هم كنار جنازه خانم وزير خارجه افتاده بود.
    به هر حال، قاضي حكم تمديد بازداشت صادر نمي‌كند و دو هفته بعد، جوان كراوات ديگري به اين قتل اعتراف مي‌كند و مي‌گويد، چون اين خانم در قضيه «گوراژده» و جنگ بوسني از مسلمانان حمايت مي‌كرد، من اين را خلاف منافع ملي ديدم و او را كشتم.
    مردم سوئد كه با اين سيستم قضائي آشنايي دارند، به رغم محبوبيت آن خانم، روش پليس را تمجيد مي‌كنند. حالا وقتي اين مردم، جرياني نظير زهرا كاظمي را بشنوند، يقينا درباره چنين مسائلي موضع مي‌گيرند و فشار مي‌آورند.
    من از عباس عبدي دفاع نمي‌كنم، ولي وقتي خانواده او تحصن مي‌كنند و كسي آنها را تحويل نمي‌گيرد، اين بازتاب خارجي دارد و براي ما مناسب نيست. در داخل كشور هم گاه منافع مردم مورد توجه قرار نمي‌‌گيرد. بنابراين، به شرايطي مثل امروز مي‌رسيم و كساني هم كه مي‌آيند، حال آن‌كه راهكار چنداني براي بازگرداندن وحدت قبلي ندارند و لااقل راه‌هاي آنها چندان اطمينان‌بخش نيست. مردم ما در موارد مختلف، استحقاق خودشان را نشان داده‌اند.

    بازتاب: به هر حال، انقلاب ما بعضي جهت‌گيري‌هاي ايدئولوژيك دارد كه ممكن است با برخي مسائل مورد قبول ديگر كشورها ناهمخوان باشد. اين البته زمان امام هم بود. البته ايشان تلاش داشت با تكيه بر قدرت مردم بر فشارهاي خارجي فائق آيد، اما در سال‌هاي اخير اين‌گونه نيست، علت تفاوت در كجاست؟
    طباطبايي: تفاوت اين است كه امام مردم را باور داشت. امام ابتدا از پشتوانه مردم و باور آنان خاطرجمع و بعد وارد نبردهاي سياسي با دنيا مي‌شد، اما ما فعاليت‌هايمان را گاه با بازيگران سياسي انجام مي‌دهيم و جلو مي‌بريم و وقتي به مشكل برمي‌خوريم، سراغ مردم مي‌آييم؛ مردمي كه در جريان نيستند و گاه به حضور آنان بها داده نشده و به خواسته‌هايشان اعتنا نشده است.
    طبيعي است كه نتيجه نمي‌گيريم، هرچند دو، سه بار ممكن است موفق شويم، اما به مرور اعتماد مردم را از دست مي‌دهيم. همه‌جا حضور مردم را در راهپيمايي‌ها به رخ مي‌كشيم، اما توجه نداريم كه با اين حضور مي‌شود مملكت را نگه داشت اما نمي‌شود، مملكت را پيش برد؛ با عواطف و شور ديني مردم، مي‌شود كشور را از خطرات حفظ كرد، اما صرفا با اين عواطف نمي‌شود كشور ساخت، بلكه انديشه مبتني بر فكر ديني مي‌خواهد. بعد هم دلمان خوش باشد كه در اعتكاف و ماه رمضان و محرم و صفر، مساجد از جوان‌ها پر مي‌شود، در حالي كه صرف اين قضيه كافي نيست؛ لازم است، اما كافي نيست.
    امام به شيوه زيبايي، عواطف و انديشه‌هاي ديني را در كنار هم پيش مي‌برد. در زمان امام، انديشه‌‌هاي شهيد مطهري، دكتر شريعتي، آقاي بهشتي و ديگران بود و به جوانان خوراك فكري مي‌دادند و جوانان هم آن تفكرات را به خانواده خود مي‌بردند، اما عاطفه و شعار صرف جواب نمي‌دهد.
    وقتي ما هر كسي كه انديشه و فكر مستقل دارد، به نوعي كنار بزنيم، طبيعتا راه براي ورود افراد چاپلوس و متملق باز مي‌شود و آنان هم براي حفظ قدرت خودشان دست به هر كاري مي‌زنند. مردم اين واقعيت‌ها را لمس مي‌كنند.

    بازتاب: به نظر شما اين فاصله فرهنگي را كه در حال حاضر بين حكومت و جامعه به وجود آمده، چگونه بايد پر كنيم؟ شكافي كه بين نسل‌ها به وجود آمده، شكافي كه بين بدنه تكنوكرات حكومت و طبقه ايدئولوژيك حكومت به وجود آمده، براي اينها چه بايد كرد؟
    طباطبايي: شكاف بين نسل‌ها طبيعي است و در گذشته هم بوده است. اين شكاف نبايد منجر به تفرقه و دودستگي شود، اما ما بر اساس عملكرد خودمان، اسلام را هم دچار تفرقه كرده‌ايم. اسلامي كه الان در بين برخي متوليان دين حاكم است، با اسلام امام تا حدودي فاصله پيدا كرده است.
    وقتي امام فتواي حليت شطرنج و موسيقي را دادند، يكي از علماي قم (آيت‌الله قديري) به امام نوشت كه در شأن شما نيست به بيان اين مسائل بپردازيد. امام هم در جواب نوشت كه شأن من، بيان احكام خداست.
    تفكري كه امام داشتند، اولويت را به حكومت مي‌دادند و حتي در فقه، آن را بر احكام اوليه هم مقدم مي‌دانستند. اما اين تفكري نيست كه امروز بر حوزه‌هاي علميه ما و فقهاي ما، حتي فقهاي شوراي نگهبان حاكم باشد.
    جامعه جوان و نسل روشنفكر زمان امام و حتي شاگردان امام، امروز منزوي هستند و حرفشان پذيرفته نمي‌شود. برخي تناقضات عملي هم مشاهد مي‌شود كه من در نازطلبي و شل‌حجابي به آن اشاره كرده بودم.
    مسلما تفكر منع حضور اجتماعي زنان، تفكري نبود كه پايه انقلاب اسلامي باشد. آيا پس از فوت امام، هيچ‌گاه يك خانم، سخنران پيش از خطبه‌هاي نماز جمعه شده است؟ چرا اجازه نمي‌دهند؟ در حالي كه زمان امام، بارها خانم‌ها پيش‌خطبه نماز جمعه را خواندند. خب، اين تبلور همان حركتي است كه حضور زن در اجتماع را غيراسلامي مي‌داند.
    آقاي خاتمي تعريف مي‌كرد كه پس از پيروزي در انتخابات، پيش برخي علما رفته بود. يكي از آقايان به او گفته بود كه خداي ناكرده از وزير زن استفاده نكنيد. آقاي خاتمي گفته بود: دعا كنيد خانمي كه لياقت وزارت داشته باشد، پيدا نكنم، چون اگر پيدا كنم، حتما او را وزير مي‌كنم.
    اين تفكر كه در جامعه امروز ما جولان مي‌دهد، با تفكر امام مخالفت دارد. مسائل عرفاني، ذوقي و انديشه‌اي گرفته شده است و رفته‌رفته وضعيت از كنترل خارج مي‌شود. قرآن مي‌گويد: «يدخلون في‌ دين‌الله افواجا» اما زماني كه زور بالاي سر مردم باشد، شاهد يخرجون من دين الله افواجا، هستيم.
    اين دو نگرش به دين است. جوان وقتي دين را آيين زندگي نبيند و نتواند زندگي‌اش را با اصول ديني منطبق كند و برخي سنت‌ها كه به دين نسبت مي‌دهند، جلوي پيشرفت او را مي‌گيرد، از دين گريزان مي‌شود.
    در حالي كه امام صادق(ع) مي‌فرمايند: اگر روايتي از ما نقل شد و با عقل جور درنمي‌آمد، آن را بر ديوار بزنيد. چرا ما مجبوريم در جامعه‌ به عده‌اي كه منشأ عقبگرد و زدودن جوانان از صحنه جامعه هستند، اين باج را بپردازيم؟

    بازتاب: البته اشكال به ما هم وارد است كه نيامده‌ايم يك تيپ‌سازي كنيم و با استفاده از ادبيات روشنفكري از امام و انقلاب دفاع كنيم. مثلا دكتر شريعتي با آن تيپ و سوابقش، دفاعي از امام و انقلاب مي‌كند كه كمتر كسي با آن صراحت و شفافيت چنين كاري كرده است.
    بعد از درگذشت شريعتي، ما نديديم كه جريان روشنفكري و منطبق با زمان، وجهه انقلابي‌گري خود را ارائه دهد. زمان امام، خود ايشان اين نقش را داشتند و دو وجهه روشنفكري و انقلابي را با هم داشتند و همه هم مي‌پذيرفتند و مردم هم با سيستمي روبه‌رو مي‌شدند كه هم انقلابي و هم مطابق با زمان بود. ولي بعدا چنين اتفاقي نيفتاد.
    مثلا همين جنبش چپ يا خط 3، يك زماني راديكال‌ترين و تندروترين گروه بود، اما اين گروه، آن موقع روشنفكري را به همراه خود نداشت و الان انقلابي‌گري را ندارد. يا جناح راست در دهه 60 مخالف محدوديت‌هاي دولتي بود و خود آقاي مهدوي كني از نزديك‌ترين شخصيت‌ها به شريعتي بود، اما در اين دوره اينها همه حرف‌هاي خود را نقض كردند و مدافع ذوب در ولايت شدند كه خود رهبري هم مي‌گويد، حرف بي‌اساسي است.
    خلأي كه ما با آن روبه‌رو بوده‌ايم، مدلي است كه هم شور و نشاط و به روز بودن و همراهي با جهان را داشته باشد و هم ايدئولوژيك بودن و ارزشي بودن و انقلابي بودن را. طبيعي است كه نظام و حكومت، براي حفظ خودش به جرياني پناه مي‌آورد كه جنبه‌هاي انقلابي را داشته باشد و جنبه‌هاي روشنفكري در اختيار اپوزيسيون قرار مي‌گيرد. اين البته يك راه است اما يك انتخاب ناگزير بين «بد» و «بد» است؛ يعني هيچ‌يك از اين دو نسخه، داروي شفابخش ما نيست. آيا به نظر شما، در شرايط فعلي مي‌توانيم چنين مدلي را ايجاد كنيم؟
    طباطبايي: راهي غير از اين نداريم. هرچه‌قدر هزينه هم داشته باشد، بايد بپردازيم. يكي از راه‌ها، آزاد گذاشتن طرح انديشه‌ها و مطبوعات است. ابتداي آن خسارت‌بار است، اما نتيجه آن نجات‌بخش است. تنها همين حركت جذاب و مبتني بر اصول است كه به موفقيت مي‌رسد و ما هم بايد به دنبال آن باشيم و جز اين راهي نداريم.
    ترديدي نيست كه آينده ما در اختيار جوانان است. همين هفت، هشت نفري هم كه مانده‌اند، سال‌هاي ديگر نيستند و ما به هر حال، جامعه را بايد به جوانان بسپاريم. بايد به جوانان ميدان داد. ممكن است از قدرت من يا امثال من كم شود، اما نتيجه‌اش اين است كه با حضور جوان، جامعه استحكام خواهد يافت.
    وقتي جوانان در سالگرد دوم خرداد كف زدند، يك عده كفن پوشيدند كه اسلام در خطر افتاده است. آيا اين كف زدن، اسلام را در خطر انداخت يا ديدن رشوه‌خواري‌ها و گروه‌بازي‌ها و خسارت‌ها اسلام را به خطر مي‌اندازد.
    من در ارديبهشت سال 58 يك روز پيش امام بودم و ايشان گفتند كه آقاي «هادوي» مي‌خواهد از دادستاني كل كشور برود. شما چند نفر از قضات مورد اعتماد دادگستري را براي جايگزيني ايشان به من معرفي كن تا منصوب كنيم. پيش امام رفتم. آقاي مؤمن و آقاي شرعي و يكي دو نفر ديگر خدمت ايشان بودند. ليست را دادم و گفتم، ليستي است كه خواسته بوديد. گفتند: كدام ليست؟ گفتم: قضات كه خواسته بوديد... ديدم اگر يك جمله ديگر بگويم، ممكن است شايبه مخفي‌كاري به وجود بيايد.
    گفتم: براي جايگزيني آقاي هادوي.
    آقاي موسوي اردبيلي گفت: دادستان كل كشور از قضات؟ امام گفتند: بله.
    گفت: آقا اينها فاسق هستند. گفتند، چرا؟ گفت: همه آنها ريش مي‌تراشند. امام گفتند: خوب بتراشند. ايشان گفت: خب شما در رساله‌تان مي‌گوييد ريش تراشيدن اشكال دارد. امام گفتند: خب شايد مرجع تقليدشان شخص ديگري باشد. آقاي مؤمن گفت: خب شما رهبر انقلاب هستيد و قداست داريد. امام گفت: مگر من اصول دين هستم كه قداست داشته باشم؟
    بعد هم گفتند، بايد مجتهد باشد و مسائل ديگر.
    ببينيد، اين نوع تفكر امام توانست آن وحدت را در جامعه به وجود بياورد. من از سال 48 با امام ارتباط داشتم. ايشان يك بار به من نگفت، چرا صورتت را مي‌تراشي.
    يك روز در دفتر امام با آقاي صانعي قرار داشتم. دو برادر پاسدار مرا نگه داشتند و گفتند، خدمت امام مشرف مي‌شوي؟ گفتم، بله. گفتند: پس دستمال گردنت را باز كن. گفتم: من به خاطر امام بستم. چرا باز كنم؟ رفتم عين مطلب را به امام گفتم. ايشان گفتند: انصافا شيك‌تر هم هست.
    بعد گفتم: گاهي هم براي ريش تراشيدن مورد اعتراض واقع مي‌شوم و مي‌‌گويم اگر اين منكر باشد، نهي از آن بر امام واجب است. امام مرا نهي نكرده‌اند. امام يك شوخي كردند و گفتند اگر كسي به شما اعتراض كرد، بگو من هر روز مي‌تراشم و نمي‌گذارم بلند شود و صدق ريش كند كه تراشيدن آن اشكال داشته باشد.
    اين ظواهر اصل نيست كه آن طرفش هم اصل باشد، ما بايد با تفكري كه ظواهر را اصل مي‌داند، مبارزه كنيم و راه ديگري هم نداريم.

    بازتاب: در عمل به هر حال اگر وضعيت به همين شكل پيش برود، شكاف گسترده‌تر مي‌شود و ما يا مردم را از دست مي‌دهيم و يا حكومت دچار فروپاشي مي شود.
    به نظر مي‌رسد، بايد يك راه‌حل و مدل ميانه‌اي ارائه داد، چراكه تحولات زيادي در حال رخ دادن است كه بخشي از آن مربوط به گستردش ارتباطات و ماهواره‌ها و مسائل فناوري و اقتضائات روز دنياست و بخشي از آن هم دلايل تاريخي دارد.
    بايد ديد اين بحث بازگشت به اصولگرايي چقدر واقعيت دارد؟ مثلا در مجلس ششم كه اوج شكست اصولگرايان بود، آقاي هاشمي رفسنجاني، يك ميليون و آقاي حداد، حدود 750 هزار رأي مي‌آورند. فاصله 750 هزار تا 880 هزار رأي آقاي حداد بسيار كم است و بخشي از آن شايد به خاطر رشد جمعيت و شناخته شدن بيشتر آقاي حداد باشد و نشان مي‌دهد كه يك گروه از مردم از مجموعه رأي‌دهندگان خارج شده‌اند،‌ نه اين‌كه گرايش‌هاي مردم تغيير كرده باشد. اين نشان‌دهنده آن است كه بخشي از مردم كه در دوره‌اي به اصلاح‌طلبان اعتماد داشتند، حالا آن اعتماد را ندارند و به آنها رأي نداده‌اند.
    حالا اين جريان «راه وسط» را چگونه بايد نخبگان به وجود آورند؟
    طباطبايي: شرط اول آن، تضمين آزادي فكر و انديشه است. اگر ما نوعي آزادي در اين زمينه ايجاد كنيم، ممكن است در وهله اول، برخي تندروي‌ها را شاهد باشيم و عده‌اي برخي مباني فكري را زير سؤال ببرند، اما پس از مدتي به حالت تعادل مي‌رسيم و گريزي هم از اين راه نيست.
    ملت ما هم واقعا مسلمان و مذهبي هستند. حتي جوان‌هاي ما هم مذهبي هستند. سال‌هاي پيش و دوراني كه ما دانشجو بوديم، در مقابل نسل جوان، فكر و ايدئولوژي قرار داشت كه بايد به نوعي از آن مراقبت مي‌كرديم كه افكار بيگانه جوانان را جذب نكند و به هر حال، ماركسيسم حضور گسترده‌اي داشت و بخشي از شور و احساسات جوانان را جذب مي‌كرد، به ويژه به خاطر موقعيت‌ها و طرفداراني كه در جنبش‌هاي آزاديبخش جهان داشت و شور و حالي كه به وجود آورده بود.
    در آن برهه، ما با اندك امكانات و خوراك فكري كه داشتيم، مراقب بوديم تا جوان به سمت ايدئولوژي‌هاي بيگانه نرود كه بعدها حركت دكتر شريعتي هم به وجود آمد و ايشان با طرح «جامعه‌شناسي نوين مذهبي»، توانست شور و حالي به وجود آورد و جرياني را ايجاد كند، اما الان آن‌گونه نيست. در مقابل جوان، دو انديشه نيست كه با هم رقابت داشته باشند؛ بلكه بي‌بندوباري و طربزايي است.
    به خاطر مشكلاتي كه براي او به وجود آمده، آن طرف مي‌رود، و الّا فطرت‌ها پاك است و هيچ‌كس اصالت خانوادگي و پدر و مادري خود را بر بيگانه ترجيح نمي‌دهد. اگر اصول شادي‌آفريني كه در دين هست، به او عرضه شود، جوان ارضا مي‌شود. بقيه مطلب را هم بايد به اختيار خود جوانان گذاشت، چراكه باعث مي‌شود رشد كنند. از آن طرف هم بايد به انديشمندان متناسب با انديشه‌هاي روز، نه انديشه‌هاي سنتي مجال و ميدان بدهيم. اينها مورد قبول شارع است.
    اگر اين تحولات زمان در دين جايگاه نداشت، اصل اجتهاد معنا نداشت. باز بودن عصر اجتهاد؛ يعني همين. اصلا جايز نبودن تقليد از مجتهد غيرزنده به خاطر اين است كه در شرايط ديگري زندگي مي‌كرده كه مطابق با شرايط امروز نيست. اگر اين را باز كنيم، بعد از اين جوان جذب مي‌شود و هجوم به سمت بي‌ديني و لائيسيته نخواهيم داشت و بين حكومت با مباني ديني، شكاف به وجود نخواهد آمد.
    البته به راه ديگر هم كه هميشه مغلطه مي‌شود هم بايد توجه داشت. اين‌كه نهاد روحانيت در حكومت دخالت نكند، به معناي جدايي دين از سياست نيست. زمامداران و انديشمندان با مايه گرفتن از دين، براي آينده جامعه طرح و برنامه مي‌ريزند، اما اين‌كه يك نهاد بخواهد براي حفظ حقوق صنفي خود در امور اجرايي دخالت كند، مشكلي است كه ما اكنون گريبانگيرش هستيم.

    بازتاب: ما بحران اعتمادي با دنيا داريم كه مثلا اعدام در قانون ما و قانون آمريكا هست، اما اروپا فقط درباره ما آن را برنمي‌تابد.
    طباطبايي: البته آنها گاهي به روش‌هاي ما ايراد مي‌گيرند، نه مثلا به حكم اعدام. من چهارده سال مترجم رسمي دادگستري آلمان بودم و با اين كار، بخشي از هزينه زندگي‌ام را تأمين مي‌كردم و در خيلي از دادگاه‌ها به عنوان مترجم حضور داشتم. اگر دادستاني جرمي برايش ثابت شود كه حكم آن بالاي ده سال زندان است، اين حكم توسط پنج قاضي با دست‌كم 25 سال سابقه بررسي مي‌شود و نماينده افكار عمومي هم در آن حضور دارد.
    در اين شرايط، وقتي اينها مي‌فهمند كه يك جوان بيست‌وهفت، هشت ساله، حكم اعدام يك استاد دانشگاه را صادر مي‌كند، با اين روش قضائي به مقابله مي‌پردازند. تنها يك نكته نيست كه اين بي‌اعتمادي را به وجود آورده، بلكه مسائل متعددي در آن دخيل بوده است.

    بازتاب: حالا ما چگونه بايد اين بي‌اعتمادي را حل كنيم؟ به هر حال، برخي از مسائل ما با دنيا به خاطر اشكالات و برخي از آنها به خاطر ماهيت فكري و ديني و بومي ماست. مسلما اين‌كه گفته شود، اول همه اين بي‌اعتمادي‌ها را حل كنيم و بعد با دنيا به نتيجه برسيم، شدني نيست.
    طباطبايي:حتما بايد يك جريان‌سازي جديد صورت بگيرد. البته دستاوردهاي اصلاحات كم نبوده است. ما نبايد درباره عملكرد آقاي خاتمي، بي‌انصافي كنيم. خيلي از شعارهايي كه امروزه داده مي‌شود، شعارهايي است كه ايشان در خرداد 76 مي‌داد و مورد انتقاد قرار مي‌گرفت، اما امروز همه، همان شعارها را بيان مي‌كنند. ايشان بعضي امور را توانست نهادينه كند، اما برخوردهايي هم با ايشان شد و حداقل دستاورد ايشان محفوظ ماند.
    يكي از دلايل شكست اصلاح‌طلبان، بدرفتاري و ناپختگي طيفي از اصلاح‌طلبان بود كه بي‌جهت، باعث دسته‌بندي در آنها شد. مثلا آن نوع تخريب چهره آقاي هاشمي بسيار غيرمنطقي و نامنصفانه بود، هرچند ايراداتي به او وارد بود، اما آن نوع برخورد با ايشان و پا گذاشتن روي مرز انصاف و تقوا، طبيعي است كه تبعات بدي داشته باشد.
    يا مثلا علت شكست در انتخابات شوراها، سرخوردگي از اصلاح‌طلبان نبود، بلكه عملكرد شوراي شهر تهران بود كه همه را خسته و دلزده كرد و بازتاب آن به سراسر كشور هم منعكس شد. اينها دو، سه عامل بود كه باعث ضعف اصلاح‌طلبان شد، وگرنه مردم از اصلاح‌طلبي خسته نشده‌اند، بلكه برخي را ديدند كه برخلاف ظاهر دنبال قدرت و رانت‌هاي اقتصادي و ثروت هستند و بنابراين از اينها روي‌گرداندند.
    در سفري كه به آلمان رفتم، نمي‌دانيد، چقدر اين صحبت‌هاي دكتر عباسي را جلوي من گذاشتند، مگر مي‌شود، گفت كه اين شخص به جايي بند نيست و حرفش پايه و اساس درستي ندارد؟ از آن طرف به خاطر يك جمله، روزنامه‌اي را به صُلابه مي‌كشيم و تعطيل مي‌كنيم و از طرف ديگر، چنين اظهاراتي بي‌پاسخ مي‌ماند.
    بسياري از روزنامه‌ها به نقل از ايشان نوشتند كه تمام مراكز اروپا و آمريكا شناسايي شده و در صورت لزوم منهدم مي‌شود. اسرائيل همه كار مي‌كند و سر بزنگاه مي‌گويد، من نبودم، اما ما كارهايي كه انجام آنها در خيالمان هم نمي‌گنجد و طرحش هم غلط است، مي‌گوييم ما بوديم و در آينده هم ما خواهيم بود.
    اين موارد، يكي دوتا نيست. اگر رئيس‌جمهور بتواند موارد مختلف را كنترل كند و همه نهادها و مردم دست به دست هم بدهند، مي‌توان به آينده خوشبين بود تا از بحران كنوني نجات پيدا كنيم.
    اينها در حالي است كه سه سال پيش، كسينجر گفت كه نفت، كالايي نيست كه تصميم‌گيري درباره آن به يك مشت عرب واگذار شود. از چندي پيش، طرحي در اروپا مورد بررسي است كه در آن، با الحاق بخشي از عربستان و كويت و خوزستان ايران، يك منطقه استراتژيك نفت دنيا به وجود بيايد و آينده انرژي جهان را تأمين كند. خب، اين چه خسارت‌هايي براي ما دارد؟
    تجمع بزرگي كه سيدحسن نصرالله در لبنان برپا كرد، پيام‌هاي بلندي داشت. وقتي يك ميليون و ششصد هزار نفر در يك كشور سه ميليوني به خيابان‌ها مي‌آيند، يعني اگر اينها شيعه هستند كه توازن جمعيت سابق به هم خورده و رئيس‌جمهور بايد از شيعيان انتخاب شود و اگر سني و مسيحي هم در آنها باشد، يعني اين‌كه حركت حزب‌الله، فراتر از مذهب و فرقه است و براي حفظ وحدت و يكپارچگي و تماميت ارضي لبنان لازم است و به اين ترتيب، حزب‌الله بايد مسلح باشد. با اين اقدام، اينها يك مقدار سلاحشان كند شد و اين‌كه مي‌گفتند حزب‌الله بايد خلع سلاح شود، بسيار تضعيف شد؛ آمدند از اين طرف فشار را بر ايران وارد كردند.
    آقا بايد در اينجا يك كار اساسي بكنند. لذا ايشان بايد كاري انجام بدهند و يك نيروي فراگروهي به عنوان پشتوانه ايشان عمل كند تا همه گروه‌هاي گذشته و حال را از همه گرايش‌ها در بر بگيرد.
    يكي از ويژگي‌هاي امام اين بود كه به نظر جمع خيلي اهميت مي‌داد و هرگز خودرأي و مستبد نبود. موارد متعددي يادم مي‌آيد كه نظر ايشان با نظر جمع تفاوت داشت، اما ايشان به نظر جمع گوش مي‌داد و آن را مي‌پذيرفت.
    اتفاقا در همه مواردي هم كه من به ياد دارم، بعدا معلوم شد، نظر امام ـ كه به خاطر جمع بر آن پافشاري نكرد ـ درست بوده است.
    در مقطعي با امام در پاريس بوديم، امام به آقاي حبيبي گفته بودند، اگر به موارد فقهي برخورد كرد، با پدرمن مشورت كند. ما يك گروه شش نفره بوديم كه شب‌ها بعد از نماز مغرب و عشا مسائل را بررسي مي‌كرديم؛ حاج مهدي عراقي، حاج احمد آقا، آقاي موسوي خوئيني‌ها، آقاي حبيبي، دكتر يزدي و من.
    از تهران، گزارش‌ها و اخبار مي‌آمد، امام موضوعي را مطرح مي‌كردند، يا ما بحث‌هايي داشتيم. گروه مصاحبه هم تقريبا همين جمع ما بود. گروه مصاحبه از زمان آمدن آقاي مطهري شكل گرفت. به اين ترتيب كه از روزنامه‌هاي مختلف مي‌آمدند تا با امام مصاحبه كنند و سؤال‌ها هم ديگر تكراري شده بود. ولي وقت امام اجازه نمي‌داد. ما از كانال آقاي مطهري از امام خواستيم درباره اين سؤالات تكراري، سؤال و جواب بنويسيم و به اينها بدهيم و اگر سؤال نويي مطرح شد، دوباره آن را هم بپرسيم و هر خبرنگاري اين پرسش و پاسخ‌ها را بگيرد و وقتي مي‌خواهد برود، چند دقيقه كنار امام بنشيند، عكسي بگيرد و يكي، دو سؤال اضافه هم بكند و برود تا وقت امام بيش از حد تلف نشود.
    در جلسات بعد از نماز مغرب و عشا هم كمي درباره موضوعات اين پرسش و پاسخ‌ها صحبت مي‌شد. يك روز بعدازظهر با آقاي حبيبي نشسته بوديم. آقاي حبيبي گفت، به يك مسئله‌اي برخورد كرده‌ايم؛ اين‌كه اگر قانوني در مجلس تصويب شد و رئيس‌جمهور، بنا بر مصالحي آن را امضا نكرد، چه بايد كرد؟ در حالي كه رئيس‌جمهور و نمايندگان هر دو منتخب ملتند (البته آن موقع آقاي حبيبي مشغول نوشتن پيش‌نويس قانون اساسي بود). ايشان موضوع را با من مطرح كرده بود و راه‌حل‌هاي كشورهاي اروپايي را با من گفته بود كه پدرم گفته بود: امام هيچ‌كدام از اينها را نخواهد پذيرفت.
    وقتي جلسه تمام شد، من پيش امام رفتم و گفتم: آقاي حبيبي به چنين مشكلي برخورد كرده‌اند. ايشان گفتند: اين جاها چه كار مي‌كنند؟ در فرانسه و آلمان و انگلستان و...؟ گفتم: دادگاه قانون اساسي مشكل را حل مي‌كند. امام گفتند، قضات آنجا و رئيس آنها را چه كسي تعيين مي‌كند؟ گفتم: صدراعظم. گفتند: نه، اين‌كه نماينده يك طرف است.
    گفتم: خودتان چه مي‌گوييد؟ گفتند: ظاهرا چنين مواردي خيلي اتفاق نمي‌افتد، ولي راه‌حل هم دارد. بعد لحظه‌اي فكر كردند و گفتند، بگذاريد به رأي مردم. روزنامه‌ها دو، سه هفته موضوع را براي مردم تبيين كنند و روشن شود و بعد موضوع به رأي مردم گذاشته شود.
    بعد گفتند، اگر رأي مردم مؤيد نظر مجلس شد، رئيس‌جمهور معزول است و خودش بايد تا دو، سه ماه آينده مقدمات انتخابات ديگري را فراهم كند و خودش هم نمي‌تواند كانديدا شود. اگر رأي مردم مؤيد نظر رئيس‌جمهور بود، ‌مجلس منحل شود و نمايندگان دوباره انتخاب شوند. امام اين اندازه به رأي مردم باور داشت.
    يك مثال هم از سيره عملي ايشان برايتان بزنم. در اسفند ماه سال 59، پس از سخنراني مشهور و جنجالي بني‌صدر در 14 اسفند، يك شب، آقاي طاهري، امام جمعه سابق اصفهان، خدمت امام(ره) رسيده بود و از عملكرد بني‌صدر به شدت گله كرده و گفته بود: «منشأ اختلافات، رئيس‌جمهور است». امام(ره) گفتند: مي‌دانم. آقاي طاهري گفت: در كميته فلان اتفاق افتاده و اشكال از رئيس‌جمهور است، امام گفتند: مي‌دانم. آقاي طاهري گفت: در ژاندارمري فلان‌جا، فلان اتفاق افتاده و بعد كه تحقيق كردند، معلوم شد تقصير رئيس‌جمهور است.
    هرچه آقاي طاهري گفت، امام گفتند، مي‌دانم. آقاي طاهري با يك لحني گفت: آقا پس عزلش كنيد. امام گفتند: شما عزلش كنيد. آقاي طاهري گفتند: من چه كاره‌ام كه عزلش كنم؟ امام گفتند: من چه‌كاره‌ام كه عزلش كنم؟ من و شما هر كدام يك رأي داشتيم و به هر كسي خواستيم، داديم. ما رئيس‌جمهور تعيين نكرديم، كساني كه رئيس‌جمهور تعيين كردند، خودشان مي‌توانند عزلش كنند. مردم چطور عزل مي‌كنند؟ مجلس دارند، نماينده دارند.
    امام دو، سه ماه قبل از عزل قطعي بني‌صدر، تازه كميته حل اختلاف تشكيل دادند. در اين كميته، آقاي يزدي از طرف حزب جمهوري، آقاي مهدوي كني از طرف بني‌صدر و آقاي اشراقي از سوي خود امام حاضر بودند. دو رأي به نفع بني‌صدر در اين جلسه بود، چون آقاي اشراقي هم طرفدار بني‌صدر بود و امام حتي‌المقدور مي‌خواستند رأي مردم محفوظ بماند تا يك جوري بحران حل شود.
    همين‌طور يادم مي‌آيد، يك وقتي خدمت امام بودم و آقاي كروبي از امام دستوري براي بنياد شهيد خواست. امام به بنياد شهيد خيلي عنايت داشتند، انصافا آقاي كروبي هم خيلي خوب اداره كرده بود و بارها امام از ايشان تقدير كرده بود. آقاي كروبي در بنياد شهيد يك مشكلي داشتند كه از امام اجازه گرفتند فلان كار را بكنند. دو روز بعد، آقاي ميرحسين موسوي، لايحه‌اي درباره نهادهاي انقلاب به مجلس برد كه اگر اين لايحه در مجلس تصويب مي‌شد، اين اختيار از آقاي كروبي گرفته مي‌شد.
    آقاي كروبي دو روز بعد، سراسيمه آمد پيش امام كه مهندس موسوي چنين لايحه‌اي به مجلس برده كه اگر تصويب شود، ما نمي‌توانيم به دستوري كه داديد، عمل كنيم. شما موضوع بنياد شهيد را از اين لايحه دولت، مستثني كنيد. امام نامه‌اي كه امضا كرده بودند، از آقاي كروبي گرفتند و گذاشتند توي جيبشان و گفتند، هرچه مجلس تصويب كرد، همان را عمل خواهيم كرد.
    اين نوع برخورد امام بود و خط قرمز ايشان، قانون و رأي مردم بود.

     


     


     


  •   با یاد و نام خدا
    با سلام و عرض احترام خدمت جناب آقای طبا طبائی و آرزوی سلامت و کامیابی برای ایشان.
    پس از مدتی وقفه باز شاهد انعکاس مطالبی بودیم که بیش از پیش مسائل و وقایع زمانی را بازگو می کند که شاید بسیاری از جوانان این سرزمین و یا دیگر افراد جامعه از آن بی اطلاع بوده و یا در مورد آن کمابیش نقل قول های شنیده بودند. اما نکته مهم این است که چه کسی راوی این وقایع و تاریخ باشد.!
    با وجود اینکه کمتر از 3دهه از انقلاب با شکوه و عظیم ایران بر علیه ظلم و جور می گذرد و بسیاری از یاران امام که درانقلاب و به پیروزی رسیدن آن نقش اساسی داشته اند هنوز زنده هستند گاه گاه چنان رفتار می شود و یا روایت های می شود که گوی قرن ها از آن واقعه گذشته و غبار فراموشی بر آن نشسته است.
    چه گونه است که دولتی که بعد از انقلاب بر سر کار آمد و مورد تایید اکثریت مردم بود و حتی امام آن را دولت امام زمان می خواند دولتی باشد که حضور عوامل اجنبی در آن احساس شود و یا عده ای خواهان سلطنت در آن در راس کار باشند.!
    از دید من این یک قضاوت بسیار بچه گانه است که به علت حضور داشتن شخص یا اشخاصی در یک مجمع و یا کابینه و یا هر نهاد دولتی دیگر که شاید خلاف سلیقه بعضی باشد ! بر چسب بیگانه بودن با مردم و جامعه و وابسته بودن را به آنها زد. پس اگر پیرو این منطق هستیم چرا اجازه میدهیم که اقلیت های مذهبی در مجلس ما که مجلسی صر فا اسلامی است حضور یابند. ( شاید گروهی وابسته به بیگانه باشند......) . به نظر شما این حرفی عاقلانه است؟
    ثانیا نمی انم چرا هیچ کس در پی این نیست که دولت های بر سر کار آمده از بعد از جنگ را در بوته بحث و تحلیل و نقد قرار دهند. چرا همه می گویند دولت موقت جنین کرد و جنان کرد؟ چرا به ملاقات با فلان شخص رفت و چنان گفت ؟ چرا همه در پی این هستند که به هر وسیله ممکنه راهی بیابند تا این فکر را در ذهن مردم القا کنند که این دولت با عناصر آمریکای در ارتباط بوده است ؟ چرا در این راه تلاش می کنند که بگویند یک دولت لیبرال است . وابسته به غرب است؟
    چرا این همه منتقد تراز اول که در کشور ما حضور دارند مسائل دیگر را مورد بحث قرار نمی دهند. چرا کسی سهی نمی کند در این راه قدم بردارد که مسائل روز جامعه را حل و فصل کنند. چرا این آقایان این چنین مو شکافانه به این امر نمی پردازند که چرا فقر در جامعه بیداد میکند. فحشا به صورت علنی در آمده و هزاران هزار مشکل دیگر ؟
    چرا کسی نمی گوید که تاراج ذخایر عظیم مملکت که حق خدادادی تک تک مردم است به چه علت است .؟ چرا عده ای اندک بیش از نیمی از کل در آمد جامعه را در اختیار دارند و بقیه مردم ....؟
    فکر نمی کنید که شاید دولت موقت مظللوم واقع شده است ؟ بی دفاع و خاموش در مقابل تمام این حرف ها و حدیث ها ؟ بهتر نبود که همان موقع این حرف ها زده میشد تا جواب می گرفتید ؟ حال که شرایط کاملا عوض شده التهابات و آشوب ها و فشار های بسیار سنگینی که از هر طرف بر بدنه این انقلاب وارد می شد تمام شده عده ای به فکر تحلیل آن هم دور و از شرایط و فضای آن موقع افتاده اند؟ این را نمی توان نوعی بی انصافی و یا حتی ظلم نامید ؟ آن زمان که این افراد به هر روشی سعی کردند که این انقلاب پا بر جا مانده و محکم شود این مردان میدان کجا بودند؟
    چرا کسی این سوال را نمی کند که اگر فلان شخص نبود ویا چنان دولت و نهضتی وجود نداشت شاید این انقلاب در همان ماه ها و سال های اولیه دچار تنش و یا بحران های بسیار شدید می شد و شاید انقلاب دیگری به وقوعع نمی پیوست. خوب است شاهد 8 سال جنگ تحمیلی و فرسایشی بودیم که هدفی جز سر نگونی این انقلاب نداشت. چه بسا این جنگ را همان ماه اول بعد از پیروزی انقلاب به راه می انداختند .
    آن وقت باز هم همینگونه به قضاوت می رفتید؟
    در ضمن من به عنوان یک جوان آزاد لازم می دانم که این نکته را ذکر کنم که به گفته خود امام پشتوانه ایشان مردمشان بود و مردم نیز امام را با تمام جان و دل قبول داشتند. همچنین دولت نیز سعی می کرد در راهی قدم بردارد که این پشتوانه مردمی را در کنار خود حفظ نماید .اختلاف طبقاتی چندانی وجود نداشت.
    من نیز بارها دیدهام که خانه که امام در آن زندگی می کرد به مراتب از خانه ای که من در آن زندگی می کنم ساده تر بود. حتی جماران که هنوز دور از تمام این تشریفات است. به طبع فکر می کنم دولت آن زمان هم چیزی در همان سطح بوده است. رجای و باهنر و بهشتی و.... را که همه خوب به یاد دارند. اما حال....
    ! آن زمان مردم حس می کردند که دولت در کنارشان است نه بالای سرشان . مردم و دولت پشتوانه هم بودند و اکنون ....! آن زمان مردم با جان ودل به پای صندوق رفتند و آن را تکلیف دانستند نه به امید که شاید ماهانه پول بگیرند. این ها تفاوتهای دولت و ملت آن زمان با این زمان است. دولتی که در میان و از میان مردم بود نه دولتیکه فقط گاه گاهی به بهانه ای مردم را با نا مپشتوانه مورد خطاب قرار دهد و با تبلیغات بسیار خواستار این حمایت مردمی است.
    مردمی که هر روز در فشار بیشتری نسبت به قبل قرار می گیرند و هر 4 سال یکبار با دنیای زیبا از شعار روبرو می شوند مطمئنا روزی خسته می شوند.شاید هم اعتمادشان را از دست دهند. آن وقت چگونه توقع داریم که مردم دچار بی اعتمادی نشوند؟ جوانی که امروز دستش را به علت پوشیدن لباسی که آستینش کوتاه است رنگ می زنند مطمئنا دچار یک رعب ونا هنجاری شدید روحی و روانی خواهد شد که در نتیجه ضرری جز بیشتر شدن فاصله او و دولت و فراری بودن و در پایان نیز خالی ماندن صحنه ندارد.
    حال بهتر نیست به تحلیل این مسائل و نقد این مشکلات ملموس و همگانی بپردازیم تا شاید این فشار وارد شده بر مردم کمتر شود و مردم به دولت کمی امیدوار و کمتر به عقب باز گردیم و صفحات تاریخ را یک در میان و با بی انصافی باز نگری کنیم؟!
    در پایان نیز بار دیگر از استاد ارجمند دکتر طباطبائی به خاطرایراد این بحث های روشنگرانه تشکر کرده واز خداون منان برای ایشان آرزوی صحت و سلامتی دارم. همجنین یرای تمامی جوانان ایران عزیز.


    با آرزوی توفیق روز افزون
    فرهنگ بحرالعلوم طباطبائی
    15/4/1384

  •   با درود به شما برادران روشنگر و روشن بين.
    گفتگوي بسيار زيباي اقاي طباطبائي را چندين بار خواندم.درحيرتم از اين همه تكيه امام خميني بر راي مردم و آزديخواهي و مشاهده مي كنم وضع موجود را. دردآور تراز همه بي اطلاعي خودم و هم نسلي هايم از سلوك و منش و بينش امام خميني است .نمي دانم چرا هم نسلي هاي اقاي طباطبائي و كساني كه از نزديك يار و محرم امام بوده اند اينقدر در انتقال ابعاد وجودي امام خميني به نسل جوان كوتاهي مي كنند . البته من مطالب زيادي در روزنامه ها و مجلات از امام و در باره امام مي بينم ولي هيچ كدام به دل انسان نمي نشيند.
    ولي آن چه من تا به حال در سايت شما از اقاي دكتر شنيده ام هم شگفت اور بوده و هم لذت بخش و هم هدايتگر. چه بسا اين مطلب به خود اقاي طباطبائي باز مي گردد كه چه نكاتي را در سلوك امام دقت كرده اند و اصولا به چه چيز هائي توجه داشته اند. مطلبي كه ماه ها پيش در مورد خوش سيرتي و خوش صورتي و نظر امام در باره خوبروئي و خوش تيپي آورده بوديد بسيار جالب بود. اميدوارم باز هم در اين موارد بنويسيد.
    سلام مرا به آقاي دكتر برسانيد و اگر ممكن است آدرس ايميل ايشان را به ادرس زير براي من مرقوم فرمائيد.متشكرم.
    رضا حميدي - تهران
    Rhamidi110@msn.com
    Rhamidi110@t-online.com

  •   با سلام بر آقای طباطبائی و نیز درود بر حضرت آیت الله موسوی اردبیلی به عرض می رسانم:
    من هم به خاطر دارم که حضرت آیت الله در گفتگوئی اظهار داشته بودند که امام خود را از دیگران یک سر و گردن بالا تر نمی دید و حتی کسانی را که از ایشان تقلید نمی کردند هر گز مورد ملامت قرار نمی داد و در ادامه افزودند وقتی به ایشان گفتم بعضی از این قضات که در مسند قضا هستند فاسق می باشند چون بر خلاف فتوی احتیاطی شما در رساله تان ریش خود را با تیغ می تراشند امام گفتند شاید این عمل را حرام نمی دانند و از کسی دیگر تقلید می کنند . شاید هم جناب آیت الله این جمله " فاسق بودن " را به طعن و طنز گفته باشند.در هر صورت مطلب اظهار شده در خاطره آقای طباطبائی صحت دارد .

  •   با ارزوي سلامتي براي حضرت آيت الله موسوي اردبيلي و تشكر از سايت گرامي بازتاب در انتقال خاطرات و اظهارات بسيار زيبا و روشنگر يار ديرينه امام خميني جناب استاد دكتر صادق طباطبائي بايد به عرض بينندگان و خوانندگان محترم بازتاب برسانم كه من اين مطلب " فاسق انگاشتن بعضي از قضات سابق دادگستري به دليل تراشيدن ريش " را چند سال پيش در يك مصاحبه حضرت ايت الله موسوي اردبيلي با روزنامه اطلاعات شخصا" از زبان ايشان خوانده ام . متاسفانه تاريخ و شماره ضميمه نامه روزنامه اطلاعات را در ذهن ندارم. از اين رو مطلب اظهار شده توسط جناب دكتر طباطبائي عينا" نيز توسط حضرت آيت الله موسوي اردبيلي نقل شده و صحت دارد. ممكن است ايشان امروز فتواي ديگري نسبت به تراشيدن ريش دارند كه در آن سال ها مانند خيلي هاي ديگر نظر ديگري داشته اند.ولي اين حقيقت مانع صحت اظهارات آقاي دكتر طباطبائي نمي شود .
    بار ديگر از سايت محترم بازتاب سپاسگزاري كرده و خواهان ادامه اين نوع گفتگو ها با اقاي طباطبائي و ديگر ياران محرم و نزذيك امام هستم .
    دكتر رضا اميدي لواساني - هانور آلمان فدرال

  •   با سلام و تحیت
    هرچند که ممکن است با بخش هایی از سخنان آقای طباطبایی بخصوص دفاعی که از دولت موقت علیرغم اشتباهاتش می کنند (که اینهم به علت عضویت ایشان در دولت موقت شاید طبیعی باشد ) موافق نباشم اما باید اذعان کرد صحبت های ایشان از سر دلسوزی و بعضا در دل بیشتر فرزندان انقلاب و آنهایی است که دغدغه موجودیت نظام و حفظ دستاوردهای انقلاب اسلامی را دارند . انقلابی که حاصل خون شهدای بزرگوار مااست و نشستن و نظاره کردن اینکه برخی با عملکرد ناصحیح تیشه به ریشه آن می زنند عمق جان را می سوزاند. نحله فکری که پس رحلت امام ره در کشور حاکم شد متاسفانه بسیاری از انتقادات را برنتافت و با تنگ نظری ها یاران انقلاب را منزوی کرد ؛ بگذریم که تکرار این حرف ها نیز ملال آور شده است فقط نکته ای در حرفهای صادق طباطبایی دیدم که خیلی برجسته بود: " امام ابتدا از پشتوانه مردم و باور آنان خاطرجمع و بعد وارد نبردهاي سياسي با دنيا مي‌شد، اما ما فعاليت‌هايمان را گاه با بازيگران سياسي انجام مي‌دهيم و جلو مي‌بريم و وقتي به مشكل برمي‌خوريم، سراغ مردم مي‌آييم؛ مردمي كه در جريان نيستند و گاه به حضور آنان بها داده نشده و به خواسته‌هايشان اعتنا نشده است "
    باید گفت جانا سخن از زبان ما می گویی ...
    تهران - ششم اردیبهشت هشتاد و چهار

  •   باسلام بر حاملان انديشه امام رحمت اله عليه امروز همان جوانان ديروز و انقلابي كه در مديريت 25 ساله گذشته كشور نقش اصلي را داشته اند به ديكتاتورهادي تبديل شده اند كه مجال حتي طرح سوال و پاسخگوئي را از مديريت پر لشتباه و غلط خويش را گناه و يك عمل ضد انقلابي توصيف و بدنبال تسويه حساب و پرونده سازي هستند .آيا نبايد جوانان را براي حفظ كشور وارد ميان ساخت؟ آيا خودشان حوان و پر اشتباه و خطاكار نبودند؟ كدام وزيري 20-25 ساله نبود از حمله امامزاده شافعي ها و ولايتي ها و..... آنها تشنه گان خدمت بودند يا قدرت :ه حال اينقدر پست و مقام چشم و دل آنهارا كور كرده است و بدنبال حفظ قدرت به هر قيمتي هستند. آيا نبايد به مردم حق دادكه از قباقه هاي تكراري آنها مانند فيلمهاي تكراري صدا و سيما متنفر و بيزار باشند ؟؟؟آنها كه علمي هم كه نداشتند كه وزير و چه وچه شدند اما امروز حوانان وطن مسلح به علم تحليل و شناخت صحيح جهان معاسر هستند و از تك تحليلي و دشمن سازي و دشمن تراشي متنفرند .اميد است خداوند ملت ايران را از اين تشنه گان قدرت به خاطر خون مظلومان تاريخ يعني شهيدان گلوگون كفن انشائ الله نجات بخشد.

  •   با نام و ياد خدا
    با سلام و تحيت و آرزوي سلامتي
    گفت و گوي مفيد و قابل استفاده اي است. به هر حال جناب آقاي دكتر طباطبايي سال ها در كنار امام خميني بوده اند و خاطرات بسياري از ايشان به ياد دارند كه هر كدام شان براي امروز ما درس آموز است. اميدوارم گفت و گوهايي از اين دست بيشتر در سايت بازتاب انعكاس يابد.
    نكته مهم و قابل توجهي كه در اين گفت و گو توجه انسان را به خود جلب مي كند تأکید بر آزادی و قدرت انتخاب و حق رأی مردم است. به ویژه که این بحث با خاطراتی از اندیشه و عمل امام خمینی نیز خواندنی تر می شود. مسلم این است که ایجاد فضای پرنشاط در جامعه جز با ایجاد فضای آزاد و تأمین آزادی برای اندیشمندان و نخبگان و مردم فراهم نخواهد شد. نباید نگران این بود که از آزادی سوء استفاده می شود، بلکه سوء استفاده از آزادی در کنار خدمات و امتیازات بی شماری که نصیب می نماید قابل مقایسه نیست. ضمن اینکه باید توجه داشت که غالب مردم مسلمان اند و به باورها و آموزه های مذهبی اهتمام و توجه دارند و خود بهتر می دانند که از آداب دینی محافظت کنند و نیازی به یادآوری ندارند. چنان که در این چند سال اخیر در ایام نوروز به بهانه ایام محرم به مردم یادآوری می شود که حرمت محرم پاس داشته شود. یکی نیست بگوید که مردم خود بهتر می دانند و رعایت می کنند و چه بسا که این یادآوری برخی را به اعمال لجوجانه وادار سازد.
    نکته دیگر که آن هم مهم است اینکه، بهره گیری از جوانان در عرصه های مدیریتی می بایست افزایش یابد. البته به تسامح می گویم افزایش و باید گفت آغاز شود. لابد جوانان دیروز به یاد دارند که نیروهای عمده موجود و فعال در پیدایش انقلاب را جوانان تشکیل می دادند و لابد باز هم به خاطر دارند که پس از انقلاب عرصه های مدیریتی به دست آنها افتاد و هشت سال جنگ نیز توسط آنان اداره شد. اگر این گونه است پس باید فضایی فراهم شود تا همچون نوآوری در انرژی هسته ای از ابتکار و خلاقیت جوانان در همه عرصه ها بهره گرفته شود. یقیناً، همان گونه که آقای دکتر طباطبایی نیز به درستی اشاره کردند، این مسأله به ایجاد نشاط و پویایی و زنده بودن جامعه و زندگی مساعدت خواهد رساند.
    با سپاس فراوان و آرزوی توفیق روزافزون.
    شریف لک زایی
    چهارم خرداد 1384

  • + نوشته شده در  84/07/08ساعت 12  توسط دوستدار  | 

    صادق طباطبايي: براي امام، رأي مردم خط قرمز بود

    دكتر صادق طباطبايي در بخشي از گفت‌وگوي مشروح خود با «بازتاب» درباره سيره حضرت امام(ره) راجع به نظر مردم گفت: حضرت امام(ره) معتقد بودند كه حكومت نبايد به هيچ وجه مخالف خواست مردم عمل كند و هميشه مي‌گفتند، مردم اشتباه نمي‌كنند.
    يك بار آيت‌الله طاهري، امام جمعه سابق اصفهان خدمت امام(ره) رسيده بود و از عملكرد بني‌صدر به شدت گله كرده و گفته بود: «منشأ اختلافات، رئيس‌جمهور است» امام(ره) گفتند: مي‌دانم. آقاي طاهري گفت، در كميته فلان اتفاق افتاده و اشكال از رئيس‌جمهور است، امام گفتند، مي‌دانم. آقاي طاهري گفت، در ژاندارمري فلان‌جا، فلان اتفاق افتاده و بعد كه تحقيق كردند، معلوم شد تقصير رئيس‌جمهور است.
    هرچه طاهري گفت، امام گفتند، مي‌دانم. آقاي طاهري با يك لحني گفت: آقا پس عزلش كنيد. امام گفتند، شما عزلش كنيد. آقاي طاهري گفتند: من چه كاره‌ام كه عزلش كنم؟ امام گفتند، من چه‌كاره‌ام كه عزلش كنم؟ من و شما هر كدام يك رأي داشتيم و به هر كسي خواستيم، داديم. ما رئيس‌جمهور تعيين نكرديم، كساني كه رئيس‌جمهور تعيين كردند، خودشان مي‌توانند عزلش كنند. مردم چطور عزل مي‌كنند؟ مجلس دارند، نماينده دارند.
    امام دو، سه ماه قبل از عزل قطعي بني‌صدر، تازه كميته حل اختلاف تشكيل دادند. در اين كميته، آقاي يزدي از طرف حزب جمهوري، آقاي اشراقي از طرف بني‌صدر و آقاي مهدوي كني از طرف خود امام حاضر بودند. دو رأي به نفع بني‌صدر در اين جلسه بود، چون آقاي مهدوي كني هم طرفدار بني‌صدر بود و امام حتي‌المقدور مي‌خواستند رأي مردم محفوظ بماند تا يك جوري بحران حل شود.


    دكتر طباطبايي ادامه داد: يك وقتي خدمت امام بودم و آقاي كروبي از امام دستوري براي براي بنياد شهيد خواست. امام به بنياد شهيد خيلي عنايت داشت انصافا آقاي كروبي هم خيلي خوب اداره كرده بود و بارها امام از ايشان تقدير كرده بود. آقاي كروبي در بنياد شهيد يك مشكلي داشتند كه از امام اجازه گرفتند فلان كار را بكنند. دو روز بعد، آقاي ميرحسين موسوي لايحه‌اي درباره نهادهاي انقلاب به مجلس برد كه اگر اين لايحه در مجلس تصويب مي‌شد، اين اختيار از آقاي كروبي گرفته مي‌شد.
    آقاي كروبي دو روز بعد، سراسيمه آمد پيش امام كه مهندس موسوي چنين لايحه‌اي به مجلس برده كه اگر تصويب شود، ما نمي‌توانيم به دستوري كه داديد، عمل كنيم. شما موضوع بنياد شهيد را از اين لايحه دولت، مستثني كنيد. امام نامه‌اي كه امضا كرده بودند، از آقاي كروبي گرفتند و گذاشتند توي جيبشان و گفتند، هرچه مجلس تصويب كرد، همان را عمل خواهيم كرد.
    اين نوع برخورد امام بود و خط قرمز ايشان، قانون و رأي مردم بود.

    + نوشته شده در  84/07/08ساعت 12  توسط دوستدار  | 
    دكتر صادق طباطبايي: عملكرد گذشته حكومت، برخلاف همبستگي ملي است

    دكتر سيدصادق طباطبايي در گفت‌وگو با «بازتاب» اظهار داشت: در شرايطي كه در داخل و خارج از كشور، با چشم‌انداز مناسبي روبه‌رو نيستيم، نياز به همبستگي بيشتري داريم، حال آن‌كه در گذشته، همواره در جهت حذف يكديگر و تفرقه حركت كرده‌ايم.
    دكتر طباطبايي در بازديد از سايت «بازتاب» طي گفت‌وگويي چهار ساعته، ديدگاه‌هاي خود را درباره موضوعات مختلفي چون سيره امام(ره) در مقابل انتقادها، نقش حزب توده در ايجاد تفرقه و تنش ميان گروه‌هاي مسلمان، عملكرد دولت موقت، ادامه جنگ پس از فتح خرمشهر، شرايط فعلي منطقه‌اي و جهاني، پرونده هسته‌اي، چالش‌هاي كنوني جمهوري اسلامي در داخل و خارج از كشور، آسيب‌شناسي عملكرد اصلاح‌طلبان و همچنين ناگفته‌هايي از زندگي خود را تشريح كرد.
    وي در بخشي از اين گفت‌وگو، با اشاره به حساسيت انتخابات رياست‌جمهوري گفت: در شرايطي كه ما امروز، بيش از هر زمان ديگري به حضور و مشاركت مردم در عرصه انتخابات رياست‌جمهوري نيازمنديم، حكومت به گونه‌اي رفتار كرده است كه بخشي از مردم، اين احساس را پيدا كرده‌اند كه نظريات آنان، اهميت و تأثير چنداني در تغيير رفتار حكومت ندارد؛ بنابراين، طبيعي است كه انگيزه مشاركت در انتخابات كاهش يابد.
    طباطبايي ادامه داد: اگر مردم در انتخابات، حضور گسترده‌اي هم داشته باشند، اما پس از انتخابات خواسته‌‌ها و انتظارات آنان برآورده نشود، همين امر، موجب نااميدي و جدايي مردم از حكومت خواهد شد.
    سخنگوي دولت موقت افزود: همبستگي ملي و مشاركت عمومي، دو نياز جدي و ضروري امروز ماست و مقام رهبري نيز با نامگذاري امسال به اين نام، بر اهميت و ضرورت آن تأكيد كرده‌اند، اما پرسش اينجاست كه آيا تنها با نامگذاري سال،‌ همبستگي ملي و مشاركت عمومي تأمين مي‌شود و نبايد رفتارهاي حكومت و اركان نظام به شكلي باشد كه مردم نشانه‌هاي عملي اين هدف را مشاهده كنند؟
    دكتر طباطبايي افزود: تاكنون و تحت بهانه‌هاي گوناگون، هر بار بخشي از نيروهاي مسلمان كه در به ثمر رساندن انقلاب نقش داشته‌اند، از صحنه حذف شده‌اند؛ در حالي كه همبستگي ملي يعني اين‌كه همه گروه‌ها در اصول نظام و منافع ملي به همگرايي برسند.
    وي همچنين، واگرايي، دلگيري و يأس موجود در افكار عمومي گروه‌هاي سياسي مختلف در كشور را ناشي از بي‌اعتنايي و معطل ماندن بخشي از اصول قانون اساسي دانسته و افزود: زماني كه بسياري از اصول قانون اساسي به ويژه درباره آزادي انديشه و مطبوعات، حقوق مردم و نظام قضائي در حاشيه قرار مي‌گيرند، نتيجه‌اي جز شرايط فعلي مورد انتظار نيست.
    صادق طباطبايي اظهار داشت: همان‌گونه كه ولايت فقيه و ركن اسلاميت از اصول جدانشدني قانون اساسي و نظام جمهوري اسلامي است، نقش و ‌آراي مردم نيز در اين نظام، اهميتي مشابه دارد و چگونه است، كساني كه براي حفظ حرمت اين بخش نگرانند و واكنش‌هاي گسترده نشان مي‌دهند، درباره نقض ساير بخش‌‌ها سكوت مي‌كنند؟
    عضو خانواده امام خميني(ره) افزود: در نگاه امام(ره)، آرا و خواست مردم اهميتي فوق‌العاده و برتر از ديگر امور داشت و ايشان همواره مي‌گفتند مردم اشتباه نمي‌كنند.
    طباطبايي افزود: قبل از رفراندوم جمهوري اسلامي و به رغم همه تأكيدي كه امام بر واژه «جمهوري اسلامي» داشتند و فرموده بودند: «جمهوري اسلامي؛ نه يك كلمه كم، نه يك كلمه زياد»، خدمت امام(ره) رسيدم و به ايشان عرض كردم كه سؤال رفراندوم درباره «آري» يا «نه» گفتن به «جمهوري اسلامي» تنها درباره دو نظام سلطنتي و جمهوري اسلامي، نظر مردم را جويا مي‌شود و اگر كسي نوع ديگري از حكومت غير از اين دو نوع را انتخاب كند، نمي‌تواند نظرش را ابراز كند كه امام(ره) فرمودند: هر كس به دنبال نوع ديگري از حكومت است، پشت برگه‌هاي رفراندوم بنويسد.
    سخنگوي دولت موقت ادامه داد: به عنوان مسئول برگزاري رفراندوم جمهوري اسلامي، به وزارت كشور دستور دادم كه آراي ديگر قيدشده پشت برگه‌ها را هم شمارش كنند كه بر اساس شمارش آرا، مجموعا حدود چهارصد رأي از كل كشور، انواع ديگر حكومت مانند «جمهوري دمكراتيك خلق» را انتخاب كرده بودند كه اين رقم در برابر انتخاب‌كنندگان «جمهوري اسلامي» كه بيش از يبست ميليون نفر (4/94) بودند، ناچيز است و مهندس بازرگان، نخست‌وزير دولت موقت نيز پس از رفراندوم، با استناد به اين ميزان رأي به اين گروه گفت كه به اندازه وزنتان سهم بخواهيد.
    متن كامل گفت‌وگوي مشروح دكتر صادق طباطبايي با «بازتاب» به زودي منتشر خواهد شد.

    + نوشته شده در  84/07/08ساعت 12  توسط دوستدار  | 

    بر ويرانه هاي فرهنگ

    گفت وگو با دكتر صادق طباطبايي در باره نيل پستمن

    در پرورش فرهنگي دانش آموزان حتماً بايد از متون مقدس و آموزه هاي ديني بهره گرفت زيرا در اين آموزه ها ارزش هاي اصيل انساني وجود دارد كه با پايبند شدن به آن، كودك مي تواند خود را در مقابل تكنولوژي مجهز و مسلح كند
    000219.jpg
    عكس : محمدرضا شاهرخي نژاد
    حالا ديگر چند وقتي است كه نيل به آرزويش رسيده. نمي دانم الان كجاست و يا چه مي كند؟ به او خوش مي گذرد يا نه؟ آسوده خاطر سر بر بالين مي گذارد يا... اما مطمئناً هر جا كه هست از Coming soon و آرته و فاكس نيوز و مولتي ويژن و... خبري نيست. او از دست تلويزيون خلاص شده! چيزي كه سال ها او را آزار مي داد. نه فقط تلويزيون بلكه تكنولوژي،و تلويزيون به عنوان يكي از مهم ترين مظاهر آن. حالا ديگر او راحت خوابيده است و براي بچه هايي افسوس مي خورد كه چهار زانو جلوي تلويزيون نشسته اند و اسپايدرمن ۲ را مي بينند. يك سال و چندماه از مرگ نيل پستمن (Neil Postman) جامعه شناس و استاد دانشگاه نيويورك مي گذرد. كمتر كسي است كه با نقد تكنولوژي آشنا باشد اما نام او را نشنيده باشد. كتابهاي او در نقد تكنولوژي جديد سال هاست كه شهرت جهاني يافته است. بيش از ۲۰ كتاب و ۲۰۰ مقاله از خود برجا گذاشته كه چندتاي آن به فارسي ترجمه شده است. دكتر صادق طباطبايي تنها مترجم آثار او در ايران است كه سه كتاب معروف او «زوال دوران كودكي» (۱۹۸۳)، «زندگي در عيش،مردن در خوشي» (۱۹۸۵) و مهم ترين اثرش «تكنوپولي» (۱۹۹۲) را به فارسي برگردانده است. صادق طباطبايي را نسل انقلاب بيشتر مي شناسد. او كه همزمان با انقلاب ايران، زندگي و درس و كارش را در آلمان رها كرد و به ايران آمد، مدت زيادي است سياست و كارهاي اجرايي را بوسيده و به كناري گذاشته و يكسره به علاقه شخصي اش پرداخته است. ترجمه سه كتاب پستمن و تقرير كتابي توسط خود او (طلوع ماهواره و افول فرهنگ) حاصل سال هاي دور از سياست است. پستمن را «پيامبر يك چشم» خوانده اند، چه اين كه او يكسره پايه و اساس تكنولوژي جديد را زير سؤال مي برد و تنها نتايج و آثار سوءتكنولوژي را مي بيند. اگرچه - به تعبير خودش - آنقدر تكنوفيل (دلباختگان تكنولوژي) در دنياي جديد وجود دارد كه يكسويه نگري او را جبران كند. آنها كه به تكنيك آنچنان مي نگرند كه عاشقي به معشوق خود، بدون آن كه لحظه اي به تبعات و عواقب تكنولوژي بينديشند. نيل پستمن آنقدر از تكنولوژي خسته شده بود كه به جوامعي حسرت مي خورد كه «مردم آن يا تلويزيون ندارند يا اگر دارند فقط يك دستگاه دارند و آن هم فقط داراي يك كانال است و اين كانال هم فقط چند ساعت در شبانه روز برنامه پخش مي كند.» مرگ پستمن اگرچه در رسانه هاي خارجي بازتاب گسترده اي داشت اما در اين جا جريان وارونه است چرا كه دنياي ما دنيايي است كه برتري آدم ها را جايزه هايشان تعيين مي كند نه حرف هايشان!
    روند تكنولوژي وقتي از جامعه ابزارآلات به جامعه صنعتي مي رسد و تكنيك بار ايدئولوژيك پيدا مي كند و تبديل به تكنولوژي مي شود عنصري كه در مقابل آن ايستاده و مقاومت مي كند سنت و فرهنگ است در اين ميدان نابرابر آن جرياني كه تسليم مي شود «فرهنگ» است
    000228.jpg
    000225.jpg
    رحمان بوذري
    آقاي دكتر طباطبايي در قرن اخير عده زيادي در غرب به نقد مدرنيته و دنياي جديد پرداخته اند از فيلسوفاني مثل نيچه گرفته تا رمان نويساني چون آلدوس هاكسلي و حتي جنبش هايي چون جنبش سبزها و هيپي ها. عده اي به نقد مباني دنياي مدرن پرداخته اند و برخي هم نتايج و آثار آن را بررسي كرده اند. جايگاه پستمن - كه بيشتر جامعه شناس است تا فيلسوف - در اين ميان كجاست؟
    حدود سه دهه است كه متفكران غربي به اين نتيجه رسيده اند كه تكنولوژي جديد با فرهنگ سرستيز دارد. پستمن هم در همين چارچوب اعتقاد دارد كه روند تكنولوژي وقتي از جامعه مبتني بر ابزارآلات به جامعه صنعتي مي رسد و «تكنيك» بار ايدئولوژيك پيدا مي كند و تبديل به «تكنولوژي» مي شود، عنصري كه در مقابل آن ايستاده و مقاومت مي كند سنت و فرهنگ است. هر دوي اينها را مي توان در يك مقوله جمع كرد. در اين ميدان نابرابر آن جرياني كه تسليم مي شود «فرهنگ» است. اين از اقتضائات تكنولوژي است. پستمن به صراحت مي گويد كه نمي توان يك مقوله صنعتي را پذيرفت اما ايجابات آن را نپذيرفت. مثلاً در زمان كودكي ما برق نبود. من وقتي از مدرسه مي آمدم بايد مشق هايم را زودتر قبل از تاريكي هوا مي نوشتم. شب، دو چراغ بيشتر در منزل نداشتيم. يكي در كتابخانه پدرم و ديگري اتاقي كه همه در آن مي نشستيم. سرشب با اين يك چراغ برادر و خواهر و عمه و مادربزرگ همه دور هم جمع بوديم. سه نسل با هم زندگي مي كرديم. وقتي برق آمد اين جمع كوچكتر شد. با وجود اين باز هم خانواده دور هم بودند. هنگامي كه تلويزيون به خانه آمد همه به صورت نيم دايره در مقابل آن نشسته اند. در كنار هم هستند اما با هم نيستند.
    نگاه ها موازي مي شود.
    همه در كنار هم هستند اما هيچ مراوده عاطفي و تجربي و... نسبت به هم ندارند. حال اگر در خانه اي دو تلويزيون بود به طور فيزيكي هم از يكديگر جدا مي شوند. اين تبعاتي است كه شكاف نسل ها را به وجود مي آورد. وقتي ورود تلويزيون را به منزل پذيرفتيد شكاف نسل ها را هم بايد بپذيريد. اينطور نيست كه اگر در ليوان آبي، يك قطره جوهر بريزيد پس از آن همان ليوان آب قبلي باشد به اضافه يك قطره جوهر، بلكه شرايط جديدي پيدا مي كند كه تمام ليوان تبديل به آب جوهر مي شود.
    ديگر از هم قابل تفكيك نيستند.
    با هم عجين مي شوند. مثال ديگر اتومبيل است. شما اتومبيل را مي خريد، زحمت تهيه اش را بر خود هموار مي كنيد كه در وقت صرفه جويي كنيد. صبح از منزل تا دانشگاه يا محل كار يك ساعت ونيم طول مي كشد. با خود فكر مي كنيد كه اگر اتومبيل داشته باشم نيم ساعته مي روم و يك ساعت صرفه جويي مي كنم. يك ساعت هم عصر صرفه جويي مي كنم كه در مجموع مي شود دو ساعت. آيا واقعاً اينطور است كه اتومبيل براي شما وقت ايجاد كند يا در ترافيك گير مي كنيد و بيش از آن مقدار وقتتان تلف شده است. هوا را هم آلوده مي كند. تصادفات هم به وجود مي آورد. يعني زماني متوجه مي شويم اتومبيل چه بلايي بر سر ما آورده كه مدت ها از تسليم شدن به آن گذشته و فرهنگ خود را بر ما تحميل كرده و جزيي از فرهنگ ما شده است.
    در واقع آداب و رسوم و شرايط اجتماعي ما متناسب با ايجابات تكنيكي به نام اتومبيل شده است.
    000222.jpg
    هر ابزار صنعتي كه وارد ميدان شده يك عنصر فرهنگي را تحت تاثير قرار داده و از طرفي اتكاي آن ابزار صنعتي سرمايه داري سودطلب افزون خواه است كه به انزواي فرهنگي كمك مي كند چون سودش در آن است. لذا در اواخر قرن هجدهم، انديشمندان دانش جديد مثل فرانسيس بيكن معتقد بودند كه هيچ چيز بهتر از رشد صنعتي نيست. از اين رو رشد بشريت و انسانيت تسليم توسعه صنعتي شد. توسعه شعار عامي شد بر بالاي كاخي كه بر تلي از ويرانه هاي فرهنگ ساخته شده بود.
    اين نكاتي كه شما گفتيد اختصاص به پستمن ندارد. متفكران زيادي به اين مقولات پرداخته اند. مثلاً تافلر هم كتابهاي زيادي در مورد تاثيرات تكنولوژي جديد بر زندگي آدمي دارد. چه جرياني پستمن را از بقيه متمايز مي كند؟
    اولاً ديگران همين مطالب را به عنوان درد مطرح كرده اند ولي راه حلي ارايه نداده اند. پستمن براي هر مقوله اي كه عنوان مي كند راه حلي ارايه مي دهد. در كتاب برجسته خود - كه فشرده افكار و انديشه هايش در آن است - به نام «تكنوپولي» فصل يازدهم آن راه حل ارايه مي دهد و عجيب اين  است كه از آموزش و پرورش شروع مي كند. در آموزش و پرورش هم نظريات جديدي را عنوان مي كند كه مجموع آن در قالب كتاب ديگري تحت عنوان «آموزش بدون خدايان؛ پايان تعليم و تربيت» آمده است.
    البته اين كتاب هنوز به فارسي ترجمه نشده است.
    بله. در آن كتاب پستمن معتقد است براي پرورش بايد بيش از آموزش اهميت قايل شد. ما بايد انساني پرورش دهيم كه بتواند در مقابل لشكر مهاجم تكنولوژي عرض اندام كند. اين انسان قبل از اين كه به هر وسيله تكنولوژيك خود را مجهز كند بايد چند سؤال از خود بپرسد؛ اين عنصر تكنولوژيك چه به من مي دهد و در ازاي آن چه از من مي گيرد. تا زماني كه ساعت انسان تقويم نداشت به محض پرسيدن اين كه امروز چندم است به يادش مي آمد. از وقتي ساعت تقويم دار شد حافظه تقويمي انسان از بين رفت. پس آگاهي به اين كه تكنولوژي به انسان چه مي دهد و در ازا، آنچه مي گيرد. دومين نكته اين است كه بدانيد پذيرفتن تكنولوژي جبري نيست اما پذيرفتن الزامات آن جبري است. اين تز پستمن است.
    در مورد آموزش و پرورش هم نظريات جالب و منحصربه فردي دارد.
    او معتقد است كه در پرورش بايد كودكان را حتماً به اصول و مباني فرهنگي مجهز كرد و به نكته جالبي اشاره مي كند. مي گويد در پرورش فرهنگي دانش آموزان حتماً بايد از متون مقدس و آموزه هاي ديني بهره گرفت زيرا در اين آموزه ها ارزش هاي اصيل انساني وجود دارد كه با پايبند شدن به آن، كودك مي تواند خود را در مقابل تكنولوژي مجهز و مسلح كند. به عبارت ديگر او معتقد است در جهان كنوني سيطره تكنولوژي بر فرهنگ بشري مطرح است. در جامعه اي مثل آمريكا تكنولوژي توانسته موفق شود و فرهنگ را به طور كلي كنار بزند؛ در واقع،اين جامعه از مرحله تكنولوژي به «تكنوپولي» رسيده است.
    كلمه تكنوپولي را هم خود پستمن وضع مي كند؟
    بله، تكنوپولي لغتي است كه پستمن ساخته است مركب از لغت تكنولوژي و مونوپولي كه به معني انحصارگرايي تكنولوژي است. الان جامعه آمريكا جامعه اي است كه حرف اول را در آن تكنوپولي مي زند با تمام ابزارهايش از قبيل ماهواره و كامپيوتر. در اين جامعه عنصر فرهنگي و ارزش هاي انساني تعيين كننده نيستند. اين را مي توان از وضع بچه ها فهميد؛ بچه ها امروز ديگر كودكي ندارند. دوران كودكي كودك از بين رفته. زندگي امروز كودك با بزرگسال عجين شده است. چيزي در جهان بزرگسالي نيست كه براي كودك به صورت رمز و رازي وجود داشته باشد. همه را از تلويزيون مي بيند. اگر در همين اتاقي كه ما نشسته ايم يك كودك باشد ما خيلي از حرف ها را جلوي او نمي زنيم. پدر و مادر در حضور بچه بعضي كارها را انجام نمي دهند. در حضور كودك از بعضي كلمات و عبارات پرهيز مي شود. در حضور كودك قتل، قمار و... انجام نمي شود چون كودك ظرفيت تحمل اين مسايل را ندارد. اما آيا تلويزيوني كه كودك از ۱۸  ماهگي بيننده آن و از سه سالگي معتاد به آن است در برنامه ريزي خودش فرقي بين كودك و بزرگسال قايل است؟ حرف هايي كه پدر و مادر در حضور فرزند نمي زنند تلويزيون به او ياد مي دهد. بنابراين بچه در شرايطي كه به لحاظ فيزيولوژيك دوران خردسالي را مي گذراند به لحاظ رواني مواجه با جهان بزرگسالي است. حال وقتي اين بچه به ۱۵ سالگي مي رسد آيا انساني است كه زودتر بالغ شده و در وقت صرفه جويي كرده يا بالغي است كه كودك صفت است.
    ضمن اين كه در كنار اين مسئله، يك تقابلي هم بين آموزه هاي كودك در خانواده با يادگيري هاي او از رسانه ها و به طور خاص تلويزيون به وجود مي آيد. يعني آنچه را كودك در خانواده ياد مي گيرد با آنچه كه از تلويزيون مي بيند مغاير است!
    دقيقا مغايرت دارد.
    آن وقت كداميك تاثيرگذارتر است؟
    طبيعتاً تلويزيون .
    در آماري كه پستمن ارايه مي دهد تلويزيون نقش اول و پدر نقش پنجم را در تربيت كودك آمريكايي دارد و آن جا در پايان كتاب «زوال دوران كودكي» اقرار مي كند اين مقوله اي است كه من ديگر برايش راه حل ندارم. پشتم خالي است اما حداقل مي توانم به پدر و مادرها توصيه كنم كه اگر مي خواهند فرزندشان را به گونه اي ديگر تربيت كنند چند كار انجام دهند:اولاً فرزند را با پدر بزرگ و مادربزرگش آشنا كنند. با اقوام بزرگترش مانوس كنند. بچه ها را كليسا ببرند و داستان هاي مذهبي را برايشان تعريف كنند. اين بچه ها را از كودكي واكسينه كنند بلكه بتوانند روند تسليم در مقابل تكنولوژي را به تاخير بيندازند.
    آقاي دكتر شما گفتيد پذيرش تكنولوژي جبري نيست اما پذيرش الزامات آن جبري است. در مورد اين كه پذيرش تكنولوژي جبري نيست من كمي حرف دارم.
    توصيه نمي كنم كه از تكنولوژي پرهيز كنيد. مي توان سوار ماشين نشد اما اگر سوار شديد الزاماتش جبري است. حال اين كه در درازمدت آيا مي توانيد از ماشين استفاده نكنيد مقوله ديگري است.
    در واقع مي خواهم بگويم كه مي توان آن را حذف كرد يا نه؟
    مي توان فكر آن را كرد...
    به طور فردي مي توان حذف كرد.
    نخير، به طور جمعي هم ممكن است. در سيستم مكانيزه كردن كشاورزي، امروز نمي توان بدون استفاده از تكنولوژي كشاورزي بشر را سير كرد. بايد مكانيزه كنيد، اما قبل از آن بايد مقررات و شرايط جديد را از نظام ارباب و رعيتي و فئوداليته تفكيك كنيد. آن زمان ارباب بود و رعيت؛يعني به نحوي زندگي فرهنگي  آنها عجين بود. اما وقتي اين نظام تبديل به دهها هكتار و چند تراكتور و عده اي كارگر شد حتي قسمت انساني نظام ارباب و رعيتي فراموش مي شود و از بين مي رود. فرم جديدي از استثمار به وجود مي آيد كه اصلاً مقوله ديگري است. در اين جا نظام حاكم وقتي قصد وارد كردن تكنولوژي كشاورزي را دارد، بايد به تبعات محض پذيرفتن آن آگاه باشد و براي كمتر شدن اين تبعات چاره انديشي كند.
    صحبت هاي شما دقيقاً مشخص مي كند كه گريزي جز پذيرفتن تكنولوژي نيست. ما نمي توانيم كشاورزي مان را با همان متد قديم و روش هاي گذشته اداره كنيم.
    نه، من عرض نكردم كه مي توانيم. بدون تكنولوژي كشاورزي نمي توان بشر امروز را سير كرد. حال كه مجبور به وارد كردن تكنولوژي هستيم،بايد اين را بفهميم كه نظام جديد كشاورزي با نظام ارباب  و رعيتي قبل فاصله دارد و نظام ديگري خواهد بود. در نتيجه از استثمار و سوءاستفاده جلوگيري كنيم.
    كه به نظر مي رسد جلوگيري از اين هم بسيار سخت باشد چرا كه قبول كرديم الزامات و تبعات آن جبري است.
    000231.jpg
    000234.jpg
    همان طور كه در دوران سلطه استبداد و امپرياليسم يك مجاهد آزاديبخش براي رسيدن به آزادي علي رغم شرايط حاكم خود را پرورش مي دهد و حتي وارد جنگ چريكي مي شود و از همه چيز شرايط عادي زندگي مي گذرد بايد در مقابل غول تكنولوژي - كه همه شرايط خود را بر ما تحميل مي كند - جنبه هاي مثبت را بگيريم و با جنبه ها و الزامات منفي آن حتي المقدور مقابله كنيم و اين يك هوشياري و انتلكتئوليسم خاصي مي خواهد و اتفاقاً پستمن براي روشنفكري كه قصد قيام عليه تكنولوژي دارد هفت ضابطه برمي شمرد كه در كتاب «زوال دوران كودكي» هست.
    آقاي دكتر! در مورد غرب و مظاهر آن از جمله تكنولوژي جديد دو نگاه بعد از انقلاب تئوريزه شد: يكي نگاه نادر و ديگري نگاه غالب. نگاه غالب اين دوران را دوران طلايي رشد و شكوفايي بشر مي داند،اما نگاه نادر كاملاً معتقد به اعمال ولايت تكنيك است.
    اين همان تكنوپولي است. وقتي تكنيك به مرحله اعمال ولايت برسد به قول پستمن تبديل به «تكنوپولي» شده است.
    ما هم اساساً در اين آتمسفر نفس مي كشيم و از زير اين سلطه بيرون نمي توانيم بياييم. مثل اين است كه شما بگوييد من در اين اتاق هستم و حالا مي خواهم از آن بيرون بيايم. شما در اين فضا زندگي مي كنيد و اين اعمال ولايت هم وجود دارد. تنها راه نجات از اين فضا شكستن آن است؛ بيرون رفتن از اين آتمسفر.
    البته اين نگاه به اين شكل خيلي افراطي است. اين حرف درست است كه ما، در دانش جديد، شيمي اسلامي، فيزيك اسلامي و رياضيات اسلامي نداريم. هنر هم اگر تعريف آن را مقوله خداوندگاري انسان بدانيم يعني انسان وقتي وارد مدار خلاقيت مي شود و صفت خداگونگي پيدا مي كند هر انديشه اي كه داشته باشد خلاقيتش در جهت بارور كردن آن انديشه قرار مي گيرد. مقوله هنر از علم جدا است. علم از مقوله دودوتا چهارتا و علت و معلول تام و يكطرفه است برخلاف هنر كه علت و معلول دوطرفه است. شما وقتي كتري را روي اجاق مي گذاريد حرارت اجاق كتري را جوش مي آورد. جوش آمدن آب معلول وجود حرارت است. اما اين جوش آمدن ، حرارت اجاق را زيادتر نمي كند. اين يكطرفه است. ذره اي هم نمي توان در آن خدشه وارد كرد. اما در مورد هنر اينطور نيست. من با شما صحبت مي كنم و شما را به هيجان مي آورم. هيجان شما محصول و معلول صحبت كردن من است. در عين حال من از هيجان شما، هيجان زده تر مي شوم و با انگيزه بيشتر صحبت مي كنم. يعني اين هيجان شما در من اثر مي گذارد. هنر هم همين طور است. هنر وقتي به جامعه عرضه شد بازتاب آن در روحيه هنرمند، اثر مضاعف مي گذارد چرا كه علت و معلول متقابل است. لذا مقولات علمي را از مقوله هنر بايد متفاوت دانست.
    بحث در همين جاست. ببينيد علوم ماهيت خود را از دست داده است. سابق بر اين علوم بر متدولوژي خاص خود سوار بود. آن رياضياتي كه در گذشته حتي بار حكمي داشت با رياضيات امروز متفاوت است. علم جديد در خدمت تكنولوژي است لذا اين رياضيات، آني نيست كه قبلاً بوده بلكه ماهيت آن تغيير كرده است.
    طبيعي است. اما انسان متعهد حتي دانشگاه را هم متعهد مي كند. زماني دانشگاه را مهد علمي مي گذاريد كه در آن دودوتا چهارتاي علي و معلولي خدشه ناپذير است. پس محصول آن هم همين خواهد بود. اما اگر آن نگاهي كه آميخته با هنر و تعهد است حاكم شود دانشگاه اسلامي معنا پيدا مي كند. منظور از دانشگاه اسلامي اين نيست كه ما شيمي اسلامي و فيزيك اسلامي در آن تدريس كنيم. منظور نوع نگرش به علم از ديدگاه خاصي است. يك بار علم در جست وجوي قدرت است و يك بار در جست وجوي حقيقت. وقتي در جست وجوي قدرت باشد كسب قدرت و گسترش آن هدفش مي شود و تكنوكرات ها ظهور مي كنند؛ يعني همان عناصر و ابزار صرف علي و معلولي يك بعدي. اما اگر در جست وجوي حقيقت بوديد آن اتفاقي مي افتد كه در قرن دوم و سوم هجري پديد آمد. نوع نگرش مسلمان به پديده هاي علمي براساس اعتقادات او - كه مشيت خداوند را در تمام پديده ها ساري و جاري مي بيند - شكل مي گيرد. اين نگرش تفاوت اساسي با تفكري دارد كه مي گويد براي علمي ديدن پديده اي بايد از هرگونه پيشداوري رها شد و به اين پديده، صرفاً بدون وابستگي و تاثير و تاثر از پديده هاي ديگر پرداخت. اين تفكر تكنوكرات يك بعدي را مي پروراند كه دانشگاه هاي امروز بيرون مي دهد. علمي كه هدفش كسب قدرت است محصولي چنين خواهد داشت. در قرن دوم هجري نگاه دانشمندان مسلمان به پديده ها نگاه حكمت  بالغه و حكمت جاريه بود. لذا علوم يوناني در كارگاه تفكر توحيدي گسترش و عظمتي پيدا مي كند كه افكار و انديشه هاي ابونصر فارابي و دانشمندان مسلمان تا چندي گذشته به عنوان پايه هاي اساسي تفكر در دانشگاه هاي غربي تدريس مي شد. دانشگاه اسلامي پرورش دهنده چنين نگرشي به علم است كه امروز نه استاد آن را داريم و نه پايه ها و روش هاي تدريس آن را. اتفاقاً نگاه پستمن اين است كه علم را از ابزار به انديشه مي رساند. متون مقدس نازل شده براي ايجاد آن پشتوانه تعهد است تا نگرش به علم نگرشي تكنوپوليك نباشد.
    اما علم جديد در خدمت قدرت قرار مي گيرد و هدف از آن كسب قدرت مي شود نه جست وجوي حقيقت. شعار عصر جديد اين است كه «دانش قدرت است»
    دانش جديد گفت ما ارزش را بايد كنار بگذاريم و صرفاً به پديده علمي - مادي - بنگريم. وقتي كه شما از علم ارزش زدايي كرديد هيروشيما از آن بيرون مي آيد.
    آقاي دكتر طباطبايي، مرگ پستمن بازتاب بسيار كمي در ايران داشت و حتي به اندازه يك نويسنده معمولي هم كه حداقل چند كتاب نوشته است، به او پرداخته نشد.
    البته روزنامه اطلاعات از من خواست چيزي بنويسم ولي بازتاب آن در اينترنت و جهان غرب بسيار وسيع بود. شما اگر در اينترنت پستمن را جست وجو كنيد حداقل ۲۵ صفحه اينترنتي باز مي شود كه هركدام بيست، سي ارجاع مي دهد. هيچ روزنامه اي را در غرب - حتي روزنامه هاي دسته سوم محلي - پيدا نمي كنيد كه در مورد پستمن مقاله اي نداشته باشد. دو سه روز پس از مرگ پستمن سايت هاي آلماني زبان را جست وجو مي كردم، از ساعت يك ونيم شب تا پنج صبح ذخيره مي كردم تا بعد آنها را بخوانم و تازه يك دهم كل مطالب را هم جمع نكردم.
    شما با او مكاتبه و ارتباط نزديك داشتيد؟
    من موقعي كه تصميم گرفتم «تكنوپولي» را ترجمه كنم با او مكاتبه كردم. او به من نوشت كه اين حرف ها از كشور شما مي آيد. من گفتم اتفاقاً اين حرف را اگر من به يك جوان ايراني مي زدم قبول نمي كرد و مي گفت تعصب ضد غربي است اما وقتي تو به عنوان يك متفكر يهودي آمريكايي و جامعه شناس معتقد هستي كه اين تكنولوژي انسان ها را از خود بيگانه مي كند؛ تويي كه در جامعه اي كه به قله اين تكنولوژي رسيده، اين حرف را مي زني بنابراين خريدار دارد. اين درست مثل عده اي است كه در اتاقي ۱۵ - ۱۰ سال نشسته اند و در اتاق هم بسته است و از هواي بيرون خبر ندارند. به يكباره يكي از آنها مي گويد در را باز كنيم تا هوا عوض شود. كسي از بيرون مي رسد و مي گويد هوا سرد است. ابتدا لباس گرم بپوشيد و سپس پنجره ها را باز كنيد. تو اين هشدار را مي دهي كه پالتو بپوشيد و بعد پنجره ها را باز كنيد.
    آنهايي كه در اتاق هستند از شرايط بيرون خبر ندارند. اگر بدون آمادگي بيرون بيايند همه سرما مي خورند و مي ميرند اما اگر كسي از بيرون بيايد و به آنها بگويد هواي بيرون هم تميز است و هم به شدت سرد و هم هواي درون آلوده است، در نتيجه آنها از خطر در امانند.
    پيام امثال شما اين انذار را مي دهد ،توام با اين آمادگي كه جلوگيري مي كند از مواجهه بدون آگاهي و آمادگي.
    + نوشته شده در  84/07/08ساعت 12  توسط دوستدار  | 

    «ناز» طلبي جوان ـ ۲

    در بخش پيشين اين نوشتار، به اهميت آگاهي، آزادي، آفرينندگي و شرح تفاوت اسلام سنتي، التقاطي و اسلام ناب پرداختيم و به الگوهاي شخصيتي جوانان هم اشاره كرديم. در اين قسمت، موارد مهم ديگري را كه در تعامل فرهنگي با جوانان با هدف رشد و بالندگي و پيشرفت اخلاقي آنان لازم است، برمي‌شمريم.
    4ـ ويژگي‌ها و شرايط امروز ما
    الف ـ برون مرزي:
    * رشد روزافزون بيداري اسلامي در سراسر جهان، دنياي غرب را نگران فرهنگ و امنيت و اقتصاد و...خود کرده است.
    * حادثه يازدهم سپتامبر ـ از هر منظري که بدان نگريسته شود ـ تهديد‌ها و فرصت‌هاي ويژه‌اي را در مجموعه جغرافيائي غرب از يک سو و جهان اسلام از سوي ديگر فراهم آورده است. حکمرانان زورمدار کاخ سفيد و طراحان جنگ طلب سياست خارجي آمريکا، نيات دروني خود را ازدرگير شدن در يک جنگ صليبي با جهان اسلام پنهان نمي‌ کنند.
    * جنگ رواني عليه اسلام و مسلمين، مدتهاست که دستمايه رسانه‌هاي گسترده ماهواره اي آژانس بين‌الملل يهود و ارگانهاي تبليغاتي جهان غرب شده است. تعداد مقالات و پايان‌نامه‌هاي دانشگاهي وکتاب‌ها و فيلم‌ها و سمينارها و ميزگردها و برنامه‌هايي که با هدف تخريب اسلام وتحريف فرهنگ اسلامي منتشر شده و مي‌شوند، از حد و اندازه بيرون رفته است. ماجراي پليد «آيات شيطاني» سلمان رشدي، نمونه‌اي از خروار است و کتاب «بدون دخترم هرگز» از بتي محمودي، شاهدي ديگر و ايکاش مطلب فقط در همين سبک و سياق تداوم مي‌يافت. قلم‌هاي قدرتمند وتحليل‌هايي که درک و فهم سفسطه‌هاي علمي‌و منطقي آن دور از دانش و توان جوان مسلمان و عامه فرنگيان است، پيوسته دست‌اندرکار تخريب اسلام و مسلمين و تحريف قرآن و فرهنگ و تاريخ ملل اسلامي مي‌باشد. (چقدر جاي تأسف است که بزرگان و مدعيان دانش و علوم ديني ما و دست‌اندرکاران تبليغات اسلامي به جاي وارد شدن به اين کارزار خطير فرهنگي و پاسخ گوئي به شبهات زهرآگين و گسترده مهاجمان مغرض و بي انصاف، به اعتراضات وسيع و سياسي به لقلق زبان يک سخنران و يک عبارت نسنجيده و يک کاريکاتور بي معني و پوچ در يک نشريه داخلي يک گروه کوچک دانشجويي ـ با تيراژ کمتر از دويست عدد ـ روي مي‌آورند.)
    * ارائه چهره‌اي وحشي و خشن و خونريز و خشک‌سر و بي‌منطق و عاري از عواطف بشري از اسلام و مسلمين، مدتهاست که در ابزارهاي ارتباط جمعي غرب، به اشکال مختلف ديده مي‌شود.
    * ظهور و حاکميت طالبان و اسلام طالباني که توسط آمريکا ئي‌ها ومتحدان استراتژيک و منطقه‌اي آنها پي افکنده شد، زشت ترين و غير انساني ترين وسبعانه ترين نگرش ديني را با خود به همراه داشت. نگرشي که از بن و اساس با مباني لطيف و روح نواز قرآني و رحمت و رحمانيت خداوندي بيگانه بود.
    * پيدايش گروه‌هاي بي‌هويت ولي با نام و نشان اسلامي در عراق و اعمال جنايت بار و مشمئزکننده آنها، که هر روز با آدم‌ربايي و قصابي زنان و مردان بي‌گناه و درنده‌خوئي و خونريزي و قساوت، در خدمت منافع اشغالگران و آژانس يهود قرار دارند، نقش دهشتناکي را در معرفي اسلام و شريعت اسلامي به جهانيان ايفا مي‌کند....
    * اوضاع ژئوپوليتيکي منطقه وحضوردهها و صدهاهزار نيروي نظامي ‌و مجهز، در چپ و راست و شمال و جنوب کشور و رؤياهاي چند هزارساله صهيونيست‌ها و داعيه‌هاي جهانمداري دنياي استکباري، ايران و نظام اسلامي را با شرايطي ويژه مواجه ساخته است.
    * شرايط داخلي و عدم ثبات و امنيت در دو کشور همجوار ما يعني افغانستان و عراق و نيز حضور همه‌جانبه آمريکا و متحدانش در خليج فارس و درياي عمان و همچنين وابستگي سياسي و نظامي ‌و امنيتي و اقتصادي کشور‌هاي حاشيه سواحل جنوبي خليج به قدرت‌هاي بزرگ، هر روز ما را با مسائل جديدتري روبرو خواهد ساخت.
    * وجود مشکلات با سازمانهاي سياسي و غير سياسي حقوق بشر و انرژي اتمي‌ و اتحاديه اروپا و آمريکا و... و ابعاد درگيري‌هاي داخلي و خارجي ما با آن مسائل، بر همگان روشن است.
    ب ـ درون مرزي:
    * هفتاد درصد جمعيت کشور را جوانان تشکيل مي‌دهند و همين جمعيت جوان است که وضعيت سياسي کشور را در آينده رقم خواهد زد. در صد بسيار بالائي از اين جوانان، داراي تحصيلات عالي و آکادميک بوده و در جستجوي آزادي‌هاي گسترده اجتماعي و فرهنگي وشغلي بوده و خواهان مشارکت سياسي مي‌باشند.
    * در حال حاضر نزديك به 30 درصد اين جوانان بيکار هستند.
    * دير زماني است که نوعي دلمُردگي و بي تفاوتي روز افزون نسبت به مسائل سياسي و اعتقادي و اجتماعي، در بخش عظيمي ‌از دانشجويان دانشگاه‌ها، خصوصا در شهرها و در دانشگاه‌هاي بزرگ مشاهده مي‌شود.
    * اجراي برنامه‌ها و سياست‌هاي اشتغال‌زايي، به رغم توصيه‌هاي مؤکد رهبران و متوليان سياست و حکومت، هنوز حتي رشد نرخ بيکاري را مهار نکرده است.
    * چشم انداز توسعه صنايع داخلي و رسيدن به مرز خود اتکائي، به دليل رشد روز افزون واردات کالاهاي مصرفي، هنوز نقطه اميدوار کننده‌اي را نشان نمي‌دهد. مشکل مضاعف اين واقعيت را بايد در عدم کنترل دولت بر بخش عظيمي ‌از اين کالاهاي وارداتي دانست.
    * روي آوردن به مواد مخدر و به اصطلاح نشاط آور و مصرف قرص‌هاي محرک اعصاب، خود خطر بالفعل روان سوز و عامل بالقوه ويرانگر ديگري است که به اميد خدا و در آينده اي نزديک، در همين سايت به آن خواهم پرداخت.
    * مشکلاتي که بر سر راه ازدواج جوانان وجود دارد و شرايط نامطلوبي که از سنت‌هاي ديرينه برمي‌خيزد و هيچ گونه مايه و پايه مذهبي نداشته و مانعي بزرگ بر سر راه ارضاي غرايز طبيعي آنان مي‌باشد، رفته رفته به نقطه بحراني خود رسيده است.خبر‌هايي که از اين بحران حکايت دارد و غالبا براي حفظ آرامش نسبي خانواده‌ها منتشر نمي‌شود، ميزان جدي بودن اين مسئله را نشان مي‌دهد.
    * برخوردهاي نا صوابي که با دختران و پسران جوان به دلايل معلوم در پارک‌ها و خيابانها وتفريح گاههاي عمومي‌صورت مي‌گيرد، جبرا" ديدارها و گرد همآئي‌هاي آنان را به محافل خصوصي و خانه‌ها ـکه به مراتب مفسده انگيز تر خواهد بود ـ مي‌کشاند.
    * طرح و شرح ديگرمشکلات و نابساماني‌هاي اقتصادي و آموزشي و قضائي و.... و هم چنين بيان موفقيت‌ها و دستآوردهاي علمي‌وفني و...از چارچوب نوشتار حاضر خارج است، چرا که مرکز ثقل اين گفتار را بحران‌هاي عقيدتي و مشکلات فرهنگي جوانان تشکيل مي‌دهد.
    چنين وضعيتي در داخل و چنان شرايطي در خارج، ترديدي باقي نمي‌گذارد که جمهوري اسلامي درآينده اي نزديک با چالش‌هاي بزرگي‌ در سياست خارجي و داخلي خود مواجه خواهد بود.
    بديهي است در چنين صورتي، وحدت ملي وهمدلي و همنوائي اقشار مختلف مردم و همآوائي متقابل ملت و حکومت، شرط اوليه حفظ اقتدار ملي است.
    فراخواندن خيل عظيمي ‌از اين جوانان به ميدان مقاومت در برابر فزونخواهي‌هاي بيگانه آن طور که در دوران جنگ تحميلي شاهد آن بوديم، مستلزم تأمين خواسته‌هاي غريزي و مشروع و حفظ کرامت انساني واحترام به شخصيت وخوي جواني آنان است. وجود جوانان مخلص و با ايمان در بسيج و ديگر نهادهاي نظام ( که نشان از عاطفه ديني آنان دارد )، نبايد موجبات خوش خيالي ما را فراهم ساخته و نسبت به بحران‌هاي ياد شده ( که ريشه در فقدان يا ضعف انديشه ديني دارد )، بي تفاوت سازد.
    بخش اعظم اين نيروهاي جوان، بعد از انقلاب چشم به جهان گشوده و در همين نظام آموزش ديده و پرورش يافته اند. هنگامي‌که بخشي از همين جوانان که آموزش و تربيت ديني خود را از همين نظام گرفته‌اند، با قبولي در کنکور و عبور از غربال‌هاي گزينش، وارد فضاي آکادميک مي‌گردند و به اقتضاي شرايط سني و علمي ‌و امکانات آموزشي و ارتباط با ديگر محيط‌هاي علم و دانش جهان، متحول مي‌شوند و چه بسا از محيط‌ها ونهاد‌هاي سنتي فاصله مي‌گيرند، آن وقت است که تير اتهام دين‌گريزي و غربزدگي و بيگانه‌پرستي بر سر آنان باريدن مي‌گيرد. در حالي که برخي از اين تحولات، لازمه تکامل و پيشرفت است و لزوما مغايرتي با دين و ارزشهاي ديني ندارد. هرچند ممکن است با پاره اي از رسومات و سنن و آداب فردي و اجتماعي، همخواني نداشته باشد. اگر اين آداب و رسوم را به عنوان دستورات ديني به آنان آموخته‌ايم و تعهد به آنها را پايبندي به اصول شريعت انگاشته ايم، خطاو جفاي بزرگي است که خود در حق آنان و بر احکام ديني روا داشته ايم. زماني که اين جوان به حکم عقل و به اقتضاي زمان، پاره‌اي از اين قيد و بند‌ها را مانع رشد خود و جامعه مي‌بيند، بديهي است که با تناقض و بحران روحي مواجه مي‌گردد و سرانجام، عليه مرام سنتي موضع مي‌گيرد. اين جا تقصير از ما و از نگرش ديني ما و از تفکر ايستاي ماست.
    اگر تحولات زمان و شرايط و اوضاع نو به نو شونده و به تبع آن نياز‌هاي جديد، مورد قبول و عنايت شارع مقدس نمي‌بود، باز بودن باب اجتهاد ـ مبتني بر دخالت دو عنصر زمان و مکان در استخراج احکام نوين فقهي ـ معنا نمي‌يافت. شاهکار گره گشاي انديشه فقهي امام، بردن حوزه تأثير همين دو عنصر مکان و زمان در احکام مي‌باشد. معني عملي اين تفکر غير از اين نيست که چه بسا شرايط و اوضاع در اينجا و آنجا به گونه اي تغيير کند که حتي برخي احکام اوليه اسلامي، موضوعيت خود را از دست بدهد، چه رسد به آداب و رسوم و سنت‌هاي پيشينيان که جايگاه چندان معتبري در اصول و احکام شرعي ندارد. حال چگونه و با کدام منطق ديني مي‌توانيم تغيير و تحول در فکر و انديشه جوانان را، در گريز از اين رسم و آن منش، دوري از دين وگريز ازخدا پرستي تفسير کرده وبه تفسيق و به تکفير آنان روي آوريم؟
    5ـ برخورد با منکرات:
    در نوشتار پيشين به شيوه‌هاي قرآني حکمت و رحمت و مهرباني و جدال احسن و زبان مهر آميز و فراخي سينه و مروت و بردباري در برخورد با دگر انديشان و نهي ازمنکرات اشاره داشتم و سلوک بزرگان دين را با جوانان در سال‌هاي قبل از انقلاب و نيز مرام ومنش موفق امام صدر را در لبنان آن روز ياد آور شدم. در پي تذکرات و اظهارات برخي بازديدکنندگان، در تکميل آن مطلب، بي مناسبت نمي‌بينم، نکته اي را ياد آور شوم، تا يکي ازعوامل و ريشه‌هاي بي اعتنائي بخش عظيمي‌از جوانان را به اعتراضات موسمي‌برخي ازناهيان منکر، باز گو کرده باشم.
    ترديدي نيست که منکرات و محرمات شرعي، به پوشش خانم‌ها و کلا حجاب، منحصر نيست:
    * بردن آبروي يک انسان و کشتن شخصيت او، در قرآن کريم مساوي با قتل عام انسانها انگاشته شده است. همچنين اعاده شخصيت و بازگرداندن اعتبار و آبروي خدشه دار شده يک انسان ـنه فقط يک مسلمان ـبرابر با حيات بخشيدن به همه انسان‌ها اعلام مي‌گردد. (قرآن کريم: من قتل نفسا فکانما قتل الناس جميعا و من احياها فکانما احيا الناس جميعا ).
    * غيبت، از گناهان کبيره اعلام گشته و معادل خوردن گوشت برادر دانسته شده است.
    * گناه تهمت، معادل زنا با مادر در مسجد الحرام گفته شده و معلوم است حد شرعي زنا چيست.
    * رباخواري و نزول‌خواري و رشوه دادن و رشوه گرفتن و نفاق افکني و رياورزي و ظلم به تهي دستان و بي‌ياوران و گران‌فروشي و کم‌فروشي و دروغ گفتن و شبهه افکني وعيبجويي و تجسس در زوايا و احوال پنهان انسانها... همه و همه اين گناهان از معاصي بزرگ بوده و داراي مجازات‌هاي سنگين، چه در اين جهان و چه در روز حساب مي‌باشد.
    * حد و مرز و قبح هيچ کدام از اين گناهان و مجازات‌هاي شرعي آنها از بد حجابي و شل حجابي و ول‌حجابي و کم‌حجابي کمتر نيست. پاره‌اي از آن معاصي حتي به عنوان ويران کننده اجتماع و نابود کننده حرث و نسل و به مثابه افساد در زمين، قلمداد شده است.
    آيا گناهان فوق در جامعه ما روزمره نشده و امري رايج قلمداد نمي‌گردد؟
    آيا جوانان ما ودختران و پسران ما تا به حال شاهد تشکيل يک اجتماع کوچک در اعتراض به رشوه خواري بوده‌اند؟
    آيا عليه کم‌فروشي و گران‌فروشي و بي عدالتي و اجحاف قضايي و... تا به حال اعتراضي دسته‌جمعي صورت گرفته است؟
    آيا تا به حال راه پيمائي جمعي کفن پوش را به خاطر هتک آبروي فرد و يا گروهي و يا به خاطر ايراد تهمت‌هاي آشکار به فرد و افراد مسلمان شاهد بوده‌ايم؟
    آيا اثرات خانمان سوز گناهان مذکور را در وضعيت نا بسامان جامعه‌مان نمي‌بينيم؟
    من به هيچ وجه درصدد کم جلوه دادن اهميت و اعتنا به مقررات شرعي و قانوني مسئله حجاب نيستم ولي در مقام قياس با ديگر گناهان بر شمرده، بي‌اعتنايي معترضين به شل‌حجابي و ول‌حجابي دختران و خانمها را به آن معاصي کبيره و بي‌تفاوتي آنان را نسبت به ديگر نا هنجاري‌هاي به مراتب رايج‌تر، قابل توجيه نمي‌بينم. اگر به خاطر يک ظلم صورت گرفته به يک انسان، شاهد يک اعتراض دسته‌جمعي ولو کوچک بوديم، آن وقت مي‌شد ريشه‌هاي تظاهرات موسمي‌و خياباني عليه بد حجابي را، فقط تعصب ديني و دل سوزي براي اجتماع و فرد خاطي دانست. از ذکر نمونه‌هائي از اقدامات سراسري و بي رويه و غير قابل کنترل و غير قابل فهم و مشکوکي که هر از چندي شاهد آن بوده‌ايم، در اين مجال مي‌گذرم. کم نبوده است مناسبت‌هائي که در يک محفل جهاني موضوع ايران مطرح بوده و با تدابير ديپلماسي و سياسي ,شگرد‌هاي آژانس يهود و نمايندگان آمريکا در حال خنثي شدن بوده که، ناگهان خبر دستگيري‌هاي گسترده و مجازات‌هاي خانم‌ها در سراسر کشور، به صورت بزرگ‌شده سرمقاله‌هاي روزنامه‌هاي وابسته به امپرياليسم خبري و آژانس يهود را به خود اختصاص داده و تمامي ‌شگرد‌ها و تلاش‌هاي مسئولان و متوليان نظام را خنثي کرده است. من خود در چند مناسبت جهاني، شاهد اين اعمال حساب نشده و غيرمسئولانه بوده و در هر مورد هم گزارش آن را به مقامات بلند پايه داده ام.
    اگر روزي قرار شد به اين مسائل به صورت ريشه اي پرداخته شود، به ذکر موارد فوق مشروحا" خواهم پرداخت.
    در اين مجال فقط مي‌خواهم ادعا کنم که، بي تفاوتي نسبت به گناهان بزرگ و امت بر باد ده و خانمانسوز و ويران کننده شالوده اجتماع ,موجب خواهد شد که اعتراضات متناوب نسبت به کم حجابي از طرف قاطبه خانم‌ها جدي انگاشته نگردد. اگر روزي با فراخوان گروه و يا سازماني براي تظاهراتي اعتراض آميز عليه ظلم و بي عدالتي و رباخواري و هتک حيثيت فرد يا گروهي مواجه شديم ,آن وقت مي‌توانيم راهپيمائي‌هاي موسمي‌جماعتي را عليه بد حجابي، دلسوزي براي اخلاق ودين و فرهنگ جامعه قلمداد کنيم.
    در خاتمه به تأکيد اين مطلب مي‌پردازم که تهديد‌هاي جدي خارجي زماني با موفقيت خنثي مي‌گردد که تهديدي در داخل متوجه جامعه جوان ما نباشد. در حال حاضر بزرگترين تهديد داخلي را از زبان يک مسئول بلند پايه مي‌خوانيم:
    دکتر حسن روحاني در مراسم بزرگداشت بيستمين سالگرد تأسيس وزارت اطلاعات گفت: ... تهديد ديگري كه مي‌تواند به وجود آيد، فاصله حاكميت و مردم از فرهنگ اسلامي است كه خطرناكترين آنهاست. دبير شوراي عالي امنيت ملي ادامه داد: ما موظفيم بين ايدئولوژي، توسعه، قدرت و عدالت آشتي به وجود آوريم.

    + نوشته شده در  84/07/08ساعت 12  توسط دوستدار  | 

    «ناز» طلبي جوان ـ ۱

    نشاط، آزادي، زيبايي
    استقبال کم‌نظيري که بازديدکنندگان سايت «بازتاب» از مقاله
    بحراني به نام شل‌حجابي به عمل آورده و تذکرات و اظهارنظرهاي فراوان و ارزشمندي که ارسال کردند، مرا بر آن داشت تا به توضيح و تبيين بيشتر پنج مطلب که مورد عنايت اکثر اظهارنظرکنندگان بود، بپردازم.
    در آن نوشتار آورده بودم که جوان به اقتضاي خصلت غريزي و طبع جواني در طلب سه عنصر نشاط، آزادي و زيبايي (ناز) است. هر فرد، گروه، فرهنگ و حکومتي که اين سه مقوله را براي جوانان فراهم سازد، آنان را در حيطه اقتدار خود خواهد داشت.
    بديهي است که نه منظور از نشاط، عيش و طربهاي مهوع است و نه مراد از آزادي، رهايي از قيد و بندهاي اخلاقي. منظور از زيبايي هم، زرق و برق‌هاي کادو‌پيچي‌شده فضولات مصرفي دنياي بورژوازي نيست. با اين تذکر، ذيلا به توضيح بيشتر آن مطالب مي‌پردازم:
    1ـ آگاهي، آزادي، آفرينندگي
    انسان، آن‌طور که فطرت الهي و سرشت طبيعي او حکم مي‌کند، بايد خود را مبتني بر تعاليم مشترک همه اديان آسماني، در سه بعد آگاهي، آزادي و آفرينندگي، به کمال برساند. بديهي است که تعالي هر يک از اين سه بعد، در فضاي استبدادزده آلوده به وهم، جهل و خشم، امکان‌پذير نمي‌شود. انسان آگاه و آزاد و آفريننده از زور و زر و تزوير روي مي‌گرداند.
    آگاهي:
    در حالي که در قرآن کريم، متجاوز از ششصد بار به علم و آگاهي توصيه شده است، اما در بيان راه و هدف از تحصيل علم، به هيچ قيد و حد و مرزي جز خير و صلاح انسانها در اين جهان و سعادت ابدي در آن جهان، برنمي‌خوريم.
    نکته در خور توجه اين است که توصيه قرآن به فراگيري علم، به علوم ـ به اصطلاح ـ ديني ختم نمي‌گردد وگرنه پيامبر گرامي(ص) اسلام، سفر حتي به چين را براي تحصيل علم توصيه نمي‌کرد، چرا که حوزه علميه‌اي در آن روزگار در چين وجود نداشت. در بسياري از روايات وارده از اهل بيت(ع)، تحصيل علم اگر به قصد خدمت به انسانها و خير و صلاح بشر باشد، علاوه بر سعادت و برکتي که نصيب فرد مي‌کند، عبادت پروردگار نيز به حساب آمده است. از همين جا معلوم مي‌شود که عبادت، به نماز و روزه منحصر نمي‌گردد.
    تلاش براي وصول به آزادي و رهايي از يوغ بندگي غير خدا، نيز در زمره عبادات بوده و جهاد در راه خدا محسوب مي‌شود. بندگي خدا، که عين آزادگي است، خروج از ظلمات جهل، ستم و پليدي‌ها و روي آوردن به نور علم و دانش و عدل و بي‌نيازي و زيبايي و کمالات مطلق است.
    آزادي:
    در باب آزادي به نقل قولي از امام موسي صدر (
    در گفتار: صيانت از آزادي) بسنده مي‌کنم و فکر مي‌کنم به اندازه کافي گوياي منظور باشد :
    « ... آزادي، برترين سازوکار فعال کردن همه توانايي‌ها و ظرفيتهاي انساني است. هيچ کس نمي‌تواند در جامعه محروم از آزادي خدمت کند، توانايي‌هايش را پويا سازد و موهبت‌هاي الهي را بپروراند. آزادي يعني به رسميت شناختن کرامت انسان و خوش‌گماني نسبت به انسان. حال آن که نبود آزادي، يعني بدگماني نسبت به انسان و کاستن از کرامت او. کسي مي‌تواند آزادي را محدود کند که به فطرت انساني کافر باشد. فطرتي که قرآن مي‌فرمايد: «فطرة الله التي فطر الناس عليها». فطرتي که پيامبر باطني و دروني انسان است...» و در جايي ديگر اضافه مي‌کند: «صيانت از آزادي ممکن نيست مگر با آزادي. آزادي بر خلاف آنچه مي‌گويند، هر گز محدود شدني و پايان يافتني نيست... آزادي حقيقي، دقيقا رهايي از عوامل فشار خارجي و عوامل فشار داخلي است و به تعبير امام علي (ع ): «من ترک الشهوات کان حرا» يعني، آزاده کسي است که شهوات را ترک کند. اگر بخواهيم آزادي را تعريف کنيم، بايد بگوييم که آزادي، رهايي از ديگران و رهايي از نفس است. اگر آزادي را اينگونه تفسير کنيم، ديگر معتقد به حد و مرز براي آزادي نخواهيم بود. آن آزادي که با آزادي ديگري اصطکاک داشته باشد، در حقيقت بندگي نفس خويش و شهوت‌طلبي است. آزادي، جهاد است. همان جهاد اکبري که مورد نظر پيامبر گرامي ‌بود. جهاد با خويشتن خويش، براي رهايي از شهوات در مقابل آنچه جهاد اصغر که جهاد با بيگانگان است... آزادي والاترين شيوه براي شکوفا کردن قابليت‌ها، ظرفيت‌ها و استعدادهاي جامعه است...».
    آفرينندگي:
    آفرينندگي، که از صفات ذات باري است و در وجود انسان به وديعه نهاده شده است، در هنر به معناي عام آن تجلي مي‌يابد. هيچ توليد هنري، که تجلي روح آفريدگاري انسان است، نمي‌تواند از زيبايي بي‌بهره باشد. طنين جان و جلوه کمال و جوهر جمال ازلي در هنر و آفرينش هنري نهفته است. همين آثار هنري است که حضور دائمي ‌خداوند را به جان و دل انسان سرازير مي‌کند.
    بديهي است تجلي روح آفرينندگي انسان، منحصر به خلق آن چيزهايي نيست که امروزه از آن به آثار هنري ياد مي‌کنيم. خلق يک تابلوي زيبا، ايجاد يک کالاي نفيس و دلاويز، تصنيف يک سمفوني با شکوه و يا يک سروده دل‌انگيز و نيز بنياد يک بناي مسحور کننده و يک اثر هوش ربا و نظاير آن، تماما جلوه‌هايي از روح زيباي خلاقيت انسان است، چرا که توانايي مديريت جامعه و يافتن راهکارهاي مبارزه با جهل و ستم و تبعيض و فقر و عقب ماندگي نيز، روي ديگر سکه آفريدگاري انسان اهورايي است.
    اصول تربيتي تمامي ‌اديان آسماني، مبتني بر راهکارهايي است که حرکت انسان را بر روي سه بعد آگاهي، آزادي و آفرينندگي سامان مي‌بخشد. بديهي است که هر کدام از اين سه بعد، بدون تحقق دو بعد ديگر، ره به کمال نمي‌برد. چگونه مي‌توان بدون آزادي، به آگاهي دست يافت و يا به خلق و ايجاد و انشاء پرداخت؟ و نيز مگر پروراندن قدرت خلاقيت و پويايي هنر، در فضاي جهل و جور و استبداد ممکن است.؟
    پر واضح است که آزادي، آن طور که در بالا گفته شد، شرط لازم و زيربناي اساسي همه حرکات انسان براي رسيدن به اين ويژگي‌هاي خدايي است.
    ايمان به خداي خالق زيبايي‌ها و شهادت به وحدانيت ذات لايزال و نيز باور داشتن اصول و ملتزم بودن به مباني شريعت، در صورتي نزد خداوند پذيرفته است که، از روي آگاهي و آزادي کامل و استدلال عقلي و يقين قلبي صورت گرفته باشد. اسلام شناسنامه‌اي، نه باعث کمال فردي مي‌گردد و نه داراي تبعات و آثار مثبت اجتماعي خواهد بود.
    به رسميت شناختن و بها دادن به سه خوي غريزي جوانان، که در بالا بدان اشاره کردم، بايد مبناي برنامه‌هاي تربيتي و آموزشي قرار گيرد. از اين روست که طرح موضوعات عرفاني، در کنار مباحث راجع به برابري و آزادي به منزله مقولاتي معنا بخش به زندگي و خواسته‌هاي هميشگي بشر، ضرورتي اجتناب‌پذير داشته و قراردادن مذهب به عنوان عامل واقعي تأمين کننده برابري و آزادي، جايگاه خود را در دل جوان باز خواهد کرد.
    2 ـ اسلام سنتي، اسلام التقاطي و اسلام ناب
    غالب سنت‌گرايان و پيروان پير و جوان اسلام سنتي، در حالتي زيست مي‌کنند که مهمترين ويژگي آن، تأثير گذاري پرقدرت و پرصلابت سنت‌هاي کهن، بر تمامي‌ عرصه‌هاي اجتماعي و عيني و ذهني است. و اين، دقيقا همان چيزي است که، جوان آشنا با دنياي جديد و برخوردار از امکان ارتباط با جهان مدرن، از آن گريزان مي‌باشد.
    تا زماني که نتوانيم جنبه‌هايي از عرفان و برابري و آزادي را، در قالب هنر‌هاي روح‌نواز درآورده و روح مذهب را در آن دميده و به مدد علم و فلسفه و دانش جديد، به تبيين آن بپردازيم، نبايد در اين دور و زمانه از عدم گرايش تعهدساز جوانان به دين و آرمانهاي انسان‌ساز آن شکوه سردهيم. جوان امروز ـ همان طور که بارها گفته ام ـ اگر سه مقوله نشاط و آزادي و زيبايي را در مذهب بيابد، بدون ترديد به آن خواهد گرويد و به تکامل جسمي ‌و روحي خويش با حرکت بر روي سه بعد آگاهي و آزادي و آفرينندگي، خواهد پرداخت. به چنين جواني اگر گفته شود که عبادت خداي بزرگ و پرستش او در همين حرکت کمال‌گرايانه نهفته است و ذکر و ياد او، آرامش دل و صفاي باطن و روشنايي راه زندگي را سبب خواهد شد، هرگز از آن روي بر نخواهد تافت. نهال همين باور اگر در دوران نونهالي و در اوان جواني در دل انسان کاشته شود، کاميابي بيشتر و موفقيت پر دامنه‌تر او را هم در اين جهان و هم سعادت او را در آن جهان، باعث خواهد گشت.
    روزي امام خميني در حضور جمعي از جوانان، نزديک به اين مضمون مي‌گفت: «تا نيروي جواني در شما وجود دارد از عبادت حق غافل نگرديد. روي آوردن به عبادت را، به دوران پيري وانگذاريد، زيرا که در آن صورت، با کاسته شدن از نيرو و نشاط و حال جواني، به آن شور و سرور و صفاي دل و آرامش روح و لطافت روان که در جواني ميسر است، نخواهيد رسيد».
    واضح است که عنايت و اشاره امام، به همان سه خصلت نشاط و آزادي و زيبايي است که در بالا از آنها به عنوان خواسته‌هاي طبيعي و غريزي جوانان ياد کردم. با اين اوصاف چگونه انتظار داريم با ارعاب و خشونت و تحقير، در دل جوان «نازطلب» اثر گذارده و راه منکرات را به روي او مسدود سازيم؟ با هجوم‌هاي دسته‌جمعي معدودي افراد مجهز به چوب و چماق به فروشگاه‌ها و رستوران‌ها و پارک‌ها به کدام يک از اين غرايز پاسخ داده و چند جوان را تا کنون به راه راست هدايت کرده‌ايم؟
    آيا اثرات زيانبار روحي و اجتماعي چنين اعمالي را، تاکنون محاسبه کرده‌ايم؟ آيا از نتايج بازتاب خبري چنين حرکاتي، در اذهان جهانيان و مسلمانان ايراني مقيم خارج، به ويژه دختران و پسران جوان، باخبريم؟
    آيا مي‌دانيم که نتايج اين روشهاي ارشادي براي جوانان مسلمان مقيم خارج، که پيوسته در معرض هجوم تبليغات رسانه‌اي صهيونيست‌ها قرار دارند، جز سرافکندگي و شرمساري در مقابل مخالفين و معاندين چيز ديگري نبوده است؟ و آيا سر انجام چاره‌اي جز اين دارند که براي حفظ آبرو و شغل و... خود به تبري از اين اعمال و بيزاري از اين حرکات روي آورند؟ و اگر جز اين کنند، برخورد دوستان اروپايي و هم‌دوره‌هاي دانشگاهي و کارفرماها و صاحبخانه‌ها و... با آنان چگونه خواهد بود؟
    آيا مي‌توانيم تصور کنيم هنگامي ‌که وزير کشور فلان دولت اروپايي اعلام مي‌دارد: «... من نمي‌گويم مسلمانان صد در صد تروريست هستند، ولي مي‌دانم که تروريست‌هاي دستگير شده صد در صد مسلمانند...» چه تأثيري در روحيه شهروندان آن كشور در برخورد با جوانان مسلمان مي‌گذارد؟ حال اگر پخش يک چنين اظهارنظري همزمان شد با گزارشهاي خبري غيرواقعي از اين تهاجمات خياباني و برخورد خشونت‌بار و توهين‌آميز و چه بسا ضرب و شتم دختران و پسران جوان، ترديدي نبايد داشت که اصلاح اثر تخريبي حاصله در دل و روح اين جوان مسلمان کار آساني نخواهد بود. من خود بارها شاهد بوده ام، هرزماني که گزارش دستگيري‌هاي فله‌اي دختران و پسران و جوانان، به جرم شل‌حجابي و بدپوشي و... و بازداشتها و مجازات‌هاي روحي و جسمي‌ و مالي آنان ـ همراه با بزرگنمايي‌هاي رسانه‌اي ـ در روزنامه‌ها و مجلات و تلويزيون‌هاي اروپايي و آمريکايي انعکاس يافته، تا مدت‌ها آثار نامطلوب روحي و انفعالات رواني بر جاي گذاشته است. کم نبوده است مواردي که اين اميد‌هاي جوان و اين آينده‌سازان، از گذراندن ايام تعطيلات در نزد اقوام و بستگان خود منصرف شده و از بيم برخوردهاي نامناسب و توهين‌آميز، از سفر به ايران خود داري کرده‌اند. لطمات و تبعات روحي و عاطفي و نيز بيگانگي روزافزون آنان با دين و زبان و فرهنگ و رسوم زادگاهشان، نياز به توصيف ندارد.
    به هر حال، بر بزرگان و علماي فرهيخته و زمان‌شناس فرض است که تفاوت‌هاي اسلامي ‌را که امام معرفي مي‌کرد، با آنچه که به اسلام ارتجاعي و طالباني معروف است، دو باره و سه باره و چند باره براي جوانان روشن سازند.
    به صراحت بايد گفت، آن نگرش ديني که با هنر به معناي عام آن، از شعر و موسيقي و تئاتر گرفته تا نقاشي و... مخالف است، آن برداشت از شريعت اسلامي ‌که با هر چيز زيبا و پرنشاط سر ناسازگاري دارد، آن ذائقه فقهي که شور و حال و نشاط و طراوت جواني را ولنگاري و بي‌بندوباري و سبکسري و عشرت‌زدگي مي‌انگارد، راه جوانان را در اين عصر و زمانه بر پرستش خداي صاحب کمالات مطلق و خالق زيبايي‌ها مسدود مي‌سازد. آن تفکر ديني، که به اسلام سنتي ـ يا به تعبير رساتر ارتجاعي ــ معروف است و در فکر و عمل از جمله، حضور بانوان را در صحنه‌هاي اجتماعي بر نمي‌تابد و بدين وسيله راه رشد و کمال را بر روي نيمي ‌از افراد جامعه مي‌بندد، اسلامي ‌نيست که در دهه‌هاي چهل و پنجاه علي‌رغم سيطره کامل فرهنگ ضدديني و شهوت‌پرستي و عشرت‌طلبي، موج عظيم جوانان را به سوي خود کشاند و تومار دو هزار و پانصد ساله پادشاهي را در هم پيچيد و انقلاب اسلامي ‌را آفريد و بديهي است، راه و روشي نيز نخواهد بود که در اين دوران، جامعه جوان ما را بر روي صراط مستقيمي ‌که امام و شاگردانش مروج و مبلغ آن بودند، به حرکت آورد. اين منش و بينش ديني، مرامي ‌نيست که بتواند در دنياي جديد قد برافرازد و تشنگان عدل و آزادي و عرفان و برابري را به سوي خود بکشاند و سيراب کند.
    طنين پرخروش امام عليه اين جريان ديرپاي فکري، هنوز در گوشهاي ما و در پرده‌هاي زمان مرتعش است: «....ما بايد سعي کنيم تا حصارهاي جهل و خرافه را بشکنيم و به سرچشمه زلال اسلام ناب محمدي برسيم و امروز غريب‌ترين چيزها در دنيا همين اسلام است و نجات آن قرباني مي‌خواهد و دعا کنيد من نيز يکي از قربانيان آن گردم...» (صحيفه نور ج 21 ص 41 )
    پايبندي و ترويج چنين نگرشي در اين عصر و زمانه، به همان اندازه فاقد منطق عقل و خرد است که، دل بستن به آييني که از امتزاج فلان مکتب اقتصادي و بهمان مرام اجتماعي با اخلاق اسلامي ‌شکل مي‌گيرد و به اسلام التقاطي مشهور است؛ همان مکتبي که در غوغاي تلاش‌هاي پر اميد فرهنگي و پرنشاط روشنفکران حوزه و دانشگاه در دوران شکل گيري و حتي در اوايل پيروزي انقلاب اسلامي، مي‌کوشيد تا اثبات کند که اقتصاد اسلامي‌چيزي از سوسياليسم لنين و استالين کم نداشته و مدينه فاضله نبوي، همان جامعه بي‌طبقه مارکس و انگلس است. و غريب حکايتي است که اين اسلام ناب حتي در زمان امام و در پايگاه‌هاي علمي ‌آن مهجور بود؛ آنجا که خطاب به حوزه‌هاي علميه مي‌گويد: «... مهم شناخت درست حکومت و جامعه است که بر اساس آن، نظام اسلامي ‌بتواند به نفع مسلمانان برنامه‌ريزي کند و همينجا است که اجتهاد مصطلح در حوزه‌ها کافي نمي‌باشد...» ( همان ج 21 ص 47 )
    3ـ الگو‌هاي شخصيتي
    ترديدي نبايد داشت که منش و خوي و شيوه تفکر و کيفيت زندگي و ميزان موفقيت بزرگان دين و اجتماع، به عنوان الگو‌هاي تربيتي، نقش بزرگي در زندگي و انديشه و روش برخورد فردي و اجتماعي جوانان، بازي مي‌کند.
    آموزش‌ها و توصيه‌هاي بزرگان، زماني در دل و روح جوان اثر مي‌گذارد که:
    اولا عمل و سوابق گوينده، مصداق کامل آنها باشد. به بيان ديگر در کردار و گفتار او تناقض وجود نداشته باشد.
    ثانيا اظهارات گوينده، از مباني مسلم علمي ‌و منطق و شعور بالاي جوانان اين روزگار به دور نباشد.
    به نمونه‌هايي از افاضاتي که در همين چند ماه اخير از بعضي بزرگان دين و صاحب منصبان نامدار، در تريبون‌هاي مهم شنيده‌ام و يا خوانده‌ام توجه کنيد:
    ـ بيش از نود درصد دانشگاهيان ما بي‌دين بوده و نماز نمي‌خوانند.
    ـ علت فساد و بي‌بندوباري جوانان ما اين است که کلاس‌هاي دروس دانشگاهي مختلط است. (معناي اين ادعا جز اين نيست که، تا يک سال قبل که اين جوانان هنوز وارد دانشگاه نشده بودند، از تربيت ديني و فرهنگ ديني قابل قبولي برخوردار بودند و لذا از غربال گزينش عبور کردند. همين که وارد کلاس‌هاي مختلط دانشگاه شدند، اثرات تربيتي از بين رفت و به بي‌بندوباري و فساد روي آوردند. اگر اين ادعا صحيح باشد ـ که خوشبختانه اين چنين نيست ـ يا بايد در روش تربيتي کم‌اثر و بي‌دوام تجديد نظر کرد و يا در شيوه گزينش که عبور از آن با کمي‌ رياکاري و زرنگي ممکن مي‌گردد، تغييراتي داد.
    در همين زمينه دريغم مي‌آيد خاطره‌اي را از امام راحل ناگفته بگذارم. در سال تحصيلي 1361 يا 62، روزي استاد حجت‌الاسلام دکتر شيخ‌الاسلامي ‌که رياست وقت دانشگاه الهيات را بر عهده داشت، وارد کلاس مي‌شود و مي‌بيند در وسط کلاس پرده کشيده و دانشجويان دختر و پسر را از هم جدا کرده‌اند. ايشان به اين امر اعتراض مي‌کند. در پاسخ گفته مي‌شود، اين دستورالعمل انجمن اسلامي ‌مي‌باشد. استاد مي‌گويد يا پرده را جمع مي‌کنيد و يا من از درس دادن امتناع مي‌کنم. جوان نماينده انجمن اسلامي ‌در کلاس مقاومت مي‌کند. آقاي دکتر شيخ‌الاسلامي ‌از کلاس بيرون آمده و با دفتر امام تماس مي‌گيرد. در آن زمان خواهر من دانشجوي يکي از درس‌هاي ايشان بود. آقاي دکتر ماجرا را براي خواهرم شرح داده و از امام کسب تکليف مي‌کند. امام قريب به اين مضمون مي‌گويند: «... به اين بازي‌ها خاتمه دهيد و با کساني که مقدس‌تر از حضرت امير ظاهر مي‌شوند، به ديده شک و ترديد بنگريد. مگر قرار است دختر و پسر سر کلاس استاد چه کنند که بايد از ديد يکديگر دور باشند؟ اين جوانان کساني هستند که دو سه سال ديگر وارد صحنه‌هاي مديريت اجتماعي مي‌شوند. اين عمل جز توهين و بي‌اعتنايي به شخصيت آنان معنايي ديگر ندارد. کساني که چنين انديشه‌هايي در سر دارند يا خود مريض و ضعيف‌النفس هستند و يا مأمور شياطين ديگر».
    خاطره‌اي ديگر در همين ارتباط از امام به يادم آمد که بي‌مناسبت با بحث من نيست. شبي در حضور ايشان بوديم و تلويزيون قسمتي از يک سريال ايراني را پخش مي‌کرد. از دفتر آمدند و پيغام يکي از بزرگان حوزه قم را آوردند که: «...همين فيلمي‌ که الآن دارد پخش مي‌شود، من پيرمرد را تحريک مي‌کند چه رسد به جوانان را...» امام در پاسخ مي‌گويند: «به ايشان بگوييد، شما ضعف نفس داريد و اول بايد خودتان را اصلاح و منزه کنيد. من در اين فيلم، صحنه نامناسبي نمي‌بينم».
    حال برويم سراغ چند افاضه ديگر:
    ـ وقتي مصدق با ترفند، شيخ فضل‌الله نوري! و آيت‌الله کاشاني و نواب صفوي را به حاشيه راند، در نتيجه اين نهضت (ملي شدن صنعت نفت) شکست خورد.
    ـ در برنامه چهارم مصوب مجلس ششم که قرار بر پيروي از چشم انداز بيست ساله بود، روح آمريکايي حاکم بود. (و لابد رييس جمهور و نمايندگان آن مجلس و اعضاي شوراي نگهبان بنا به درخواست آمريکا، از منشورمصوب مقام معظم رهبري سر پيچي کرده بودند )
    به خاطر حفظ حرمت تريبوني که اين سخنان از آنجا بيان شده است و نيز حفظ شأن مقام و جايگاه گوينده ـ نه شخص او ـ از ذکر مآخذ در مي‌گذرم. مطمين هستم خوانندگان اين سطور، خود نيز نظير اين افاضات را بسيار شنيده‌اند.
    نکته تأسف بار اينجاست که اين سنخ مطالب،خصوصا آنها که از تريبون‌هاي رسمي ‌و از زبان مقامات عالي‌رتبه ديني و حکومتي بيان مي‌شود، بلافاصله بر روي سايت‌هاي اينترنتي قرار گرفته و در پهنه گيتي منتشر مي‌گردد. چندين قرن پيش که وسايل خبر رساني و سرعت انتشار خبر، از سرعت حرکت چارپايان تجاوز نمي‌کرد، شاعر و نکته‌گوي بلند آوازه ايران، سعدي شيرازي (اوايل سده هفتم هجري) هشدار مي‌دهد:
    اگر صد ناپسند آيد ز درويش         رفيقانش يکي از صد ندانند
    وگر يک بذله گويد پادشاهي        از اقليمي‌ به اقليمي ‌رسانند
    وقتي جوان دانشگاهي از بعضي بزرگان و علماي نامي‌ و مسئولان رده بالاي کشور، چنين اظهاراتي را مي‌شنود، چگونه مي‌تواند به رهنمود‌هاي آنان دل خوش کند و به آينده خود تحت هدايت اين گونه افراد اميدوار باشد؟ اگر اين افاضات را با نوشته‌ها و مقالات و سخنراني‌هاي شهيد مطهري و شهيد يهشتي و مرحوم آيت‌الله طالقاني و برجستگان دين و سياست و اجتماع در گذشته و ديگر بزرگان وانديشمندان و علماي فرهيخته و کم‌گوي عصر حاضر مقايسه کنيد و به نتيجه‌گيري روي آوريد، آن وقت تعجب نخواهيد کرد که جايگاه اغلب روحانيان در اذهان جوانان اين روزگار، شأن لازم و احترام در خور خود را ندارد.

    + نوشته شده در  84/07/08ساعت 11  توسط دوستدار  | 

    پاسخ صادق طباطبايي به عليرضا افتخاري

    واحد مركزي خبر، بازتاب: با سلام به آقاي افتخاري و آرزوي توفيقات بيشتر براي ايشان، لازم مي‌بينم در مورد موسيقي ايراني و به اصطلاح موسيقي پاپ، نکاتي را معروض دارم. اولا، همه کساني که مختصر آشنايي با مباني علمي موسيقي دارند، مي‌دانند که موسيقي مقامي ايران در بين موسيقي ملل، از جايگاه بسيار والايي بر خوردار است. وجود پرده‌ها و گوشه‌هاي بسيار وسيع و گسترده‌اي که هر کدام، بار احساسي، عاطفي، بياني و حماسي ويژه خود را دارد، زمينه‌هاي بسيار وسيعي را براي خلق آثار به‌يادماندني و جهاني فراهم ساخته است. من يک بار در جايي گفته بودم که موسيقي ايراني، براي انتقال پيام ارزشهاي نهفته در فرهنگ غني ايران و نيز معرفي جانفشاني‌هاي جوانان اين مرز و بوم در کليه درگيري‌هاي داخلي، خارجي و نظامي و همچنين بيان افسانه‌ها، قصص، پندها و تراژدي‌هاي بر جاي مانده در ادبيات فخيم ايران به جهانيان، بسيار قدرتمندتر از زبان ديپلماسي مي‌باشد. البته شرط اين امر، پرداختن علمي به اين موسيقي و به کار بردن اصول و قوانين علمي آهنگسازي و اجراي علمي آثار خلق شده مي‌باشد؛ کاري که متأسفانه مدتهاست تعطيل شده است. اگر از علمي کار کردن و تحمل زحمت و مشقت و صرف وقت، رويگردان شديم و فقط به تکرار آنچه سينه به سينه به عنوان مباني و اصول آموخته‌ايم، روي آورديم، بديهي است که کاري ملال‌آور و نه در خور شأن اين نسل، عرضه مي‌داريم. البته در اين صورت ناچار مي شويم توجيه کم‌کاري و فقدان اطلاعات علمي موسيقايي خود را به گردن اصل موسيقي مقامي ايران بيندازيم. «ابوعطا و سه گاه را يکبار بايد خواند ... چند تا همايون بخوانيم»؟

    از آقاي افتخاري بعيد است که شأن و مقام و قدرت دستگاههاي ابوعطا و سه گاه و همايون را در محدود بودن امکان خلق آثار متنوع در اين دستگاهها و ديگر مقامات و پرده‌هاي موسيقي ايراني دانسته‌اند. اگر اين استدلال درست بود، ما شاهد آن شکوه، عظمت، تنوع و قدرت بيان و کثرت آثار در موسيقي کلاسيک اروپايي نبوديم، چرا که همه آن آثار فقط در دو پرده مينور و ماژور خلق شده‌اند و هيچ‌کدام هم بوي تکرار نمي‌دهند. اگر موسيقي کلاسيک اروپايي اين همه تنوع را در دو پرده مينور و ماژور دارد، چرا ما شاهد تنوع در آثار موسيقايي خود که مي‌تواند در متجاوز از سيصد پرده ـ به جاي دو پرده ـ ساخته و خلق شود، نيستيم؟ واقعيت اين است که اين ادعا از آقاي افتخاري، به عنوان يکي از شاگردان مرحوم تاج اصفهاني ـ که خود گنجينه و حافظ تمامي پرده‌ها و مقامات و گوشه‌هاي موسيقي مقامي ايراني بود ـ بسيار بعيد است. قدرت و امکان خلق آثار غيرتکراري در دستگاههاي سه گاه و ابوعطا و ديگر دستگاههاي موسيقي ايراني بسيار زياد است و مي‌توان گفت که نامحدود است. اما آنچه شرط اوليه و اساسي خلق چنين آثاري نامتناهي است، داشتن سواد لازم و برخورداري از دانش لازم و آشنايي با فنون علمي و جهاني اين کار همراه با برخورداري از امکانات اجرايي و داشتن ارکسترهاي آزموده است. در خلق اين گونه آثار، سودجويي و نگراني از نفع مالي ناشر جايگاهي ندارد. غالب آهنگسازان و خالقين آثار بزرگ کلاسيک اروپايي در فقر و تنگدستي روزگار گذرانده‌اند. سود اصلي را بعدها که امکان تکثير انبوه در تيراژهاي ميليوني اختراع شد، ناشرين بزرگ بردند. آقاي افتخاري بهتر از هر کس ديگر مي‌دانند که اگر بخواهند به خلق چنين آثاري روي آورند، بايد اولا کار آهنگسازي را به متخصصين تعليم ديده واگذارند و ثانيا براي اجراي آثار خلق شده از ارکسترهاي مناسب و سازهاي مناسب‌تر و رهبران متبحر در اين امر بهره گيرند و نيز خوب مي‌دانند که چنين امري مستلزم صرف وقت و هزينه و همت و استعداد مي‌باشد و اين مسائل ميزان سودآوري مورد انتظار ايشان و ناشر آثارشان را تأمين نمي‌کند. پس چه بايد کرد؟ بايد به کارهايي روي آورد که هيچ‌کدام از اين شرايط را طلب نکند. آن کارها از کدام سنخ موسيقي ساخته است؟ از موسيقي پاپ! و گناه و منت اين روي‌آوري سودجويانه را بايد به گردن موسيقي ايراني و مردمي که از تکرار خسته شده‌اند، انداخت. براي اينکه ذهن خواننده اين سطور به کلي‌گويي و نقد بي‌جاي نگارنده متوجه نشود به چند نمونه از کارهايي که معتقدم ارزش جهاني دارند اشاره مي‌کنم: قطعه ني نوا با اجراي ارکستر سمفونيک از آقاي عليزاده، درگلستانه اثر فخيم هوشنگ کامکار با آواز شهرام ناظري و ارکستر بزرگ سمفوني، به ياد حافظ اثر هوشنگ کامکار و آواز بيژن کامکار و ارکستر سمفونيک تهران، آثار ارکسترال فرهاد فخرالديني با صداي شجريان، قطعات برجسته در شور و راست پنجگاه و نوا و افشاري اثر برجسته پرويز مشکاتيان و ارکسترپلي فونيک سازهاي ايراني که با آوازهاي شجريان، مرحوم بسطامي، آقاي افتخاري اجرا و منتشر شده‌اند. آثار ديگري نيز هستند که از ذکر آنها درمي‌گذرم. در اينجا فقط خواستم به چند نمونه اشاره کرده باشم. آقاي افنخاري بهتر از هر کس ديگر مي‌دانند که سود حاصله از فروش اين آثاري که بر شمردم در مجموع از سود يک کاست موسيقي پاپ کمتر بوده است. اينکه جوانان ما به اين آهنگها روي آورده‌اند، دليل آن در جاي ديگر است. اولا نياز روزافزون نسل جوان به آثار موسيقايي و ثانيا ترويج اين‌گونه موسيقي توسط صداوسيما که بدون ترديد در ساختن ذائقه موسيقايي جوانان نقش اساسي داشته است و ثالثا و از همه مهمتر عدم امکانات مالي و عدم تأمين نيازهاي مادي آهنگسازان و اجراکنندگان و ناشران آثار فخيم و علمي از مهم ترين دلائل اين ضعف و فقر فرهنگي مي‌باشد. دلايل ديگري نيز وجود دارد که انشااله در فرصتي ديگر به طور مشروح بدان خواهم پرداخت. اين تذکر را هم بدهم که من مخالف موسيقي پاپ و ديگر انواع موسيقي‌ها نيستم، ولي هر کدام را در جاي خود و در ايفاي رسالت انتقال پيام‌هاي خود ارزيابي مي‌کنم. مشکل بزرگ امروز ما را آقاي افتخاري، فقدان يک صاحب فن دانسته‌اند که همه گرد او چرخ بزنند. يک قسمت اين حرف درست است و آن دارا بودن صلاحيت موسيقايي در فرد خالق اثر است، مطلبي که کمي اشکال دارد اين است که همه نبايد گرد يک صاحب فن چرخ بزنند، بلکه بايد خود صاحب فن و صلاحيت شوند و به خلق و توليد بپردازند. اشکال ديگر ايشان رابه شرايط موجود، که نداشتن نت واحد بود، هر چه فکر کردم نفهميدم!

    موفق باشيد

    دكتر صادق طباطبايي

    بيست و پنجم مهر هشتاد و سه

    + نوشته شده در  84/07/08ساعت 11  توسط دوستدار  | 

    گاف‌هاي قذافي و بدل امام صدر از زبان صادق طباطبايي

    در پي اظهارات دادستان لبنان، مبني بر تحويل گذرنامه امام موسي صدر و همراهانش كه مهر ورود به ايتاليا هم داشته، دكتر صادق طباطبايي، با اظهار شگفتي از اين خبر، ناشيگري‌هاي عوامل قذافي در ايجاد پوشش براي ربودن صدر را تشريح كرد.
    خواهرزاده امام صدر در گفتگو با «بازتاب» اظهار داشت: خبر تحويل گذرنامه‌هاي آقاي صدر و همراهانشان به دادستاني لبنان، در شرايطي منتشر مي‌شود که پيشتر دولت ليبي از تلاش براي ختم اين ماجراي پررمزوراز سخن گفته بود.
    وي ادامه داد: در اين ماجرا، نكات روشن و واضحي وجود دارد كه با صحنه‌سازي‌ها نمي‌توان آنها را پوشاند.
    طباطبايي در توضيح ناشيگيري‌هاي ربايندگان امام موسي صدر گفت: گذرنامه‌هاي امام صدر و شيخ محمد يعقوب، دو سه روز پس از اعلام ربوده شدن امام و همراهانشان در هتل «هاليدي اين» در رم و در جامه‌د‌انهاي قفل‌شده آنان به دست آمد.
    بنا بر اظهارات مسئولان هتل، سه فرد ليبيايي، با پر کردن فرم مخصوص مسافران ورودي، تقاضاي سه اطاق کرده و اثاثهاي خود را به اطاقهايشان برده و سپس هتل را ترک کرده و هرگز بازنگشته‌اند. همين امر موجب مي‌شود مسئولان هتل، ماجرا را به پليس اطلاع ‌دهند. با مراجعه پليس و ضبط چمدانها، گذرنامه آقاي صدر و ساعت مچي و عمامه ايشان در درون چمدان که هنوز قفل بوده، پيدا مي‌شود. گذرنامه همراهان نيز به همين ترتيب پيدا مي‌شود.
    در همين زمينه، ارتباط دو واقعيت جالب توجه است؛ يکي اينکه، چگونه است كه اين گذرنامه‌ها، ممهور به مهر ورود به فرانسه است، حال آنکه چمدان حاوي لباس و گذرنامه، هنوز در ايتالياست؟ دوم آنکه، چگونه ممهور به مهر ورودي به ايتالياست، در حالي که در درون جامه‌دان قفل شده بوده است و سرانجام اينکه، چگونه در يک روز، هم مهر ورود به ايتاليا را دارد و هم ورود به فرانسه را، در حالي که مسافران، در آغاز ورودشان به رم، به هتل رفته و اتاق اجاره کرده‌اند و سه روز بعد، با مراجعه نكردن مسافران به هتل، مدير هتل ماجرا را به پليس اطلاع مي‌دهد.
    دكتر طباطبايي در ادامه گفت: نکته مهم ديگري که نشان‌دهنده بي‌دقتي و دستپاچگي افراد ليبيايي است که خود را به جاي آقاي صدر و همراهان جا زده‌اند، اين است که اين افراد، فرم مخصوصي را که مسافران هنگام ورود پر مي‌کنند، با نام و نشان امام صدر و همراهانش پر کرده‌اند، در حالي که در همه فرمها، نام و مشخصات با غلط‌هاي املايي پر شده‌اند! اين بدان معني است که آقاي صدر و يارانشان نمي‌توانسته‌اند، نام و نشان خود را درست بنويسند!
    وي گفت: در هر صورت تحويل گذرنامه‌ها به مقامات لبناني، خبر جديدي نيست و مهرهاي ذکر شده در آنها، مانند ويزاي سفر به فرانسه، در گذرنامه آقاي صدر، جملگي مجعول مي‌باشند.
    بر پايه همين قرائن و مجعول بودن مدارک ديگري که دولت ليبي، جهت اثبات ادعاي خود ـ مبني بر رفتن امام صدر و همراهان از ليبي ـ به مقامات قضايي و پليس ايتاليا تسليم کرده بود، سرانجام دولت ايتاليا، در حکم قضايي، اعلام کرد که امام صدر و ياران ايشان، هرگز خاک ليبي را به مقصد ايتاليا ترک نکرده بودند.
    وي گفت: به رغم ميل دولت ليبي بر بسته شدن اين پرونده و تلاشهاي گوناگوني که در اين راستا انجام مي‌دهند، پرونده همچنان در ابهامات اوليه بوده و گامي به جلو برداشته نشده است. چندي پيش، نيز همين تمايل دولت ليبي و سخنان سيف‌الاسلام قذافي، از طريق تمامي خبرگزاري‌ها منتشر شد. اما بسته شدن اين پرونده، هيچ راهي ندارد، جز پذيرفتن نتيجه اقدامات تحقيقات کميته بين‌المللي و نيز حضور مقامات عالي‌رتبه ليبيايي ـ که در معرض اتهام آدم‌ربايي هستند ـ در محضر مقامات قضايي لبنان که مسئوليت کشف حقايق را بر عهده دارند.
    خواهرزاده امام موسي صدر در پايان گفت: تاکنون خانواده صدر، هيچ‌گونه تماس يا مذاکره‌اي با مقامات ليبيايي نداشته و از اين پس هم نخواهند داشت. چندي پيش، نيز گروهي با نام فدائيان قذافي، خانواده امام صدر و کساني را که پيگير اين ماجرا هستند به ترور تهديد کرده بودند، مگر آنکه دست از تعقيب قضايي مطلب بردارند. شگرد ديگري نيز که چندي پيش به کار گرفته شد، انتشار اين خبر بود که دولت قذافي براي جبران و غرامت، مبلغ يک ميليارد دلار به خانواده امام صدر پيشنهاد کرده و حتي در برخي منابع خبري ـ گفته شد كه اين مبلغ، پرداخته شده است.

    + نوشته شده در  84/07/08ساعت 11  توسط دوستدار  | 

    بحراني به نام شل‌حجابي ـ 2

    در بخش اول يادداشتي تحت اين عنوان، به طرح مسأله پرداختم و سعي كردم تا اندازه‌اي به شرح وضع موجود و مقايسه آن با شرايط پيش از انقلاب و شرايط لبنان و كشورهاي ديگر بپردازم كه همين طرح مسأله، واكنش‌هاي متعدد و گوناگوني از سوي خوانندگان سايت به همراه داشت و بعضا پرسش‌ها و ابهاماتي را به وجود آورد كه به اعتقاد من، بخش دوم كه به راه و روش و پاسخ مي‌پرداخت، مي‌توانست آنها را حل كند.
    با اين حال، به رغم اصرار من، دوستان «بازتاب»، حاضر به انتشار سريع بخش دوم يادداشت نشدند و البته توجيه آنان هم اين بود كه اين پرسش‌ها و ابهامات و اظهارنظرها كه از سوي خوانندگان مطرح مي‌شود، خود به باز شدن موضوع كمك مي‌كند و مي‌تواند مفيد باشد.
    اينك بخش دوم و پاياني يادداشت در برابر شماست كه طي آن تلاش شده تا به چاره‌جويي مسأله پرداخته شود.
    آيا هنوز زمان آن نرسيده است که به شرايط حاکم بر جامعه در دهه‌هاي پيش از انقلاب برگرديم و راه و رسم برگزيده امام در معرفي اسلام ناب محمدي و شيوه‌هاي تبليغي شهيد مطهري و شهيد بهشتي در پرورش نسلي انقلابي، متعهد، جهادگر و منش و آيين و مرام آموزشي امام صدر در لبنان آن روز، در خلق قومي مجاهد و نستوه و مسلمان و روشن‌بين را مرور کنيم و از همه آنها چراغي براي روشن کردن راه تربيت و دنياي آينده فرزندان اين مرز و بوم فراهم آوريم؟
    آزادي، نشاط و زيبايي، سه عنصري هستند که روح، روان و جسم جوان را به خود مي‌کشانند. هر فرد، هر فکر، هر فرهنگ و هر حکومتي که اين عناصر را براي جوانان فراهم سازد، آنان را در حيطه اقتدار خود خواهد ديد. اسلامي که امام خميني و يارانش و امام صدر و همراهانش، مروج و سردمدار آن بودند، مشحون و مملو بود از زيبايي، شادي‌زايي، نشاط آفريني، آزادي و آزادگي. پر واضح است که منظور از نشاط و شادماني، عيش و طرب‌هاي مهوع که جز مردابي براي روح و جز سرابي براي جسم نيست، نمي‌باشد.
    شادي و نشاطي که جوان عازم ميدان شهادت را در بر مي‌گيرد، در کدام مکتب غيرديني سراغ مي‌توان گرفت؟ آن آزادي و آزادگي که از عبوديت ذات حق نشأت مي‌گيرد، در کجاي ديگر يافت مي‌شود؟ کدام زيبايي را مي‌توان همسنگ جلوه‌هاي منبعث از ذات مطلق و هستي‌بخش فياض ديد؟
    اسلام امام و ديني که کارمايه انقلاب اسلامي بود، نه تنها افيون توده‌ها نبود، بلکه عامل حرکت، نويدبخش آزادي، پيام‌آور نشاط و خالق زيبايي‌ها بود و مگر جز با همين فرهنگ و مکتب، مي‌شد ملتي را در آن زمان و در آن شرايط، اين‌چنين يکپارچه و آن‌چنان مصمم و انقلابي، به سوي آزادي و رهايي از يوغ استبداد داخلي و استيلاي خارجي راهبري کرد؟
    چندي پيش در همين سايت، طي يادداشتي تحت عنوان
    نظر امام خميني درباره خوش‌تيپي به نوع نگرش ايشان به مقوله سليقه و زيبايي اشاراتي داشتم.
    ديدگاه امام صدر را نسبت به رابطه دين با زيبايي، نشاط و آيين زندگي، در مطلب پيوست تحت عنوان «سفارش ماندگار» مي‌توان جستجو کرد (اين مطلب به زودي در سايت منتشر مي‌شود). اين مطالب تذکراتي است که ايشان خطاب به اين‌جانب در شب سه‌شنبه (بيست‌و ششم دي ماه يکهزار و سيصد و چهل) که فرداي آن از لبنان عازم آلمان بودم، ايراد کردند. در آن زمان، جواني هفده و نيم ساله بودم که پس از اخذ ديپلم متوسطه در قم ـ آن هم قم چهل و سه سال پيش ـ براي تحصيل در رشته شيمي، به آلمان مي‌رفتم. ابتدا به لبنان رفتم و سه هفته ناظر و شاهد رفتار ايشان با جوانان و دانشجويان بودم. در طول اقامت هفده ساله در آلمان نيز دست‌كم هر سال يک بار سفري به لبنان مي‌کردم و در جريان ساختن و ايجاد جامعه پوياي شيعي قرار مي‌گرفتم.
    با افکار و انديشه‌هاي شهيد بهشتي نيز آشنايي کامل پيدا کردم. نخست اينکه سال‌هاي اول و دوم و سوم دبيرستان را در دبيرستان دين و دانش قم که توسط ايشان تأسيس و اداره مي‌شد، گذراندم و ديگر اينکه طي مدت پنج سالي که ايشان مرکز اسلامي‌ هامبورگ را سرپرستي مي‌کردند، هم به طور فردي و هم در قالب انجمن‌هاي اسلامي با ايشان مأنوس بودم.
    نگرش و منش امام خميني را نيز خلال سال‌هاي اقامت ايشان در نجف ـ که هر از چندي از اروپا عازم آنجا مي‌شدم ـ و نيز در طول ده سال بعد از انقلاب شناختم. به پاره‌اي از مباني فکري، ذوقي و رفتاري ايشان در برخي مصاحبه‌ها اشاراتي کرده‌ام.
    آثار، نوشته‌ها و کتاب‌هاي شهيد مطهري که به قول امام «بدون استثنا» خوب، مفيد، روشنگر و سازنده است، در اختيار همگان قرار دارد. با مراجعه بدان‌ها مي‌توان به ريشه‌هاي ناکامي ما در هدايت جوانان و به علل گريز آنان از راه و رسم پرورشي موجود پي برد.
    با عنايت به آنچه گفته آمد، به نظر مي‌رسد براي برون‌رفت از معضل کنوني بايد:
    با يک حرکت جمعي، به ريشه‌يابي مشکلات فرهنگي و عقيدتي نسل جوان پرداخت. اين مهم بايد با مشارکت کارشناسانه و عالمانه متخصصين امور روانشناختي و تربيتي انجام پذيرد.
    علماي روشن‌ضمير ديني و روحانيون آشنا و آگاه به مقتضيات زمان، بايد اصول راهنماي آموزش‌هاي ديني را بر اساس نگرش و بينش اسلام نابي که بنيان‌گذار جمهوري اسلامي، مروج آن بود، تدوين نمايند. آثار منتشرشده از شهيد مطهري، منابع و مآخذ بسيار خوبي براي اين منظور مي‌باشد.
    با تفکيک انديشه ديني از عاطفه ديني، راه و رسم تعميق هر کدام را با بهره‌گيري از فلسفه و عرفان و علوم جديد و نيز استفاده از تمامي مظاهر و جلوه‌هاي هنر اعم از موسيقي و تئاتر و سينما و.... مشخص و تبيين نموده و در اختيار رسانه‌هاي ارتباط جمعي و نيز نهاد‌هاي آموزشي قرار داد.
    تنگ‌نظري‌هاي مقدس مآبانه و خشک‌سري‌هاي متحجرانه بايد يکسره از منظر و مرآي نسل جوان کنار رود.
    شکاف موجود و اجتناب‌ناپذير ميان پيروان سنت‌هاي ديرين و طالبان مدرنيته، نبايد به خصومت و جدال منتهي شود. هيچ‌کدام نبايد براي تحقق بنيان‌هاي فکري و عملي خود از ابزار حکومت و رانت‌هاي قدرت بهره جويند. اعمال سليقه‌هاي فردي در امور اجتماعي و تحميل جابرانه مرام فردي به عنوان راهکار اجتماعي، جز به تعميق شکاف موجود منجر نخواهد شد.
    دنياي کنوني، دنياي ارتباطات است. تحولات و تطورات اجتماعي، شتابي سرسام‌آور پيدا کرده‌اند. نمي‌توان در حال و هواي روزگار گذشته نفس کشيد و انتظار توقف چرخ زمانه را داشت. جوانان ما قدرت انطباق خود را با شتاب تحولات پيدا کرده‌اند. اين انطباق‌پذ‌يري لزوما به معني گريز از دين و ارزش‌هاي ديني نيست. روحيه چنين جواني با رسم و رسومات گذشته، ناسازگار است. اين واقعيت را نبايد فاجعه خواند و فرياد «واحسرتا» و «وااسلاما» سر داد. ارزش‌هاي ملي، ديني و فرهنگي، بايد دوباره و سه باره مورد بازبيني و بازخواني قرار گيرند. آنچه اصل است و اصيل بايد با زبان روز بيان شود و آنچه با معيارهاي عقلي و اصول تحول ناسازگار است، به موزه‌هاي آداب و رسوم سپرده شوند.
    اصول و آموزه‌هاي ثابت ديني را بايد از رسم و رسومات نسل‌هاي گذشته و سنن ناسازگار با شتاب زمانه و آداب قومي و ملي جدا ساخت. نبايد به بهانه حفظ آداب و رسوم، با دستاوردهاي تحولات علمي و صنعتي جديد که هيچ‌گونه مغايرتي با مباني و ارزش‌هاي اصيل مذهبي ندارند، به مخالفت برخاست و به تکفير و تفسيق جوانان روي آورد.
    از راه و رسم ارعاب و تهديد و تحقير و تنبيه و از شيوه‌هاي خشن، آمرانه، سلبي و خصومت‌آفرين که با روحيه مهرطلبي، زيباپسندي و آزادي‌خواهي فطري جوانان مغاير است، بايد يکسره دوري گزيد.
    به جوانان نيز بايد تفهيم گردد که پيشرفت و تکامل، جز با حفظ ريشه‌هاي هويت‌ساز فرهنگي و استواري بر مباني انسان‌ساز ديني و پايبندي به ارزش‌هاي متعالي الهي، حاصل نمي‌آيد.
    در حال حاضر با تناقضاتي در جامعه خود روبرو هستيم که هيچ‌گونه ريشه ديني و مبناي شرعي و محمل خداپسندانه ندارد. مثلا براي جوان تهراني اين امکان فراهم است که به تالارهاي موسيقي رفته و از اجراي زنده کنسرت‌هاي کلاسيک و ايراني و حتي موسيقي پاپ لذت برده و روح تشنه هنري خود را سيراب کند. ولي اگر همين برنامه موسيقي و همين اجراي هنري براي جوان مشتاق شهرستاني از سيماي جمهوري اسلامي پخش گردد، اسلام به خطر مي‌افتد! کم اتفاق نيفتاده است که اجراي زنده موسيقي توسط ارکسترهاي ملي و سنتي در شهرستان‌ها با مخالفت برخي از ائمه جمعه و جماعات و يا اندک گروه‌هاي مردمي مواجه شده و آن را هتک حرمت خون شهدا تلقي کرده و به آن به عنوان منکري بزرگ و ضدارزش‌هاي اسلامي نگريسته شده است و يا در حالي که در بسياري از روايات وارده از اهل بيت(ع)، پوشيدن لباس سياه نهي شده يا لااقل مکروه اعلام گشته است ولي در عمل اگر با روپوش و مانتو و يا روسري خانمي مواجه شديم که داراي رنگ‌هاي شاد و روشن (هرچند نه جلف و زننده) بود، آن را ضد ارزش قلمداد کرده و با آن به شدت برخورد مي‌کنيم.
    نظير اين تناقضات کم نيستند. پر واضح است که اين مسائل در روح جوان، اثرات نامطلوب بر جاي مي‌گذارد، در حالي که هيچ‌گونه پايه و مبناي مذهبي و هيچ‌گونه اثر ناگوار اخلاقي و فرهنگي ندارد. بر بزرگان اخلاق، متوليان فرهنگ، روحانيون دردآشنا، علماي زمان و روان‌شناس فرض است که تکليف اين تناقضات را روشن کنند و از تبعات روحي و آثار نامطلوب اجتماعي اين‌گونه برخورد‌ها، بکاهند.
    اگر اصل قرآني «لا اکراه في الدين» در آموزش‌هاي فردي و دسته‌جمعي مورد عنايت قرار گيرد و با نشان دادن سره از ناسره، کار تبليغ و ترويج خاتمه‌يافته تلقي گشته و مابقي به اراده و اختيار جوانان وا نهاده شود، بدون شک کار تربيتي موفقيت‌آميزتر خواهد بود. همان‌گونه که پيش از انقلاب، روي آوردن جوانان به اسلام انقلابي ـ که چه بسا با مخاطرات جسمي و روحي از سوي نظام حاکم نيز مواجه مي‌گشت ـ تحت تأثير محيط پر مهر و يکدلي و صفاي معنوي و آزادي آنتخاب بود و از آن نسلي که همه‌گونه راه انحراف و فساد به روي او باز بود، نسلي پرورش يافت که انقلاب را به پيروزي رساند و ميهن و اسلام را در جنگ تحميلي از انهدام و انحراف محافظت نمود، امروزه روز نيز ـ که دين‌داري و دين‌مداري با هزينه‌اي مخاطره‌آميز مواجه نيست ـ همين مرام قرآني، راه و روشي خواهد بود که جوان توسعه‌خواه و جوياي پيشرفت، با آزادي و اراده و آگاهي تمام، به آن روي خواهد آورد. در آن صورت نه نيازي به ارعاب و مجازات‌هاي جسمي و روحي فرهنگ‌سوز خواهد بود و نه ضرورتي براي راهپيمايي عليه بدحجابي.
    به اميد آن روز.

    به دليل حجم زياد پيامهاي بينندگان را دراينجا ببينيد

    + نوشته شده در  84/07/08ساعت 11  توسط دوستدار  | 

    بحراني به نام شل‌حجابي ـ 1

    بيش از ربع قرن از پيروزي انقلاب و استقرار نظام اسلامي ‌مي‌گذرد؛ انقلابي که به تعبير بزرگان، بيش از آنکه سياسي باشد، فرهنگي بود. در اين مدت، تمامي‌ رسانه‌هاي ارتباط جمعي مروج اسلام و مبلغ ارزش‌هاي اسلامي ‌بوده و هستند. افزون بر آن نيز چندين نهاد، سازمان و ارگان رسمي‌ و غيررسمي، ‌متولي آموزش، تربيت و ترويج سنن و آداب مذهبي بوده و هستند.
    سازمان عريض و طويل تبليغات اسلامي، ‌با بودجه‌اي هنگفت و تشکيلاتي بسيار گسترده و سراسري، دست‌اندرکار نگاهباني و پرورش فرهنگ اسلامي ‌در سراسر کشور و حتي خارج از کشور است. بخش وسيع و سازماني تبليغات حوزه علميه قم با تشکيلات، امکانات، بودجه، پرسنل، ابزار و رسانه‌هاي سمعي و بصري، مسؤوليت حفظ و حراست ارزش‌هاي ديني و گسترش آموزه‌هاي فرهنگ مذهبي را بر عهده دارد. هيأت‌هاي بي‌شمار ديني در تکيه‌ها و حسينيه‌ها و مساجد، پاسدار سنن و آداب شرعي و برگزارکننده مراسم مذهبي در مناسبت‌هاي تاريخي و مذهبي بوده و هستند.
    هزاران واعظ، روحاني و عالم ديني در طول سال و ماه و در شهر و روستا بر روي منابر به ارشاد خلايق مشغولند و نظام آموزشي کشور، در تمامي‌ مقاطع تحصيلي توسط کارشناسان و متوليان مذهب، سامان يافته و همه كتاب‌هاي درسي به وسيله خبرگان تعليم و تربيت اسلامي‌ تدوين شده و مي‌شود و قوانين و مقررات اجتماعي حافظ ارزش‌هاي ديني، نه تنها حوزه‌هاي عمومي ‌که حتي حريم خصوصي افراد حتي اقليت‌هاي غيراسلامي‌ را نيز شامل شده است.
    پنج کانال رسمي ‌تلويزيوني و ده‌ها کانال رسمي‌ سراسري و منطقه‌اي راديويي به موازات شماري فراوان همايش‌هاي موسمي‌ و سنواتي و سمينار‌هاي پر خرج و اردوهاي پرورشي و... مروج مسائل عقيدتي و ناهي منکرات ديني و پاسدار حرمت‌هاي فردي و اجتماعي بوده و هستند.
    با وجود همه اينها، اسلام را در خطر يافته و تلويحا اعلام مي‌داريم، همه کارهاي صورت گرفته مذکور در بالا و تمامي ‌انرژي‌هاي بيکران صرف شده و نيروي بي‌شمار انساني و بودجه‌هاي کلان به کار گرفته شده، بي‌حاصل بوده است. از وضع فرهنگي جوانان مي‌ناليم و از «بدحجابي»، «شل‌حجابي» و «کم‌حجابي» شکوه سر مي‌دهيم و هر از چند گاهي با بسيجي مقطعي و اعتراضات خياباني و بگير و ببند‌ عاري از ملاحظاتي روان‌شناختي و احيانا مجازات‌هاي جسمي‌، روحي و مالي، در پي اصلاح دختران و پسران و حتي بزرگسالاني هستيم که به زعم ما پايبند ارزش‌هاي ديني و فرهنگ ملي اسلامي‌ نيستند.
    پس از مدتي با انذارها، اشارات و تذکرات فرهيختگان و برخي بزرگان دين و سياست متوجه مي‌شويم که «اين ره که مي‌رويم، به ... است».
    چند صباحي مي‌گذرد و دوباره پيش‌خطبه‌اي در نماز جمعه، نطق پيش از دستوري در مجلس و سرمقاله‌اي در روزنامه‌اي، از وضع بد و غيرقابل‌تحمل اخلاق جوانان مي‌نالد و در پي آن با اعلام راهپيمايي و مراسم ارشاد خياباني، مواجه مي‌شويم و دنيا را متوجه عواقب شبيخون فرهنگي «غرب» کرده و راه‌هاي نجات نسل جوان را از منجلابي که در آن غوطه‌ور است، به عالميان نشان داده و آن را چاشني وعده جامعه‌اي پاک و نمونه و الگويي ارزشمدار براي جهانيان مي‌سازيم.
    مدتي مي‌گذرد و دوباره «روز از نو و روزي از نو»؛ «بدحجابي» بدتر، «شل‌حجابي» شل‌تر، رنگ‌ها و مدل‌هاي لباس‌هاي زننده، زننده‌تر و مفاسد اجتماعي گسترده‌تر شده و برخوردها وسيع‌تر مي‌شود.
    و سر انجام در کنار همه اين تدابير، با برگزاري وسيع و تبليغات رسانه‌اي دعاهاي دسته‌جمعي، تعجيل در ظهور منجي موعود و مهدي منتظر(عج)، کار صلاح، اصلاح و فلاح را به مصلح و عدل‌گستر نهايي وا مي‌گذاريم.
    راستي اشکال کار در کجاست؟
    نگاهي به سال‌هاي پيش از انقلاب مي‌افکنيم.
    در دهه‌هاي منجر به پيروزي انقلاب اسلامي،‌ از هيچ‌کدام از سازمان‌ها، نهاد‌ها، رسانه‌ها، اردو‌ها، سمينارها، منابر، مجلات، کتاب‌ها، روزنامه‌هاي ارزشي و حوزه‌هاي ترويج و تبليغ که در بالا به آنها اشاره شد، خبري نبود. در عوض فيلم‌ها، نمايشنامه‌ها، سريال‌هاي تلويزيوني، شب‌نشيني‌ها، جشن‌ها و برنامه‌هاي پرزرق‌وبرق ضدديني، آشکار و نهان و به وفور به کار فرهنگ‌زدايي و ترويج بي‌بندوباري، برهنگي و گسترش بساط عيش و طرب و سکس وقيحانه و حتي همجنس‌بازي مشغول بودند. مراسم پرسروصداي ازدواج دو همجنس‌باز مرد در تالار يکي از هتل‌هاي بزرگ تهران، هنوز در خاطره انسان‌ها و در آرشيو مجلات و روزنامه‌هاي آن دوران وجود دارد. برنامه‌هاي به اصطلاح هنري و جشن‌هاي فرهنگي پر از مفسده‌هاي گوناگون به موازات تشکيلات گسترده کاخ جوانان و تشويق دختران و پسران به عضويت در آن و شرکت در اردوهاي مختلط تابستاني در سواحل درياي شمال و جشنواره‌هاي موسمي‌، امري رايج بود. ورود بانوان با حجاب اسلامي‌ (حتي بدون چادر) به برخي هتل‌ها نظير «متل قو» در شمال و به بعضي کلوب‌هاي حتي دانشگاهي ممنوع بود.
    از تشکيلات تبليغاتي حوزه علميه قم نه تنها خبري نبود، بلکه وعاظ و روحانيان در منابر و مجالس وعظ، غالبا زبان بريده بودند. کم نبود تعداد علما و روحانياني که به دليل احساس وظيفه شرعي، به ارشاد پرداخته و سر از زندان و تبعيدگاه درآورده بودند. قلم‌هاي دردمندان، شکسته و نفس‌هاي آنان در سينه حبس بود.
    دانشگاه، کانون مروجان فرهنگ ضدديني بود و مبارزان سياسي غيرمذهبي و ضدمذهبي (تا زماني که دست به اسلحه نبرده بودند) آزادانه جولان مي‌دادند. از آمران، ناهيان، متوليان، مروجان، مبلغان، مرشدان ديني و حافظان دين و ايمان دختران و پسران و گشت‌هاي خياباني پاسداران عفت خصوصي و عمومي ‌زنان و مردان، چه در حريم خانواده و چه در مجالس عروسي و جشن‌هاي کوچک و بزرگ، خبري نبود.
    در حيطه آموزش و پرورش و نيز مقولات هنري اعم از سينما، تئاتر و موسيقي و... نوعي هدايت آشکار و پنهان به سوي فرهنگ ضدديني و ضد اسلامي ‌مشهود بود. کساني که در اين زمينه‌ها قلم مي‌زدند و يا به خلق آثار موسيقايي و هنري مشغول بودند، تا آنجا که عليه دين و فرهنگ ملي، آداب و سنن و ارزش‌هاي مذهبي در حرکت بودند از همه نوع آزادي برخوردار و از گونه‌اي مصونيت سياسي و پشتوانه مالي بهره‌مند بودند.
    در چنان شرايط و اوضاعي، پيشگامان سياست و دين بپا مي‌خيزند. عده آنان در قياس با امکانات و ابزار سردمداران فرهنگ جور و تباهي، بسيار اند ک بود. در همان زمان امام مي‌گفت، اگر اين راديو و تلويزيون فقط هفته‌اي دو ساعت در اختيار ما باشد، «نه از تاک، نشاني خواهد ماند و نه از تاک‌نشان».
    امام به ترکيه و سپس به عراق تبعيد مي‌شود و سياسيون دانشگاهي مبارز و مسلمان و روحانيون مجاهد، يکي پس از ديگري روانه زندان مي‌گردند.
    حرکتي که آغاز مي‌شود، مبتني بر نگرشي غيرسنتي از دين و فرهنگ غالب در حوزه‌ها است. شهيد مطهري کار سنتي حوزوي را رها کرده به محيط‌هاي آکادميک روي مي‌آورد. شهيد بهشتي با تأسيس مراکزي آموزشي به ميدان مبارزه فرهنگي گام مي‌نهد. حسينيه ارشاد تأسيس مي‌شود و علي شريعتي به کمک معدود روشنفکران مذهبي، حرکت انفجاري و توفنده فرهنگي و مذهبي خود را نه در غالب شيوه‌هاي کهن و آداب رايج سنتي، بلکه برخاسته از راه و رسمي ‌علمي‌ و نوين و متناسب با اقتضائات دوران جديد، پي مي‌افکند.
    اسلام ناب محمدي ـ به قول امام خميني ـ به رغم سيطره دقيانوس، نقاب از رخساره بر مي‌کشد و روشنگري آغاز مي‌شود. ابزار کار، علم است و منطق و شيوه عمل، لطف است و مرحمت و روش تبليغ، آموزش قرآني «جدال احسن» است. مروت با دوستان و مدارا با دشمنان، مرام عام مي‌شود. تهاجمات فرهنگي گروه‌هاي الحادي، با ابزار منطق، استدلال و شيوه‌هاي محبت‌آميز، به ضد خود تبديل مي‌گردد.
    محافل عيش و نوش و طرب جوانان به کانون‌هاي بحث و تبادل نظر با پيروان مکاتب جديد نظير اومانيسم، مارکسيسم، اگزيستانسياليسم، پوزيتيويسم و.....تبديل مي‌گردد. جوش و خروشي فزاينده شکل مي‌گيرد.
    در خارج از کشور ـ به ويژه در کشورهاي اروپايي و آمريکا ـ نيز جوانان مسلمان در قالب انجمن‌هاي اسلامي‌ به ترويج فکر و انديشه و مرام و منش ديني مشغول مي‌شوند. از چيزي که خبري نيست، روش‌هاي تربيتي ارعاب وتهديد است . ميدان، ميدان عرضه فکر، منطق و استدلال است. با آنکه در آن فضا و در آن محيط، نهاد‌هاي حافظ و مسؤول ارزش‌هاي ديني وجود نداشت و کسي را با کسي کاري نبود، ولي روش‌هاي محبت‌آميز، معقول و منطقي جوانان مسلمان سبب مي‌شد، بيشتر جواناني که به قصد تحصيل به اروپا مي‌آمدند، به دين و به فرهنگ ايراني اسلامي‌ و به ارزش‌هاي ملي و مقدس خود پايبند بمانند و حتي بالاتر از آن، موفق شوند به تعميق عاطفه و انديشه ديني خود نيز بپردازند.
    آيين و مرامي ‌که انجمن‌هاي اسلامي‌ از آن پيروي مي‌کردند، برخاسته از مکتبي بود که پيشگامان روشنفکري ديني، امام خميني و ياران طراز اول ايشان نظير شهيد مطهري و شهيد بهشتي و نيز امام موسي صدر و ... مبلغ آن بودند. خوشرويي، ملاطفت، نرمخويي، شيوه بحث استدلالي، عدم تفحص در امور داخلي و خصوصي دانشجويان و کمک به حل مشکلات مالي و تحصيلي آنان، راه و رسمي‌ بود که پيوسته مورد تذکر و حمايت بزرگان مذکور بود. همين مرام و آيين، باعث گسترش و تقويت کمي‌ و کيفي روزافزون انجمن‌هاي اسلامي‌ در مقابل سازمان‌هاي دانشجويي غير و يا ضد مذهبي شده بود. دانشگاهيان مسلمان و متعهد و متخصص و روشنفکران قرآن‌شناس و آشنا به مقتضيات عصر، محصول همين انجمن‌ها بوده و هستند.
    در لبنان نيز شرايط سياسي، اجتماعي و ديني ديگري حاکم بود.
    به لبنان در دهه‌هاي چهل و پنجاه نگاه مي‌کنيم: فضاي حاکم بر ذهن و احساس تحصيلکردگان، متأثر از پيروزي‌هاي پي در پي جنبش‌هاي آزادي‌بخش کمونيستي در سراسر نقاط جهان است. فکر و مکتب حاکم و غالب برسر و دل جوانان، تئوري‌هاي مارکس و انديشه‌هاي لنين و پرچم بر افراشته مائوتسه تونگ و مشي پيروزهوشي مينه و دلاوري‌هاي چه گوارا و پيکارگري‌هاي فيدل کاسترو و مجاهدت‌هاي احمد بن بلا و خروش پر فروغ لومومبا در آسيا و آمريکاي لاتين و آفريقا، عليه سلطه‌گري‌هاي امپرياليسم آمريکا مي‌باشد. دين، به عنوان افيون توده‌ها و عامل بازدارنده و رخوت جمع و جماعت و وادادگي انسان‌ها در مقابل ستمگران تلقي مي‌شود . جامعه دانشگاهي به شدت ضدديني و ضدمذهبي است.
    از سوي ديگر بزرگ‌ترين متفکران ضد شيعي و بر جسته‌ترين علماي اهل سنت، با آن داعيه‌هاي بلندپروازانه خود، جو حاکم بر جماعت مسلمانان را شکل مي‌دادند. علماي بزرگ مسيحي و متکلمان برجسته عصر بيداري و نويسندگان پرآوازه و شعراي با نام و نشان فرقه‌هاي مختلف مسيحيت نيز حضوري پراقتدار داشتند. همه اين بزرگان فکر و انديشه چه در عالم سياست و چه در وادي دين اعم از مارکسيست، مسيحي و سني، يک وجه مشترک داشتند و آن، ضديت و مبارزه با فکر و عقيده و مرام تشيع بود.
    جامعه شيعه لبناني به عنوان اقليتي مفلوک، مهجور، فقير و مستضعف و فاقد هويت فرهنگي، در فقر و فاقه غوطه مي‌خورد و دختران و پسران خود را اسير روسپيگري و قاچاق مواد مخدر مي‌ديد. اگر تک و توک جوان تحصيل‌کرده‌اي در ميان اين قوم ديده مي‌شد، ناچار بود انگل فئودال‌هاي شيعه‌تبار و يا خادم سرمايه‌داران ماروني و يا عنصر و آلت سر به زير زمامداران حاکم گردد.
    در چنان فضايي از فقر فرهنگي و درماندگي اقتصادي و فحشاي اخلاقي که بر قوم شيعه لبناني حاکم بود، روحاني 28 ساله‌اي از قم وارد مي‌شود. در مدتي کمتر از ده سال از آن اقليت مفلوک، جماعتي مي‌سازد داراي بالاترين هويت انساني، ديني، فرهنگي و سياسي .
    آن شمار عظيم متفکران، انديشمندان، قلمزنان و انقلابيون چپ و راست و روحانيان مسيحي و اهل تسنن، نه تنها مانع موفقيت اين روحاني شيعي نمي‌شوند، بلکه حتي آنچنان مجذوب خلق‌و‌خو و مرام و منش و شيوه سلوک و منطق ديني او مي‌شوند که زبانزد خاص و عام مي‌شود . امام موسي صدر، «وجدان لبنان» نام مي‌گيرد و قدم و قلم و کلامش در کليساي مسيحي ـ به قول يک عالم بزرگ مسيحي ـ همان روحانيتي را فرو مي‌پاشد که در مساجد اهل تسنن و محافل شيعه.
    کارشکني‌هاي عمال جور و ستم، ترفند‌هاي موذيانه آخوند‌هاي درباري، نفاق‌افکني‌هاي فئودال‌هاي شيعه، سمپاشي‌هاي وابستگان به سفارت شاهنشاهي، عنادورزي‌هاي مشتي ورشکسته سياسي و دربدر، هجمه‌هاي تبليغاتي و رسانه‌اي مزدوران بعثي عراق و شبنامه‌ها و روزنامه‌هاي چپي‌هاي عقيدتي و جيره‌خواران دستگاه‌هاي اطلاعاتي و امنيتي و جاسوسان ساواک و سيا و موساد ـ که با تمامي‌ توشه و توان و انواع حيله‌ها، دسيسه‌ها و شايعه‌پراکني‌ها، عليه اين روحاني جوان به کار گرفته مي‌شد، هيچ کدام کارساز و اثرگذار واقع نمي‌گردد.
    دانشجويان دانشگاه‌هاي لبنان، فوج فوج به دورش گرد مي‌آيند. جوانان و دختران و پسران لبناني، اعم از شيعه و سني و مسيحي، تحت آموزش‌هاي ديني و اخلاقي و سياسي او قرار مي‌گيرند . سازمان سياسي «حرکت المحرومين» با هدف فقر و استضعاف‌ستيزي و عدالت‌پروري و با مشارکت جوانان پر شور از همه فرقه‌ها و اديان وبه رهبري امام صدر، اعلام موجوديت مي‌کند.
    مدارس، مؤسسات، آموزشگاه‌ها، درمانگاه‌ها، انجمن‌هاي خيريه و نهادهاي ديني، فرهنگي، سياسي، خدماتي و بالاخره انستيتو تکنولوژي جبل عامل، پاي مي‌گيرند. امام صدر در جستجوي ياوري توانا، مسلمان، متعهد، متخصص، انقلابي و هوشيار به دکتر مصطفي چمران برمي‌خورد. اين معلم عارف و دانشمند الکترونيک شاغل در ناساي آمريکا و استاد دانشگاه برکلي، به لبنان مي‌رود. او که به قول خودش «تبلور مظلوميت چهارده قرن تشيع و عدالت علوي» را در سيما و سينه امام صدر مي‌بيند، از تمامي ‌عناصر وجودي خويش و از تمامي‌ ابعاد خلاقه و هنري و اجتماعي خود، براي ايجاد و پرورش نسلي نو و انقلابي و متدين، مايه مي‌گذارد. او هم به قول خودش «مجذوب راه و رسم و سيره و سلوک، بردباري و عزتمداري معبودش امام صدر» گشته و نجات ملت لبنان و جامعه ايران را از يوغ ستم و استبداد، وجهه همت خود قرار مي‌دهد.
    به اقتضاي شرايط سياسي و اقوام مسلح، حضور اسراييل در مرزهاي جنوبي لبنان و ضرورت فراهم بودن امکانات دفاعي، سازمان شبه‌نظامي «امل» مرکب از جوانان انقلابي و پاکباخته شيعي، شکل مي‌گيرد و هدف خود را حفظ وحدت و عظمت لبنان و کرامت انساني، دفاع از موجوديت «قدس شريف» و مبارزه با اشغالگران و استعمارگران صهيونيست، اعلام مي‌دارد.
    نسل و قوم‌ و جامعه‌اي در لبنان توسط امام موسي صدر، اين عالم پارساي ديني و روحاني روشن‌ضمير و فقيه جهان و زمان‌شناس ساخته مي‌شود که حتي تا امروز که بيش از يک ربع قرن از فقدان و اختفاي ظالمانه و پررمز‌وراز او و شهادت عارفانه مصطفي چمران در ميدان جهاد عليه کفر جهاني مي‌گذرد، همچنان پرچمدار جهاد عليه استعمار صهيونسيتي در فلسطين و لبنان و اثرگذار در ميدان سياست خاورميانه مي‌باشد. از دختران و پسران بي‌هويت ديروز، زنان و مردان مجاهد و متعهدي ساخته شده‌اند که امان و امنيت را از دشمن صهيونسيتي بريده و مبشر و مروج فرهنگ انسان‌ساز ديني در جامعه لبنان شده‌اند. از بدحجابي و کم‌حجابي و شل حجابي و خودباختگي و افسون‌زدگي در مقابل رسانه‌هاي تصويري غرب، در ميان آنان خبري نيست. از سازمان‌هاي متولي و نگاهبان عفت عمومي جوانان، نه در زمان حيات امام موسي صدر و مجاهدت‌هاي دکتر چمران خبري بود و نه امروز نيازي به ارعاب و تهديد و اعلام راهپيمايي عليه بي‌حجابي احساس مي‌شود. نه پاي گذاشتن در کازينو‌ها، قمارخانه‌ها، عشرتکده‌ها و مشروب‌فروشي‌ها با مجازات‌هاي جسمي‌، روحي و مالي و تحديد آزادي‌ها مواجه بود و نه امروز حضور جوان مسلماني را در چنين مکان‌هايي ناظر هستيم.
    سري هم به اروپاي امروز مي‌زنيم، به رغم محدوديت‌هاي شغلي، آموزشي و اجتماعي که دختران و زنان جوان مسلمان در اروپا با آن مواجه هستند، هر روزه بيش از پيش شاهد حضور آنان با حجاب اسلامي در مجامع و محافل مختلف هستيم. آيا وجود سازمان‌هاي مختلف مراقب حجاب، اخلاق، نماز و روزه و شعائر ديني، عامل اين پايبندي به دستورات ديني است؟ يا شيوه‌هاي تربيتي ويژه؟ آيا ترس از شلاق و محروميت از آزادي و مجازات هاي جسمي و... باعث روي آوردن اين جوانان به ارزش‌هاي ديني و اسلامي در آن محيط‌ها شده است؟ آيا راهپيمايي‌هاي موسمي و تظاهرات ارعاب‌آميز خياباني، اين جوانان را به آئين هاي مذهبي سوق داده است؟
    در ترکيه، با وجود حکومتي به ظاهر لاييک و در باطن ضدمذهبي، با تعهد ا ت روز افزون جوانان به شريعت اسلامي و حجاب متين دختران و زنان مواجه مي‌شويم. کيست نداند که آمريکا و اسراييل، با بهره‌گيري از تمامي ترفندها به دين‌زدايي و فرهنگ‌ستيزي در اين کشور مسلمان‌نشين مشغول هستند.
    در هيچ يک از کشورهاي اسلامي نظير سوريه و الجزاير، با اعمال فشار از ناحيه حکومت براي حفظ شعاير ديني و سنن مذهبي روبرو نمي‌شويم. با وجود آن، کيفيت حجاب و نوع پوشش اختياري زنان مسلمان، عمق باور ديني آنان را جلوه‌گر مي‌سازد. در هيچ کدام از اين کشورها، ماهواره‌هاي تصويري، اثرات تربيت ديني جوانان را خنثي نساخته است. در هيچ کدام از اين سرزمين‌هاي اسلامي، ناهيان منکر به چوب و چماق توسل نمي‌جويند.
    چرا در جامعه‌اي که همه‌گونه امکانات و ابزار و شرايط طرب و عيش و عشرت و بي‌بندوباري فراهم است و گويي افيون، دين توده‌هاست،جوانان مسلمان اين‌گونه‌اند، ولي در جامعه‌اي مانند ايران که هيچ کدام از اين عوامل مهيا نيست ـ دست‌كم رايج نمي‌باشد و بدون هزينه‌اي گزاف فراهم نمي‌گردد ـ و از آ ن طرف تمامي امکانات رسانه‌اي، انتشاراتي، تبليغي، آموزشي و تربيتي و... در کنار ابزار هاي بر حذر دارنده و مجازات‌هاي مختلف و تهديدهاي متفاوت و سرزنش‌هاي روحي و جسمي و محروميت‌هاي تحصيلي، مالي، شغلي و... هر از چندي بايد به ارعاب و راهپيمايي و نطق و خطابه و موعظه‌هاي تهديدآور و بگيروببند و نيز توقيف و مصادره آنتن‌هاي ماهواره‌اي و گيرنده‌هاي امواج تصويري متوسل شويم؟
    آيا از اين راه و رسم‌هاي تربيتي، تا به حال سودي برده‌ايم؟
    اگر اين روش‌ها کارساز بوده‌اند، چه نيازي به تکرار آنها وجود دارد؟
    ممكن است عده‌اي گمان كنند مقصود ما حذف قوانين مربوط به حجاب در جامعه كنوني‌مان است، اما اين دوستان را به قسمت بعدي اين يادداشت ارجاع مي‌دهيم كه طي آن راه‌حلي كه نگارنده از سيره بزرگان در باب چنين مسائلي آموخته، عرضه مي‌‌دارد.
    دكتر صادق طباطبايي

    بدليل حجم زياد نظرات كاربران مشروح نظرات را در اين قسمت بخوانيد

    + نوشته شده در  84/07/08ساعت 11  توسط دوستدار  | 

    ديدگاه امام خميني درباره خوش‌تيپي و خوبرويي

    امام خميني(ره) از ذوق و طبع لطيفي برخوردار بود. ديوان اشعار و لطيفه‌هاي فراواني كه نزديكان ايشان از آن روح بلند به خاطر دارند، يكي و دو تا نيست. يك شب كه به اتفاق خواهرم و تني چند از نزديكان در حضورشان بوديم، تلويزيون ميزگردي داشت و بحثي پيرامون مقوله هنر و سينما در جريان بود.
    مجري برنامه كه به قول آقاي دعائي، از حسن يوسف بي‌بهره بود و درعوض از صوت داوودي نصيبي نداشت در باب زيباشناسي، داد سخن مي‌داد.
    يكي از حاضرين گفت: اصولا كسي كه از زيبايي بهره‌اي ندارد، نبايد در تلويزيون از زيبايي و زيبايي‌شناسي سخن براند. حال اگر واقعا مطلبي براي گفتن دارد، در راديو مطرح كند.
    در ادامه مرحوم حاج احمدآقا گفت: به نظرم مي‌رسد كه هم مديران تلويزيون و هم بزرگمردان دولت، بي‌نصيبي از جمال را به عنوان يكي از ملاك‌ها و شاخصه‌هاي اصلي در انتخاب همكاران خود در نظر داشته و مسؤولان گزينش اصولا خوش‌قيافه‌گي را امتيازي منفي به حساب مي‌آورند. يكي ديگر از حاضرين به امام گفت: گمان مي‌كنم اگر خارجي‌ها برنامه هاي تلويزيون ما را ببينند، خيال مي‌كنند در ايران، افراد خوش‌سيما و زيباروي وجود ندارد.
    امام كه تا اين لحظه ساكت بودند گفتند: «من فكر مي‌كنم، قوي‌ترين نهضتي كه بعد از انقلاب در ايران پا گرفته است، نهضت ضد جمال است». لازم مي‌بينم به اين خاطره چند نكته را اضافه كنم:
    1ـ اصولا امام بسيار منظم و خوش‌پوش و همواره داراي ظاهري آراسته بود. هميشه از بهترين عطرها استفاده مي‌كرد. در پيراستگي سر و وضع و اطوي لباس بسيار مقيد بود. حتي در رنگ جوراب دقت مي‌كرد. اگر قباي ايشان مثلا خاكستري بود، حتما جوراب سرمه‌‌اي ـ و نه قهوه‌اي ـ به پا مي‌كرد. اين رفتار ايشان بارها توجه مرا جلب كرده بود.
    2ـ در يكي از سفرهايي كه از اروپا به نجف رفتم، عطر فيجي را براي ايشان برده بودم. احمد اقا به ايشان گفت، فلاني مي‌گويد، اين عطر جديد است و نام آن «فيجي» است، در جواب گفتند: «خير، نام آن «فيجي» ـ به فتح فا و يا ـ است يعني دنباله دارد» و زماني كه يكي از خانم‌ها گفته بود، آقا اين عطر زنانه است گفته بودند، «نخير شما خانم‌ها هر چه زيبا و لطيف است، به خود نسبت مي‌دهيد. خير اين طور نيست».
    3ـ يك روز يكي از وزراي كابينه شهيد رجايي ـ به نظرم آقاي پرورش ـ در جمله‌اي به مناسبتي گفته بود، امام از بهترين عطرها استفاده مي‌كند. عده‌اي به او معترض شده بودند كه چرا چنين «تهمتي» به امام مي‌زند و چنين «نسبت ناروائي» را به ايشان مي‌دهد. اين اعتراض به حدي بالا گرفته بود كه نامبرده به امام پيغام مي‌دهد كه «من تحت فشار هستم، لطفا به گونه‌اي كه صلاح مي‌دانيد با ذكر جمله‌اي يا مطلبي مرا نجات دهيد». امام هنگام نقل اين مطلب با شوخ‌طبعي ويژه خود، همان جمله معروف را تكرار كردند كه «ظاهرا نهضت ضدجمال بسيار قوي است».
    اما از مطلب طنزگونه آقاي ابطحي (مندرج در همين سايت بازتاب) چنين برمي‌آيد كه اين نهضت همچنان پا بر جا بوده و قرار است، خداي ناكرده تا انقلاب مهدي(ع) هم چنان ادامه داشته باشد.
    4ـ توصيه شريعت اسلامي به آراستگي و پيراستگي را همگان مي‌دانند ولي چرا رعايت آن، امروزه در بعضي اذهان «ضدارزش» شده است، نمي‌دانم. مرحوم پدرم مي‌گفتند، توجه به ظاهر، حتي در انتخاب افراد براي مناصب ويژه، مورد عنايت شرع است. مثلا اگر در انتخاب امام جمعه يا جماعت به دو فرد برخورد كرديم كه شرايط و ضوابط يكسان داشتند، آن يكي را كه سيماي بهتر و ظاهري آراسته‌تر دارد، بايد انتخاب كنيم. يا در انتخاب قضات توصيه مؤكد شده است كه نقصان ظاهر در قد و شمايل و چهره و چشم و ابرو بايد مورد توجه قرار گيرد زيرا ممكن است باعث عقده رواني شده و قطعا در قضاوت قاضي نقش مؤثر دارد.
    5ـ بايد دانست كه خوبرويي و جمال و زيبايي، ثروتي است خدادادي كه زكات واجب آن، عفاف و پارسايي است البته نيازي به تذكر نمي‌بينم كه اينها هرگز به معناي نفي ارزش و اصالت سيرت زيبا نمي‌باشد.
    حال يك بار ديگر مطلب طنز گونه آقاي ابطحي را بخوانيد و گفته مرحوم احمد آقا را در نظر داشته و به نكته لطيف امام در آن مورد دقت كنيد و آن وقت خود به قضاوت بنشينيد.
    خداوند همه ما را از زيبايي‌‌هاي مصنوع خود بهره‌مند سازد.

    + نوشته شده در  84/07/08ساعت 11  توسط دوستدار  | 

    يك مرجع تقليد، مانع پيگيري مسأله امام موسي صدر

    من بارها كه در مورد امام صدر مخاطب قرار گرفته‌ام گفته‌ام اي كاش اين قرابت فاميلي را با ايشان نمي‌داشتم تا راحت‌تر مي‌توانستم آنچه را كه درباره ايشان مي‌دانم، اعم از ابعاد بي‌نظير و چندبعدي وجودي ايشان و نيز آنچه را كه در طول مدت زمان ارتباط با اين وجود استثنايي تاريخ شيعه در مسائل اجتماعي و مديريت و زعامت سياسي و رهبري ديني و اجتهاد علمي و فقهي و درك نيازمندي‌هاي زمان و اقتضائات عصر و نسل از ايشان ديده‌ام بازگو كنم. هر بار كه مي‌خواستم، بعدي از ابعاد و يا گوشه‌اي از اعمال آن وجود گرانقدر را بيان كنم، بيم آن داشتم كه قرابت نسبي من با ايشان ذهن شنونده را از واقعيت به مسائل عاطفي كشانده و حب و علقه فاميلي را دخيل در ذكر مطالب بيانگارد.
    اشاره به مسأله پيگيري سرنوشت ايشان و نيز وظيفه‌اي كه بيش از همه بايد بر دوش بزرگان و رهبران جمهوري اسلامي انگاشته شود از قاعده كلي كه در بالا بدان اشاره كردم مستثني نيست.
    ماه‌هاي اول انقلاب بودند، كساني كه به دليل ارتباطات سياسي و عاطفي كه با جناب معمرخان قذافي داشتند و از «كمك‌هاي بي‌دريغ» او به انقلاب «مهجور» اسلامي در آن روزگار هم منتفع بودند و هم آن را ضامن حفظ انقلاب در برابر مستكبران مي‌پنداشتند و با صراحت اظهار مي‌داشتند كه ما نبايد مصالح يك ملت و يك انقلاب به اين عظمت را فداي روشن كردن سرنوشت نامعلوم يك شخصيت هر چند مهم و برجسته كنيم. زماني كه قرار شد، كميته بين‌المللي حقوقي و اطلاعاتي كه بر اساس مقاوله‌نامه امضا شده بين دولت ايران و دولت قذافي به سرپرستي اين جانب (كه در آن زمان به عنوان معاون نخست‌وزير عهده‌دار اين مأموريت شدم) براي مذاكره با مقامات ليبيايي عازم آن كشور شود درست ساعاتي قبل از حركت اعضاي كميته (مركب از نمايندگان دولت ايتاليا و دادستاني آن كشور و نيز نمايندگان رييس‌جمهور لبنان و وكلاي حقوقي و بين المللي خانواده امام صدر و تني چند از شخصيت‌هاي سياسي و حقوقي ديگر در معيت نماينده وزير دادگستري جمهوري اسلامي ايران) به ليبي نماينده مستقر آقاي قذافي در بيت يكي از مراجع در قم اعلام داشت كه دولت ليبي از پذيرفتن و استقبال اين گروه معذور است و اين در حالي بود كه يكي از شرايط از سرگيري روابط قطع شده دو كشور تشكيل كميته بين‌المللي تحقيق و سفر آنان به ليبي براي كشف حقيقت ماجراي امام صدر بود و دولت ليبي در آن معاهده‌نامه متعهد شده بود كه همه‌گونه همكاري را با گروه اعزامي به عمل آورد.
    زماني كه دولت ليبي بر خلاف تعهدنامه خود اعلام كرد كه از پذيرفتن اين گروه معذور است، در بيان دليل اين تصميم خود گفت: «از آنجا كه اين كميته به اصطلاح تحقيق، پيش از آغاز تحقيقات قضاوت نهايي خود را در رسانه‌ها اعلام كرده است لذا به نظر جناب قذافي دليلي براي اين مسافرت وجود ندارد».
    منظور رهبر ليبي از قضاوت كميسيون و اعلام آن در رسانه‌ها مصاحبه‌هاي اين جانب با راديو و تلويزيون‌هاي جهان و كنفرانس مطبوعاتي اين جانب در يك سفر رسمي به لبنان بود كه با صراحت دولت ليبي را پاسخگوي سر نوشت امام صدر دانسته بودم.
    به دنبال ذكر اين بهانه بلافاصله اعلام كردم كه اين جانب نه تنها از رياست اين كميته بلكه حتي از عضويت در آن نيز استعفا مي دهم تا خاطر جناب آقاي قذافي از پيش‌داوري‌هاي اين جانب و نيز تأثير احتمالي آن بر نتايج تحقيقات كميته مذكور جمع باشد. افزون بر آن طي مصاحبه‌اي اعلام كردم كه امام خميني بر انجام اين سفر بسيار تأكيد دارند.
    بعد از ذكر انصراف اينجانب از عضويت كميته تحقيق و اعلام نظر مؤكد امام برانجام اين سفر ظاهرا نمي‌بايست مانعي ديگر براي انجام اين سفر تحقيقاتي از جانب دولت عظماي آقاي قذافي اظهار مي‌شد. همين‌طور هم شد.از جانب آقاي قذافي مانعي اعلام نشد. ولي همان مرجع عاليقدر به توصيه و اظهار نگراني‌هاي همان مقام ليبيايي مستقر در بيت ايشان شبانه و با عجله خود را به تهران و به امام رسانده و از تبعات سفر روشنگر كميته مذكور بر روابط دو كشور و زيان‌هايي كه از آن رهگذر متوجه انقلاب نوپاي اسلامي خواهد شد و بهره‌هايي كه دولت مستكبر ايالات متحده از تيرگي روابط ايران با دولت انقلابي و ضدامپرياليستي ليبي خواهد برد شديدا اظهار نگراني كردند. امام خميني كه از روابط خاص افرادي از بيت اين مرجع عاليقدر با رهبر ليبي و نوع و ميزان اين روابط آگاهي داشتند طي ديداري خصوصي و صميمي با من مرا قانع كردند كه بهتر است انجام اين سفر كمي به تعويق افتد.خاصه آنكه از سنگ‌اندازي‌ها و كارهاي ايذايي افراد ذكر شده نسبت به اين جانب نگران بودند.
    به هر حال با وقوع جنگ ايران و عراق و كمك‌هاي اوليه ليبي به ايران و اظهارات ياران ايراني رهبر ليبي در اهميت مساعدت‌هاي او به ايران در جنگ عليه صدام موضوع امام صدر تا پايان جنگ مسكوت گذارده شد. حوادث ماههاي اول پس از پذيرش قطعنامه و سپس بيماري امام و ارتحال ايشان سبب شد كه پيگيري بند مربوط به سر نوشت امام موسي صدر در معاهده‌نامه فيمابين ايران و ليبي همچنان مسكوت بماند.
    ادامه مطلب و پيگيري ماجرا را در نوشته‌هاي دردمندانه عزيز ما محسن كماليان مي‌خوانيد.
    بر اظهارات آقاي كماليان جز تكرار همان اشاره‌اي كه در اول اين نوشتار در ارتباط با نسبت فاميلي خود با امام صدر ذكر آن رفت مطلبي نمي‌توانم بيفزايم. به ويژه آنكه قرابت سببي من با آقاي خاتمي نيز مزيد بر علت شده است.
    اما از اين مطلب كه بگذرم ضمن درك كامل محذورات رييس‌جمهور خاتمي و احترامي كه براي ايشان قائلم و درگيري‌هايي كه ايشان به همان دليل ارتباط فاميلي كه با امام موسي صدر دارند و بعضا منجر به پاره‌اي ملاحظات و خويشتن‌داري‌هايي شده است نمي‌توانم جانب انصاف را نگاه دارم و اظهارات دردمندانه آقاي كماليان را ناديده انگارم.
    اگر آقاي خاتمي به هر دليل موجه يا غيرقابل‌بيان نتوانسته است، انتظاراتي را كه از ايشان به عنوان رييس دولت جمهوري اسلامي ايران مي‌رود برآورده سازد، دليل آن نمي‌شود كه توقعات بر حق و اميدهاي بجايي را كه شيعيان لبنان و ايران و خانواده امام صدر از دولتمردان و مسؤولان جمهوري اسلامي ايران دارند، ناديده انگاريم يا از بهاي آن بكاهيم.
    نامه سر گشاده‌اي كه هفته گذشته بزرگان و مراجع ديني و اساتيد و محققان حوزه و دانشگاه و شخصيت‌هاي والامقام سياسي و علمي و هنري كشور با امضاهاي خود به آقاي رييس‌جمهور نوشته و مصرانه خواهان پيگيري جدي مسأله اختفاي امام صدر و روشن شدن حقيقت نهفته و مكتوم سرنوشت ايشان شده‌اند بدون شك در نوع خود بي‌نظير است. كدام بيانيه يا نامه سرگشاده‌اي را مي‌شناسيم كه اين طيف وسيع از بزرگان كشور آن را امضا كرده باشند. (براي اطلاع خواننده اين سطور متن نامه مذكور در سايت‌هاي مختلف از جمله همين سايت «بازتاب» درج شده است).
    اگر در نظر آوريم كه ديگر كشورهاي جهان براي روشن شدن سرنوشت اتباع خود كه به مصيبت‌هاي مشابه دچار شده‌اند چه كرده و مي‌كنند و اگر به خاطر آوريم كه دولت ضدبشري اسراييل براي به دست آوردن بقايا و يا نشانه‌هايي از يك خلبان مفقود خود حاضر به پرداخت چه بهايي شده است آن وقت متوجه خواهيم شد كه اعماق درد جانكاه و توقعات مذكور در نامه محسن كماليان از چه عيار و ژرفايي بر خوردار است.
    شايد ذكر يك نكته ابعاد اين جنايت و كرانه دردهاي نهفته در نوشته آقاي كماليان را تا حدودي نمايانگر باشد و آن اشاره به شخصيت استثنايي امام صدر است. در طول تاريخ خونين و پرفروغ تشيع چند نمونه نظير امام موسي صدر سراغ داريم. به اظهارات امام خميني و بزرگان حوزه و دانشگاه و سياست و پرچمداران جهاد و شهادت نظير دكتر مصطفي چمران بايد توجه كرد تا معلوم شود در اين توصيف از دايي خود ذره‌اي راه گزاف نرفته‌ام و اي كاش اين نسبت را با ايشان نمي داشتم تا بهتر مي‌توانستم در اين‌باره بنويسم.
    به اميد خدا باز هم در اين مورد در آينده خواهم نوشت.

    + نوشته شده در  84/07/08ساعت 11  توسط دوستدار  |